
به قلم حدیث منتظری، کارشناس ارشد فلسفه غرب و خبرنگار رسانه قرآن
ما در حال تنفس لحظاتی هستیم که هرگز خواهان تجربهاش نبودیم. برای ما که عادت به نوشتن داریم اکنون قلمهایمان، خسته و واژههایمان در توصیف این فراق، الکن و ناتوان است.
قصد داشتم در نخستین لحظههای دیدار و پیش از آنکه درهای مصلای امام(ره) به روی مردم عزادار گشوده شوند، خود را به این مکان برسانم؛ اما آنچه دیدم حضور عاشقانی بود که ساعتها قبل از گشودن دربهای مصلا انتظارت را میکشیدند.
پیادهروها و خیابانهای منتهی به مصلا، لبریز از افرادی بود که شب گذشته را روی سنگفرشها به صبح رسانده بودند؛ چشمانتظارانی که ساعتها پشت درهای بسته با یاد تو نجوا میکردند. چقدر این تصاویر و قابها آشنایند، گویی تهران و مصلای امام شبیه اربعین حسین(ع) شده است.
هرکس به شیوهای، هجر خویش را به دوش میکشید؛ یکی عکست را قاب گرفته و با گلآراسته بود و دیگری با شاخهگلی، به امید آخرین وداع، بیتابی میکرد.

در این پهنه سرخ و سیاه، هر گوشه روایتی دارد، اما چقدر جانسوز است حکایت آنان که نخستین دیدارشان با تو، به آخرین وداع بدل شد؛ حسرتی که تا همیشه در دلهایشان خانه خواهد کرد.
اینجا در مصلای تهران؛ جایی که ما را به یاد تکبیرهای شیرین و قنوتهای شاداب نماز عید فطر میاندازد؛ روزهایی که پس از سی روز روزهداری، در پناه امامت تو قد میکشیدیم اکنون این فضا با حسرتی دیگر گره خورده است.
در میان جمعیت، چشمم به دخترکان خردسالی افتاد که چادرهای نمازشان را به آغوش کشیده بودند؛ همانهایی که در حسرت چشیدن طعم جشن فرشتهها در حضورت، حالا اشکهایشان روی گونههای کوچکشان سُر میخورد.
با این حال، حزن ما خمودگی نیست. ذکر ملکوتی «الله اکبر» چونان چتری از حماسه، همه ما را در برگرفته است. چه عظیم و قدرتآفرین است وقتی یک صدا در میان اندوه فریاد «الله اکبر» میکشیم. هرکس به زبان دل خویش، بغضش را فریاد میزند. شعارها در فضا طنیناندازند و در این میان، زنان مکتبت که رسم ایستادگی و میدانداری را از تو آموختهاند، پرچم وداع را به دست گرفتهاند و یکصدا فریاد میزنند: ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد.
آقاجان از این پس، چقدر بسیارند لحظههایی که چشم میگردانیم و جای خالیات، راه نفسمان را میبندد. نخستین لحظه تحویل سال؛ همان دقایق پاکی که چشم به قاب تلویزیون میدوختیم تا به رسم هر ساله، پیام امید و پدریات را بشنویم؛ کلامی که مرزها را درمینوردید و ایرانیان را در سراسر جهان، پای سفره محبتت مینشاند و...

حسینیه امام خمینی(ره) چگونه صندلی خالیات را طاقت خواهد آورد؟ در آن روزهایی که دانشجویان با شور جوانی، پژوهشگران با دستاوردهای علمی، هنرمندان با دغدغههایشان و ورزشکاران با مدالهای افتخار به دیدارت میآمدند تا از چشمه نگاهت «امید» بنوشند؛ همان دیدارهای صمیمانهای که در آن، شکوه علم و هنر با مهربانیات پیوند میخورد.
چقدر دلتنگ خواهیم شد برای آن قامت استوار در محراب نمازهایی که در روزهایی سخت، که طاقتمان تمام شده بود، پشت سرت خواندیم. در تلاطم روزهای دشوار، تماشای طمأنینه و آرامش تو بود که سختی مسیر را هموار میکرد. در اوج خستگی جاده، دستت را به سمت افق دراز میکردی و با یقینی پولادین، نزدیکی قله را نشانمان میدادی.
فضای مصلا با نوای مداحان، دمبهدم رنگی از حزن و دلدادگی میگیرد. هر مرثیه که برمیخیزد، موجی تازه در دلها میدواند و هر نوحه، بغضی دیگر را از سینهها آزاد میکند. گویی صداها فقط در فضا نمیپیچند، بلکه بر جان جمعیت مینشینند و اندوه نهفته را بیدار میسازند، اندوهی که در این صد و بیست شب و روزی که بر ما گذشته و مردان و زنان این کشور را با مشتهای گره کرده در میدان نگاه داشته است.

ما این نواها را غریبانه زمزمه میکنیم؛ همان نواهای آشنایی را که بارها در حسینیه، در حضور تو، با اشک و اخلاص خوانده بودیم؛ آن زمان که تو خود نیز جزئی از جمع عزاداران اهلبیت(ع) بودی، نه جدا از آنان؛ نشسته در میان روضه، همدل با مصیبت و همراه با داغداران آلالله. حالا اما همین نغمههای آشنا، جان دیگری گرفتهاند. هر بیت روضه، ما را از مصلا به حسینیه میبرد و از حسینیه، دوباره به این فقدان بازمیگرداند.

آن صندلی خالی، پیش چشممان، خود روضهای مفصل دارد؛ روضهای بیصدا، اما جانسوز؛ مرثیهای که بیآنکه کلمهای بر زبان بیاوریم، از هزار نوحه رساتر است. دلمان میخواهد همه چیز به شب عاشورا سال گذشته برگردد. میان شوق و اشک یک باره تو را ببینیم که به مجلس عزای حسین(ع) آمدهای.
سخن از فراق و اندوهت پایان ندارد؛ اما یک چیز در دلم مانده آقا جان. قرار ما نماز در مسجد الاقصی بود نه وداع با شما در مصلای امام خمینی(ره) تهران.
اما سخنان شما همچنان در جان ما زنده است؛ ما برای رسالتی مبعوث شدهایم، اکنون و آینده خود گواه این ماجراست.
انتهای پیام
هزاران درود و سپاس برای یادداشت دلنشین حدیث منتظری خبرنگار محترم ایکنا. قلمتان مانا و دلتان آرام
من تجربه حضور توی مصلی را داشتم اما با خوندن این یادداشت انگار همه چیز رو جور دیگری حس کردم.
درود بر شما خبرنگار خوش ذوق ....برای ما که از جاماندگان تشییع امام مهربان امت بودیم این دل نوشته ی زیبای شما احساس همدلی و همراهی را به ما که نبودیم و ندیدیم چشاند.