فرهنگ انقلاب و انقلاب فرهنگی همچنان به پيش میتازد و آخرين تار و پودهای اخلاقیّات استكباری و طاغوتی را از هم میدرد و فرهنگی نوين جايگزين میكند كه بیشك اعجاز قرن است. اگر اندكی دقّت و تأمّل داشته باشيم، اين انقلاب را در نگاه هر مادری كه به ملاقات فرزندش میآيد، میبينيم كه نمونهای از آن اعجاز انقلاب را بيان میكنيم.
مادری نسبتاً جوان با چادری سياه و صورتی تنگ گرفته امّا نورانی، انتظار آمدن فرزند را میكشيد. ساعات انتظار بر مادران چگونه میگذرد، خود سخنی است بسيار دراز و بسيار شيرين كه نای نقلش را نداريم.
هرچه بود گذشت و فرزند به ملاقات مادر آمد. در نگاه مادر هزاران هزار پيام و سخن بود. نگاهی هم آميخته به سلام آشنايی و هم وداعی دردناك؛ نگاهی هم از روی مهر كه به فرزند مينگرد و هم از روی بی تفاوتی كه مباد مهر مادری مانع اعزام فرزندش شود.
اگر بگويم زمين تشنهای را میماند كه نمی باران بدان رسيده تمثيلی لنگ آوردهام؛ آخر آن زمين تشنه قطره را در دل فرو میبرد و پس نمیدهد امّا مادر، فرزند را در بر میگيرد و باز پس میدهد. بگويم دو قطب مثبت و منفیاند كه همديگر را میربايند؟ نه! مثال خيلی گنگ است؛ آن دو دفع و جذبشان از روی شعور نيست و اين دو در اوج شعور، همديگر را جذب و آنگاه رها میكنند. تمام پيوستنها و گسستنها را در طبيعت كاويدم شايد تمثيلی بر اين مادر و فرزند بيابم؛ امّا نشد كه نشد.
تمام كلامشان سلامی بود، كوتاه، مختصر و مفيد؛ امّا در صدای هر دو لهيب پيامها زبانه میكشيد. آنگاه از زبان مادر سخنانی شنيدم كه پاك گيج شدم. اصلاً باور نكردنی است. اين است كه میگويم اعجاز است. مادر سر را به زير افكنده بود تا نگاه مادریاش، قلب فرزند را نربايد و از راهش بازندارد و فرزند نيز اين سان.
مادر گفت: عزيزم نيامدهام كه تو را ببينم كه نه خودت چنين چيزی را میپسندی و نه من. برای كاری آمدهام. كارَت داشتم ...
از خودم پرسيدم «چه كاری میتواند مادر را از خانه و شهر به پادگان نزد فرزندش بكشد؟ كاری كه يك مادر با فرزند دارد، معمولاً نان خريدن، درب خانه را باز كردن، برای انجام كاری نزد خالهاش فرستادن و كارهايی است از اين دست. اين چه كاری است كه مادر تمام كارهايش را رها میكند و به پادگان میآيد تا فرزند، آن هم در لباس رزم برايش انجام دهد؟»
بشنويد كلام آن زهرا را، پيام آن زينب را به حسيناش: «عزيزم ميدونم كه برات هيچ خدمتی نكردم. تو بودی كه راه مسجد رو نشون من دادی، نه اين كه من راه مسجد رو به تو ياد بدم. تو بودی كه توی خونه معلّم من بودی، نه من معلّم تو. تو بودی كه راه زندگی رو به من آموختی. اولين بار اسم زينب(س) رو از زبون تو شنيدم. تو بودی كه ... ببين مادر! حقی به گردنت ندارم؛ تويی كه حق به گردنم داری ... »
قدری ايستاد. صدايش را كه اندكی در جهت التماس متغیّر شده بود، صاف كرد و ادامه داد «نميخوام احساست را تحريك كرده باشم. امّا ميدانی هر مادری لااقل به اندازه شيری كه به فرزندش ميدهد، گردنش حق دارهد. اومدم در مقابل اون حقّم چيزی ازت بخوام ... ميخوام بگم ... ميخوام بگم عزيزم شفيعم باش ... شفيعم باش ...» با چادرش اشكهايش را پاك كرد تا ثابت كند كه «نمیخوام احساسات را تحريك كرده باشم.»
پسر خم شد و دست مادر را از لای چادر مشكیاش بوسيد. دو قطره اشك بر آن دستِ در چادر پوشيده باريد؛ میخواست چيزی بگويد امّا بغض امانش نمیداد.
مادر قهرمانانه ادامه داد: «سفارش مادر يادت نره ... برو به كارِت برس ... من رفتم. كاری نداری؟ ... خداحافظ! ...» ... و راه افتاد و حركت كرد.
عجب مادری! عجب فرزندی! اين احساسات مادرانه امّا مردانه مادر!! اين خشوع فرزند در پيشگاه مادر و اين هم كاری كه مادر انقلابی به فرزند رزمندهاش سفارش میكند.
... فرزند در تفكرات عجيبی غرق بود و داشت از دژبانی میگذشت؛ برادری به رسم شوخی پرسيد: «... ها! ... مادرت برات چی اُوُرده بود؟ پسته؟ بيسكويت؟ چی؟ ...»
فرزند كه تازه فهميده بود مادر چه امانت سنگينی آورده، بر زمين نشست كه تاب تحمل امانت مادر را نداشت. هرچند بازوان سترگش و ايمان ستبرش طومار هرچه كفر و شرك است، در هم میپيچد امّا تحمل امانت مادر را نداشت ...