چند شب قبل از آزادی اسرا، يك شب خواب ديدم كه تعداد بیشماری طاووس در آسمان در حال پرواز هستند. بزرگ و كوچك با زيبايی خاص سيز رنگ و هر كدام روی پشت بامی مینشستند و مردم آنها را میگرفتند و به خانهها میبردند.
ولی دليل خوابم را نمیدانستم تا اينكه اولين گروه اسرای دلاور به ميهن وارد و دولت و ملت آنها را در آغوش گرفتند و به زودی لقب اسرا به آزادگان تبديل شد.
مردم فهميده و قدرشناس ايران اسلامی در صحنههايی بینظير از مرز خسروی و قصر شيرين و باختران تا تهران و شهرستانها استقبال تاريخی و پر از شور و احساس كه در تمام دوران انقلاب فقط يك برهه از زمان، مردم به خود ديده بودند آن هم ۱۲ بهمن ۵۷ استقبال تاريخی بعد از ۱۵ سال دوری امام خمينی(ره)، دوباره اين صحنهها زنده شد و انقلاب پنجم لقب گرفت، از خود نشان دادند.
صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران گزارش لحظه به لحظه ورود دلاوران را به آگاهی ملت شهيدپرور میرسانيد.
ارتش، سپاه، بسيج، هلال احمر، صليب سرخ و مردم مرزنشين به صحنه آمده بودند و دلاوران شهرمان دزفول با سرافرازی وارد شهر شدند. از ساعتها قبل انبوه مردم، زن و مرد و كودك و جوان چه آنها كه اسيری داشتند چه نداشتند با عطر، گل، عود و اسفنج به خيابانها ريخته بودند.
گوسفندانی جهت قربانی كردن جلو آزادگان در انتظار به سر میبردند. جمعيت به حدی زياد بود كه روی پل خيابان شريعتی روی نردهها جوانی ايستاده به اتوبوس حامل آزادگان به تماشا ايستاده بود.
پياده شدن از اتوبوس ميسر نبود و بسيجيان دلاور و مساجد و پايگاههای مقاومت بسيج، سپاه و ارتش به كمك شتافته و هر خانواده يا فاميل، رفقا، دوستان و … با اتومبيلی تزئين شده برادران آزاده را از اتوبوس روی دستها حمل و سپس به اتومبيل منتقل میكردند.
هلهله، شادی و نواختن ساز و دهل و پايكوبی و آواز، هزاران انسان مشتاق صحنهای بود بینظير و تاريخی كه هر بينندهای را به وجد و گريه شوق وا میداشت. دوستان آزاده ما شعار میدادند «صل علی محمد، محمدرضا خوش آمد».
خانهها به طرز زيبايی آذينبندی شده بود. برادرم محمدرضا كه بسيار دوست داشت كه تا پايان برنامه با همرزمانش در اتوبوس باشد سرانجام مردم خونگرم دزفول، اقوام و دوستان او را روی دوش گرفتند و با شعارهايی كه میدادند غرق بوسه كردند و لحظهای آزاده را رها نمیكردند و بالاخره او را به اتومبيل رنو انتقال داده و از مسير خيابان آيتالله طالقانی به منزل پدری واقع در خيابان اقبال لاهوری بردند.
وقتی برادرم پايش را از ماشين به زمين گذاشت به سجده رفت و زمين را بوسيد و گريه میكرد. همه دوستان، فاميل و همسايگان كه چون نگين انگشتری او را احاطه كرده بودند به گريه افتادند.
بعد از دوستان و برادران نوبت به پدر، مادر، مادربزرگ و خالهها رسيد و عزيز دلبندشان را در آغوش گرفتند و لحظاتی پر از مهر، عاطفه، عشق و علاقه مادری كه هيچ قلمی نمیتواند آن را بنگارد فرو رفته و حرفی نمیزدند. فقط گريه بود كه صحنههای مهيج و مملو از عاطفه او را در استقبال خود میگرفت.
خانه پر شده بود از مردم كوچه و بازار، آمد و شد دوستان و همسايگان و اقوام، لحظهای قطع نمیشد. برادرم كه آزادی خود را مديون فداكاری و جانبازی مردم و رزمندگان میدانست و اكنون خود را در آغوش پر مهر و محبت خانواده و مردم میديد، شاكر خدا بود.
مسئلهای بسيار غمانگيز اين بود كه وی اكثر استقبال كنندگان و دوستان و حتی برادرانش را به دليل هشت سال دوری و اسارت نمیشناخت وقتی برادر حاج عبدالحسين خضريان، فرمانده دلاور و خط شكن گردان بلال را به او معرفی كردم به پاس قدردانی از رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس با اصرار زياد و خواهش، دست او را بوسيد.
