بچههای مركز فرهنگی دفاع مقدس هم مجموعه خاطراتی از اين سردار گمنام را جمعآوری كردهاند كه اميدواريم هرچه زودتر به چاپ برسد تا بيشتر با شخصيت اين سردار شجاع، قهرمان و بینظير پايتخت مقاومت ايران آشنا شويم. هرچند كه شهيدان را شهيدان میشناسند.
غواصها به خط زده بودند. نيروها سوار بر قايقها آماده بودند تا با فرمان حاج عظيم[۱]، بروند آن طرف اروند برای شكستن خطوط دوم و سوم دشمن.
من هم در يك قايق كنار حاج عظيم و بیسيم چیاش بودم. بين ساير نيروهای عمل كننده. حاج عظيم داشت با بیسيم بچههای غواص را كنترل میكرد. غواصها كه با چراغ قوه شكسته شدن خط اول را علامت دادند، عمليات آغاز شد و ما نيز به همراه ساير نيروها برای گذشتن از اروند و رسيدن به ساحل دشمن حركت كرديم. والفجر هشت بود و اروند وحشیتر از هميشه. طوفانی طوفانی. موج در موج.
چون خط شكسته شده بود، از روبرو دشمن آتش نمیريخت. فقط در سمت راست و درون يك كشتی، كمين عراقیها بود كه با تيربار مدام به سمت نيروهای ما شليك و عبور كردن از اروند را مشكلتر می میكرد. حاج عظيم مدام با بیسيم صحبت كرده و نيروها را هدايت میكرد. من دقيقاً پشت سر حاج عظيم بودم و بیسيمچی حاجی سمت چپ او. در اين بين ناگهان صدای ناله بیسيمچی بلند شد.
نگاه كردم، ديدم تير به پهلوی بیسيمچی خورده است. مات مانده بودم كه اين بنده خدا از كجا تير خورد؟ برايم شده بود معما و در آن هياهوی عمليات ذهنم را مشغول كرده بود. از روبرو كه كسی تيراندازی نمیكرد. اگر اين تيربارچیهای توی كشتی هم او را زده باشند تير بايد يا به حاج عظيم يا به من بخورد. آخر من و حاج عظيم مانند يك سپر بوديم برای بیسيمچی.
بیسيمچی را فرستاديم عقب؛ اما ذهن من هنوز پر بود از علامت سؤال كه بیسيمچی چگونه تير خورد؟ در هر صورت بالاخره كمين عراقیها با آرپیجی منهدم شد. هوا گرگ و ميش بود كه به ساحل دشمن رسيديم. آب پايين آمده و جذر شده بود. برای رسيدن به ساحل بايد تا زانو توی گل و لای فرو میرفتيم. كار مشكل و نفسگيری بود و به هر ترتيب به ساحل رسيديم.
هنوز شانه به شانه حاج عظيم پيش میرفتم. پيكر پاك و مطهر خيلی از بچهها را میديديم كه در اطراف افتاده است. گردان بلال در خط مستقر شده بود. بايد از سمت راست ملحق میشديم به لشكر ۲۵ كربلا تا كاملاً ساحل در تصرف نيروهای خودی باشد.
حاجی گفت «برويم برای شناسايی منطقه». توی فاوی كه هنوز شناختی هم از آن نداشتيم، پر از نخل و نيزارهای بلند و سنگرها و ساختمانهای پراكنده. از اين سو به آن سو، مدام با حاجی میرفتيم و اوضاع منطقه را بررسی میكرديم. اين كار چند ساعتی تا نزديكیهای ظهر طول كشيد.
كار شناسايی تقريباً تمام شده بود و گردان كاملاً مستقر شده و دشمن هم عقبنشينی كرده بود. سنگر تيربار كوچكی در آن حوالی بود. رفتيم توی سنگر و نشستيم. كمی آن طرف تر حاج قاسم[۲]، مسئول بهداری را ديديم كه با همان كوله امدادش دارد رد میشود، او متوجه ما نشد.
ديدم حاج عظيم صدا زد «حاج قاسم» حاج قاسم برگشت و با ديدن حاج عظيم گل از گلش شكفت «چطوری دلاور؟ چه خبر» حاج عظيم خيلی آرام پرسيد « حاج قاسم! باند ماند توی بند و بساطت پيدا میشه؟» حاج قاسم يك لحظه انگار كه دلش هری بريزد پايين پرسيد «حاجی چيزی شده». در اين ميان من هم يكدفعه ريختم به هم. با خود گفتم حاجی باند میخواهد چه كند؟ من كه از ديشب دوش به دوش حاج عظيم حركت كردهام و نديدم حاجی حتی زخم كوچكی بردارد.
دست حاج قاسم را گرفت و برد ته سنگر. من هنوز مبهوت بودم كه باند برای چه میخواهد. حاج عظيم كه پيراهنش را زد بالا، من آنچه كه میديدم باور نمیكردم. انگار مرا برق بگيرد، نگاهم چسبيد به زخم حاجی. پهلوی حاج عظيم سوراخ شده بود. تيری از يك سمت پهلويش وارد و از سمت ديگر خارج شده بود. او تا چهره درهم مرا ديد، با لبخند گفت «چيزی نيست». وجودم پر شد از علامت تعجب. يك لحظه تمام خاطرات ديشب و امروز را در ذهنم مرور كردم.
يك لحظه انگار جرقهای در ذهنم زده شود، تمام پرسشها و معماهای ديشب و امروز برايم حل شد. تصوير ديشب جلو ديدگانم نقش بست. ديشب، زخمی شدن بیسيمچی، كار، كار همان تير ديشبی بود. همان تيری كه خورد به بیسيمچی. همان تير كه نمیدانستم از كجا آمد؟ همان تير كه ذهنم را تا صبح عمليات مشغول كرد كه از كدام مسير شليك شد. بله، همان تير. تيربارچیهای كمين عراق زده بودند. همان تير ابتدا خورده بود به پهلوی حاج عظيم، از پهلوی او رد شده بود و خورده بود به بیسيمچی؛ اما حاج عظيم آن لحظه صدايش در نيامده بود. آن لحظه من دقيقاً پشت سر حاج عظيم بودم، اما حتی يك آخ ساده هم از زبانش نشنيده بودم.
نشستم، صحنههای دوش به دوش حاجی رفتن مثل فيلم از ذهنم عبور میكرد. از ديشب تا صبح، از صبح تا ظهر، آن همه فعاليت، عبور از اروند، رفتن تا زانو توی گل و لایها، آن همه بدو بدوها، آن همه شناسايیهای صبح، آن همه بالا رفتنها، از ديوار پريدنها، دويدنها و نيمخيز شدنها. شانه به شانه حاجی راه رفته بودم؛ اما هيچ نشانهای كه متوجه شوم حاج عظيم زخمی شده است را نديدم.
حاج قاسم مشغول پانسمان بود و من داشتم به اين فكر میكردم كه وقتی آدم عاشق باشد چه میشود؟ اگر حاج قاسم از اينجا رد نشده بود، حاج عظيم تا كی میخواست قصه تيرخوردنش را لو ندهد؟ روحش شاد و يادش گرامی باد
*راوی، حاج حسن فضيلتپناه