خواجه علی دزفولی كه از تجار متدين و صالح بوده سالی به تبريز رفته و با لباس محلی دزفولیها در بازار آنجا يكی از تجار تبريز را به نام حاج محمدحسين ملاقات میكند. تاجر تبريزی با او مصاحفه و معانقه كرده و از او برای صرف نهار دعوت میكند. در منزل، نهايت پذيرايی و احترام را از تاجر دزفولی میكند. فرزندان رشيدش در آن محفل بسيار خدمتگزاری كردند و آن تاجر میگفت: كه اين پسران من از صدقه سر شما دزفولیها هستند. خواجه علی از احترامات و تشريفات غيرمترقبه تعجب كرد و از شنيدن اين كلمات بر تعجبش افزوده میشود، لذا توضيح مطالب را از صاحبخانه خواست.
تاجر تبريزی گفت، من مرد ثروتمندی بودم و فرزنددار نمیشدم و از مراجعه به پزشكان نتيجه نگرفتم تا اينكه به نجف اشرف مشرف شده و مدت زمانی در آن محل شريف برای تشرف خدمت امام عصر(روحی فداه) به عمل استجاره (چهل شب چهارشنبه نماز و اعمال خاصی در مسجد سهله به جا میآورند و بعد به مسجد كوفه رفته و بيتوته میكردند و در خدمت امام زمان(عج) در طول اين مدت يا شب آخر مشرف میشدند) مشغول شدم.
در شب آخر بين خواب و بيداری حالت خاصی به او رخ میدهد و در آنجا شخصی را مشاهده میكند كه به او میگويد: نزد محمد علی جولای دزفولی روانه شو، به حاجت خود خواهی رسيد و ديگر كسی را نديد.
گويد نام دزفول را تا آن وقت نشنيده بودم. به نجف آمدم و از دزفول پرسش كردم، آنجا را به من معرفی كردند و با نوكری كه به همراه داشتم به سوی آن شهر آمدم. از محمدعلی جولا جويا شدم. غالب مردم او را نمیشناختند، بالاخره به شخصی رسيدم كه او را میشناخت و گفت: كه بافنده است و وضع اقتصادی خوبی ندارد. من روانه شدم تا به دكان او رسيدم. شخصی را ديدم در مغازهای بسيار محقر به بافندگی مشغول بود، به مجرد اينكه مرا ديد گفت: حاج محمدحسين حاجت شما روا شد. بر حيرتم افزوده شد. بعد از اجازه بر او وارد شدم. هنگام غروب بود اذان گفت و به نماز مشغول شد.
به او گفتم كه من غريبم و امشب مهمان شما هستم، قبول كرد. چون پاسی از شب گذشت كاسه چوبی كه قدری در آن ماست بود با دو قرص نان در طبقی چوبی پيش رويم گذاشت. من با آنكه به خوراكیهای خوب عادت داشتم ولی با او شركت كردم. بعد قطعه پوستی كه داشت به من داد و گفت تو مهمان مايی بر روی آن بخواب، و خودش بر زمين خوابيد. نزديك سپيده صبح بر خواست و اذان گفت و نماز صبح به جا آورد.
به او گفتم من اينجا آمدم دو مقصد داشتم، يكی را گفتی انجام گرفت، و ديگری آن است كه به چه عملی به اينجا رسيدی كه امام زمان(عج) مرا به تو محول فرمود، و از نام و ضميرم اطلاعم دادی؟
جواب داد اين چه پرسشی است؟ حاجتی داشتی روا شد برو. به او گفتم تا نفهمم نمیروم چون مهمان شمايم به پاس احترام مهمان بايد مرا خبر دهی، سپس با اصرار من لب به سخن گشود و گفت: من در اين محل به كسب خود مشغول بودم، در مقابل اين دكان خانه ستمگری بود كه سربازی از آن محافظت میكرد. روزی اين سرباز نزد من آمد و گفت: شما از كجا برای خودتان خوراك تهيه میكنيد؟ به او گفتم، سالی يك خروار گندم میخرم و آرد میكنم و میپزم و زن و فرزندی هم ندارم.
او گفت من در اينجا محافظم و دوست ندارم از مال اين ستمگر تصرف كنم، اگر قبول زحمت فرمايی برای من نيز يك خروار جو خريداری كن و هر روز دو قرص نان به من بده. من پذيرفتم و هر روز میآمد و دو قرص نان میبرد.
