کد خبر: 2568585
تاریخ انتشار : ۰۷ مرداد ۱۳۹۲ - ۲۰:۲۸

آسمان كوفه در انتظار سپيده‌ای است كه تاريخ را تا قيامت غصه‌دار می‌كند

سياهی شب، گستره آسمان خاموش كوفه را در نورديده، به انتظار سپيده‌‏ای كه تاريخ را تا قيامت غصه‏‌دار می‏‌كرد، ناباورانه كتاب زمان را ورق می‏‌زد.

از خانه‏‌های نيرنگ، تنها فرياد سكوت به گوش زمان می‏‌رسيد. گويی همه كوفيان سر بر بالين غفلت ابدی نهاده بودند و خواب هزار رنگی‏شان را نظاره می‏‌كردند.
چشمان او همچون صاعقه‏‌ای در دل يلدای شب می‏‌درخشيد. آن شب در برق چشمان پر رمز و رازش، وصال معنا می‏‌شد. سال‏‌های سال، غريبی، همنشين روزش بود. شهيد سكوت شده بود و مُهر خاموشی بر لبانش نقش بسته بود. تنها رازدار لحظه‏‌های غُربتش، سينه تاريك چاه بود و خلوت نيمه شب‏های مبهوت نخلستان.
آن شب، سرنوشت حيات صبر رقم می‏خورد. دستان در، با التماس او را از رفتن بازداشتند؛ اما او درنگ نكرد و پای بر خلوت كوچه گذارد. مرغان انتظار به سويش رفتند و همچون پروانه، گرد شمع وجودش چرخيدند و با بال‏‌های سرشار از خواهش و تمناشان، راه خدايی را بستند، ولی باز او درنگ نكرد.
از قدم‏‌های باصلابتش، آوای رفتن به گوش می‏‌رسيد و از چشمان پر رمز و رازش، می‏‌شد فهميد كه منتظر زيارت خداست. در هياهوی آن لحظه‏‌های آسمانی، مسجد كوفه، مشتاق و بی‏قرار وصالش بود و محراب، تشنه چشم‏‌های بارانی و زمزمه‏‌های ربانی‏اش.
علی آمد و از حنجر سكوت، آخرين اذان سرخ را تا اوج عروج پرواز داد و در محراب محبوب، به نماز با معشوق قيام كرد. لحظه‏‌ای بعد، سر بر آستان دوست گذاشت تا خويش را تا ابد، رستگار سازد و زمانه را داغدار. فرق عدالت با خنجر كين شكافت. لباس احرام خورشيد، رنگ خون گرفت و زمين و زمان، فرياد بی‏كسی سر داد و اشك ماتم فرشتگان از سينه آسمان بر زمين فرو چكيد.
مرغ جان او كه غايت آفرينش بود، از ورای مظلوميتی سرد و سنگين، رها شد و عالم و آدم را در غمگينانه‌‏ترين مصيبت فرو بُرد.
captcha