در حالی كه يك سال بيشتر از روی كارآمدن حكومت اسلامگرای محمد مرسی وابسته به جنبش اخوانالمسلمين در مصر نمیگذرد، اما اين سؤال در اذهان جاری میشود كه چرا مرسی كه رئيسجمهور قانونی مصر بود و به شيوهای دموكراتيك روی كار آمده بود و در حالی كه هنوز سه سال ديگر از زمان رياست جمهوریاش باقی مانده بود، به ظاهر توسط ارتش مصر بركنار شد و چرا بيشتر مردم مصر به جز طرفداران جنبش اخوانالمسلمين از اين بركناری راضی به نظر میرسند؟
دلايل زيادی در اين زمينه وجود دارد كه پيروی حكومت مرسی از سياستهای غلط برخی رژيمهای عربی در مسائل و تحولات منطقه، تلاش گسترده اخوانالمسلمين برای نزديك شدن به سلفیها و گرايش مرسی به دولتهای مرتجع عرب كه حامی اين جريان متعصب بودند، تلاش اخوانالمسلمين برای قبضه قدرت و كنارگذاشتن مخالفان و ديگر جريانهای تأثيرگذار در فرآيند انقلاب و خودباختگی اخوان در برابر سياستها و اوامر آمريكا و نرمش شديد در تعامل با رژيم صهيونيستی از جمله اين دلايل است، اين در حالی است كه مشروعيت ارتش مصر نزد مردم اين كشور و حمايت شيخ الازهر به عنوان بالاترين مقام مذهبی مصر از بركناری محمد مرسی توسط ارتش مصر و حمايت رهبر مسيحيان مصر از اين اقدام ارتش نيز از ديگر عواملی است كه در استقبال مصریها از بركناری مرسی تأثيرگذار بود.
در حقيقت بايد بگوييم آن چه در مصر اتفاق افتاد، مسئله قابل پيشبينی بود زيرا رهبری اخوانالمسلمين در طی يك سال اخير اشتباهات زيادی را مرتكب شد كه از جمله آن میتوان به پيروی حكومت مرسی از سياستهای نادرست قطر در مسائل و تحولات منطقه اشاره كرد، اين در حالی است كه مصر خود كشوری مهم و تأثيرگذار در منطقه است و اين تبعيت محض مصر از برخی رژيمهای عربی در تحولات منطقه به جايگاه مصر و اعتبار منطقهای و بينالمللی اين كشور بسيار آسيب زد و مردم مصر و سياستمداران اين كشور از اين كه كشور بزرگ، متمدن و ريشهداری همچون مصر تابع ديگر رژيمهای خودكامه عرب باشد، ناراضی بودند.
از سوی ديگر، يوسف قرضاوی، مفتی تبعيدی مصری در قطر كه از وی به عنوان رهبر معنوی اخوانالمسلمين ياد میشود، به سبب نفوذی كه در اخوانالمسلمين داشت، توانسته بود تا حدود زيادی مواضع دولت مصر را در جهت اجرای طرحهای قطر در منطقه سوق دهد كه اين موضوع در مسائل منطقه از مسئله فلسطين گرفته تا مسئله سوريه، صدق میكرد، اگر چه اظهارات افراطگرايانه يوسف قرضاوی عليه شيعيان و حزبالله و موضعگيری تندروانه اين شيخ فتنه نسبت به مسائل منطقه بهويژه حمايت گسترده وی از معارضان سوری و دعوت به جهاد عليه نظام مردمی بشار اسد نيز تا حدودی از اعتبار جنبش اخوانالمسلمين در منطقه كاسته بود.
از سوی ديگر، در حالی كه جامعه مصر، جامعه اعتدالگرا و محب اهل بيت(ع) است، اما اخوانالمسلمين طی يك سال اخير تلاش زيادی برای نزديك شدن به سلفیها انجام دادند، در حالی كه اين جريان متعصب و تندرو به اعتبار و جايگاه آنان بسيار ضربه زد و حتی مركز اسلامی الازهر كه از سالها پيش به ميانهروی و اعتدال شهرت داشته است و شيخ شلتوت، شيخ اسبق الازهر عبادت بر مذهب شيعی را جايز دانسته بود، تحت تأثير نفوذ اين جريان تندرو و افراطی به برگزاری نشستهای منظم ضد شيعی در استانهای مختلف مصر پرداخت كه اين نشستها با حمايت و حضور سلفیها برگزار میشد و موضوع مقابله با نفوذ شيعيان از جمله مسائلی بود كه در يك سال اخير بسيار در مصر مطرح میشد.