اتفاقا روزی نيامد، از حالش پرسيدم. گفتند مريض است و در مسجد(كجبافان) خوابيده است. به آنجا رفتم ديدم افتاده است. از حالش جويا شدم و خواستم برايش طبيب و دارو تهيه كنم. گفت: احتياجی نيست و من امشب از دنيا میروم. وقتی نصف شب گذشت در دكانت آمده و به تو خبر میدهند، تو بيا و هرچه دستورت دادند عمل كن و بقيه آردها هم برای خودت باشد.
خواستم شب را نزد او بمانم اجازه نداد و گفت: برو من نيز اطاعت كردم.
نيمی از شب گذشته شد كه درب دكان زده شد، گفتند محمد علی بيرون با من از دكان به مسجد رفتم، ديدم آن سرباز جان سپرده و دو نفر در آنجا حاضر بودند. به من گفتند كه بدن او را به جانب رودخانه حركت دهم، اجابت كردم آن دو نفر او را غسل داده و كفن كردند و بر او نماز گزاردند و آوردند درب مسجد، او را دفن كردند.
من به دكان بازگشتم، چند شب بعد درب دكان زده شد، كسی گفت بيرون بيا من بيرون آمدم، گفت آقا تو را طلب كرده، با من بيا. اطاعت كرده و رفتم. با آنكه اواخر ماه بود ولی صحرا مثل شبهای مهتاب روشن و زمينها سبز و خرم ولی پيدا نبود، در فكر فرو رفته و تعجب میكردم. ناگاه به صحرای (لور) رسيدم. بزرگوارانی را ديدم، به دور هم نشستهاند و يك نفر مقابل آنها ايستاده، ولی در بين يك نفر از همه بالاتر بود، به نحوی كه هول و هراس مرا ربود و استخوانهايم به صدا درآمدند.
مردی كه همراه من بود گفت قدری جلو بيا. رفتم و بعد توقف كردم آن نفر ايستاده گفت: بيا بيم نداشته باش، قدری پيشتر رفتم، آن شخصی كه در بين آن جمعيت بود و از همه برتری داشت، به يكی از آن عده فرمود، منصب سرباز را به او بده. به من گفت: برای خدمتی كه به شيعه ما كردی میخواهيم منصب سرباز را به تو بدهيم.
عرض كردم من كاسب و بافنده هستم. مرا به سربازی چه؟ خيال كردم میخواهند مرا به جای سرباز نگهبان قرار دهند. تبسمی كرد و فرمود «منصب او را میخواهيم به تو بدهيم». باز حرف خود را تكرار كردم مرا به سربازی چه؟ در اين هنگام يكی از آنها فرمود: اين شخص عامی است. بگو منصب سرباز را به تو میدهيم، نمیخواهيم سرباز شوی، به تو داديم منصب او را برو.
من برگشتم و در بازگشت هوا را تاريك ديدم و از آن روشنی و سبزی و خرمی هم در صحرا خبری نبود. از آن شب به بعد دستورات آقا يعنی حضرت صاحبالزمان(ارواحنا فداه) به من میرسد و از جمله دستورات آن حضرت مقصد و حاجت تو بود. اين چهره عارف كه به حجت حق و واسطه فيض وجود، خود را وصل كرده، حلقه وصل امام عصر(عج) با عرفای صاحبنام عالم تشيع میشود.
طبق دستور، با مرحوم آيتالله سيدعلی شوشتری مرتبط میشود و او را در حل يك معضل قضايی كمك كرده و سپس به نجف اشرف میكشاند و او مرشد معنوی آيتالله حسينقلی همدانی میشود و او هم استاد سيد احمد كربلايی و سيد هم در تربيت و تهذيب سيد علی قاضی طباطبايی همت میگمارد و مرحوم علامه طباطبايی میفرمايد هر چه دارم از سيد علی قاضی دارم.
اين گونه است كه عرفای دنيای تشيع به بقية اللهالاعظم وصل هستند و حلقه وصل آنها محمدعلی جولای دزفولی است كه اكنون مدفن او و سربازی گمنام در مسجد كجبافان دزفول زيارتگاه اهل دل است.
علت آنكه به علمای دزفول لقب شوشتری میدهند اين است كه، هر اندازه علم و فكر و عمل در منطقهای بيشتر جولان داشته باشد، آن اماكن از ساير جاها از شهرت بيشتری برخوردار میشوند. در ادوار مختلف رونق علمی و فرهنگی بين دزفول و شوشتر در تردد بوده است. در عصر صفويه آقا سيد نعمتالله جزايری به شوشتر آمده و با حضور يك عالم و محدث نامدار در آن زمان شوشتر دارالعلم شده و شهرت بسزايی پيدا كرده در دوره بعد يعنی عصر نادرشاه يا زنديه و ادوار بعد خاندانهای آقامير و معزی و انصاری و … در دزفول درخشيدند و دزفول دارالعلم شد.