صندلی در وسط حياط زده بوديم مثل دامادها او را روی صندلی نشانده و يكی از دوستان شعار داد «يوسف به كنعان آمده». بقيه جواب میدادند «خوش آمده خوش آمده»، «يار شهيدان آمده، قاری قرآن آمده، دعا كميل خوان آمده، بوی خمينی آمده، خوش آمده، خوش آمده، محمدرضا جان آمده، از مرز ايران آمده، زائر نجف آمده، خوش آمده، خوش آمده».
وی در فرصتی كه يافت جملاتی را بر زبان جاری كرد كه نشانگر روحيه قوی و قلب و ايمان نيرومند و خستگیناپذير همه آزادگان بود.
او گفت: من كوچكتر از آنم كه اين همه محبت ببينم. من هشت سال به دور از آتش، خون و جنگ بودهام در اردوگاه بعثیها ولی شما هشت سال زير امواج موشكهای بعثیها. من در مقابل شما هيچ ندارم.
همه با خوشحالی او را به اتاق پذيرايی هدايت كرديم. به ناگاه چشمش به تمثال مبارك امام(ره) و جملهای كه روی ديوار نوشته شده بود افتاد و به آن خيره شد. جمله اين بود «اگر من نبودم و اسرا آمدند به آنها سلام مرا برسانيد و بگوئيد پدر پيرتان در فكر شما بود».
اين تصوير اشك او را در آورد و بالاخره بغض در گلو نشستهاش تركيد و به شدت به گريه افتاد به طوری كه ما ديگر تحمل نداشتيم و تصوير را از روی ديوار برداشتيم. زمان به سرعت میگذشت آن شب به ياد ماندنی گذشت، مساجد، بسيجيان، پاسداران و دوستان روزها و شبها تا پاسی از شب به دیـدار خـانواده ما و آزاده ما میآمدند و به خاطرات بسيار شيرين، زيبا و گاهی تلخ و ناگوار آنها گوش میدادند كه چه تعداد حافظ قرآن، نهجالبلاغه، دعای كميل و ساير ادعيه و حتی مثنوی مولوی و آشنا به زبانهای عربی، انگليسی، فرانسوی و آلمانی شدهاند.
از مقاومت دليرانه خود در مقابل عراقی ها سخن می گفت. در فرصتی كه به دست آمد به زيارت قبور شهدا ی گلگون هشت سال دفاع مقدس رفت و با نثار فاتحه با آنها تجديد ميثاق كرد.
نامهها و عكسهای او آلبومی از هشت سال دفاع جانانهای است كه فقـط مردان الهـی میتوانند از آن سختیها عبور كنند. او میگفت: دوران اسارت بسيار سخت بود. زندان، شكنجه، تشنگی، گرسنگی، ضرب و شتم پليس عراق، زندگی در اسارت و دوری از وطن ولی میتوان گفت ما به لطف خدا و امام عصر(عج) و امام و مردم مؤمن و مسلمان هشت سال اسارت مثل خواب اصحاب كهف در يك روز گذشت و متوجه شديم كه دست غيبی ما را هدايت میكرد و سختیها را به آسانی تبديل میكرد.
«ان مع العسر يسرا». در بخشی از نامههايش نوشته «سلام مرا به آقای موسوی يا پدربزرگم(منظور امام امت) برسانيد. چه دوستانی به باغ حاج عبدالحسين كيانی رفتهاند(منظور آمار شهدا بود) چه محلهايی مثل چوليان شدهاند(منظور موشك باران شدند)، راستی امسال چه زمينهايی را كشت و زرع كردهايد و علفهای هرز را قطع كردهايد(منظور مناطق آزاد شده). سلام مرا به دوستان و برادران زاپاس برسانيد و از احوال آنها مرا مطلع كنيد(منظور بچههای ذخيره سپاه دزفول بود).
سلام مرا به بُوه گپ عزيزم برسانيد و از احوالش مرا با خبر كنيد(منظور امام خمينی(ره) بود). سلام مرا به آقا سيدعلی امام جماعت محل برسانيد و بگوئيد برای ما دعا كند(منظور آيتالله خامنهای بود) نامه را به آقا داديم و ايشان جداگانه پاسخ دادند و آزادی او و سلامتی همه آزادگان را از خداوند متعال آرزو كردند.
*راوی: غلامحسين سخاوت بر گرفته از كتاب «ققنوس جنوب»