همچنين، كشتار اخير علامه حسن شحاته از رهبران شيعی مصر و يارانش به بهانه برگزاری مراسم جشن نيمه شعبان كه از سوی گروههای تندرو و متعصب سلفی مثله شدند نيز در نتيجه نفوذ بيش از حد جريان سلفی در مصر بود، جريانی كه به علت فرش قرمز اخوان در تمامی سطوح جامعه مصر نفوذ پيدا كرده است.
نكته ديگر كه شايد بيشترين تأثير را در سقوط حكومت اسلامگرای مرسی داشت اين است كه اخوانالمسلمين و هوادارانشان در تجربه دموكراسی تازهكار بودند و نتوانستند اين مسئله را هضم كنند كه پنجاه و چند درصد رأی مرسی، دليل نمیشود كه او بخواهد بر تمام عناصر قدرت در كشور چيره شود، رئيسجمهور بايد جايگاه و وزن مخالفان خود را در ميان افكار عمومی رعايت كند و رئيسجمهور بايد مشاركت همه طيفها و سليقههای سياسی جامعه را در اداره كشور تضمين كند.
بسياری از تظاهركنندگان كه خود به محمد مرسی رأی داده بودند، از منزوی كردن احزاب سياسی، تهديد، ارعاب و بازداشت مخالفان از سوی دولت مرسی، انتقاد داشتند. اين در حالی است بسياری از سران و شخصيتهای فعال سياسی و منتقد دولت مرسی يا در تبعيد بوده و يا از سوی وی تهديد میشدند و به گفته برخی از فعالان سياسی مصر، بسياری از سياستهای مرسی در تعامل با مخالفان با رژيم حسنی مبارك تفاوتی نداشت.
همچنين، خودباختگی اخوانالمسلمين در برابر سياستها و اوامر آمريكا و نرمش شديد در تعامل با رژيم صهيونيستی نتوانست رضايت مردم مصر را جلب كند، زيرا مسئولان اخوان در طول دهههای گذشته، در سخنرانیهای خود به مردم وعده میدادند كه در صورت به قدرترسيدن اسلامگرايان، آسايش، استقلال و رهايی از وابستگی كشور به آمريكا و اسرائيل حاكم میشود. آنها همچنين همواره شعار آزادی قدس شريف و حمايت از مقاومت سر میدادند، اما به محض آن كه به قدرت رسيدند، سفير مصر را از سوريه فراخواندند و برای مصر در اسرائيل سفير تعيين كردند.
همچنين، در حالی كه مردم مصر پس از انقلاب 25 ژانويه پرچم رژيم غصب اسرائيل را به پايين كشيدند اما مرسی نه تنها روابط خود را با اين رژيم جنايتكار قطع نكرد بلكه پس از به حكومت رسيدنش به نام ملت مصر، نامههای محبتآميز به اسرائيل نوشت و خود را دوست مخلص شيمون پرز، رئيس رژيم صهيونيستی معرفی كرد و بر تعهد خود به قرارداد ننگين كمپ ديويد(صلح مصر و اسرائيل) تأكيد كرد و با اين اقدام مظلوميت ملت فلسطين را ناديده گرفت.
محمد مرسی همچنين، به جای آنكه از جبهه مقاومت يعنی دولت ضدصهيونيستی بشار اسد حمايت كند ناگهان روابط سوريه و مصر را قطع كرد و سفير مصر را از سوريه فراخواند و مصر را در جبهه قطر، تركيه و عربستان كه از حاميان اصلی كمكهای مالی و تسليحاتی به معارضان سوريه هستند، قرار داد.
در پايان بايد گفت، درسی كه حكومتهای عرب بايد از بركناری محمد مرسی بگيرند اين است كه اين حقيقت را درك كنند كه همه سليقهها و جريانهای سياسی در اداره امور كشور حضور داشته باشند و دوم اين كه در تعامل با اسرائيل به احساسات ضد صهيونيستی مردم خود و حمايت آنان از مقاومت احترام بگذارند، بنابراين حاكميت در جوامع عربی بهويژه در كشورهای شمال آفريقا، به سياستمدارانی نياز دارد كه بتوانند با تمامی اين جريانها و سليقهها كنار آمده و از تمامی احزاب و جناحها در اداره حكومت بهره گيرند و در انديشه قبضه كردن قدرت نباشند.
جواد پارسامهر