عمليات كربلای 5 بود. هجمه آتشهای دشمن مثل باران بر سر رزمندگان فرو میريخت. امدادگران هم سعی داشتند با انتقال سريع مصدومان، نقش خود را به خوبی ايفا كنند. همه در تب و تاب بودند كه صحنهای مرا يك لحظه بیحركت نگه داشت؛ وقتی امدادگران در حال انتقال يك مصدوم كه روی برانكارد بود، بودند، ديدم چيزی به زمين افتاد.
كنجكاو شدم؛ ديدم دست قطع شده آن رزمنده بود. به سرعت آن را لای چفيه پيچيدم. بارها شنيده بودم كه اگر سريع بخيه شود، شايد اميدی باشد. دوان دوان خودم را به بهداری رساندم.
بيشتر از 19 سال سن به آن جوان نمیخورد. اين موضوع را از نبود تهريش روی صورتش فهميدم. تا مرا ديد لبخندی زد؛ همانطور كه دكتر داشت معاينهاش میكرد، دست قطع شدهاش را از لای چفيه بيرون آوردم.
آن جوان 19 ساله پس از ديدن اين صحنه، اخمی توأم با عصبانيت به من كرد. با خوشحالی به او گفتم: «جوون نگران نباش، سريع رسوندمش؛ انشالله كه پيوند میزنن، ميشه مثل روز اولش.»
جوان رزمنده لبخندی به من زد و گفت: «وقتی دستم را در راه خدا هديه دادهام، هيچ وقت هديهام را پس نمیگيرم؛ دستم را ببر همون جايی كه بود. چيزی را كه در راه خدا دادهام پس نمیگيرم.
روايتی از سرهنگ اصحاب كريمی، معاون اجرايی سپاه تهران بزرگ