محمدحسين كه كارگر ساده شهرداری بود، نتوانست در شهر بماند و بیخيال جبهه باشد. پس برخاست و رفت و … رفت. وی در خانوادهای رنجديده و مستضعف به دنيا آمد و از همان آغاز، زندگی سخت و محروميت را شناخت. پدرش كارگر بود و طعم فقر را از كودكی چشيده بود. بزرگتر كه شد برای كمك به پدرش، در كارهای بنايی و ساختمانسازی ـ آن هم در گرمای شديد دزفول ـ كارگری كرده و از دستمزد خود، بخشی از نيازهای خانواده را برطرف میكرد. احساس مسئوليت میكرد و لحظهای از كمك به خانواده غافل نمیشد.
اين شهيد والامقام بچه جلسه قرآنی بود. از كودكی در مجالس و حلقههای قرآنی مسجد آيتالله طالقانی و حسينيه آل علی محله قلعه دزفول حضور فعال داشت و پس از انقلاب هم به اين راه ادامه داد. حتی سالها تا زمان شهادت، خود مسئول چند جلسه از جمله جلسات قرآنی مسجد مسلمبنعقيل بود كه هر روز عصر با پای پياده و يا دوچرخه، به اين مساجد میآمد. وی نوجوانان محل را گرد هم میآورد و پس از نماز مغرب و عشا با برنامههای قرآنی و دينی، آنها را با اسلام آشنا میكرد.
برخی از افراد كه روی ديدن او را نداشتند، گاه دوچرخهاش را پنچر میكردند تا ديگر به آنجا نرود؛ اما او دستبردار نبود. چون به راه خود ايمان داشت، لحظهای سست نمیشد و از آن نوجوانان در سالهای جنگ تحميلی، رزمندگانی پرورش داد كه در جبههها به دفاع از انقلاب برخاستند.
محمدحسين اهل شوخی و مزاح بود، اما از مسخره كردن ديگران و يا شوخیهای بيرون از اخلاق و شرع بسيار گريزان بود و اگر در مجلسی مینشست كه اين گونه شوخیها و يا سخنان لغو و بيهوده را میشنيد، بسيار ناراحت میشد و بلافاصله تذكر میداد و يا جمع را ترك میكرد.
از غيبت كردن نفرت داشت و دروغ را بدترين گناه میدانست. در هر محفلی كه صحبت از غيبت و تهمت به كسی به ميان میآمد، تلاش میكرد با آن مقابله كند و غيبت كننده را از آن كار بر حذر دارد و با منطق و استدلال از او میخواست كه از اين كار بپرهيزد.
محمدحسين به حفظ بيتالمال بسيار حساس بود؛ بنابراين، در هر جا كه مسئوليتی داشت، به هيچ وجه اجازه نمیداد از اموال بيتالمال برای امور شخصی استفاده شود. هنگامی كه تصميم به ازدواج گرفت، در خواستگاری، دو مطلب را يادآور شد، يكی اينكه صرع دارد و ديگر آن كه تا جنگ هست، او هم به جبهه میرود. برای همين بود كه چندين خانواده به او پاسخ منفی دادند، ولی او باز هم صادقانه حرف خود را میزد.
در عمليات كه كار زياد میشد، عادت داشت چفيهاش را از گردن باز كند و به كمرش ببندد. لحظهای آرام و قرار نداشت. از اين قبضه به آن قبضه و از اين جيپ به آن جيپ میرفت. هم به ديگران روحيه میداد و هم توپ ۱۰۶ يا خمپارههايش را بر سر مزدوران عراقی میريخت. محمدحسين كارهای تداركاتی هم انجام میداد و در پاسخ تقاضای بقيه كه بیموقع و گاه نيمه شب تقاضای غذا میكردند به آرامی میگفت «ناراحت نباشيد، میروم و فكری میكنم». به بيرون از چادر يا سنگر میرفت و چند دقيقه بعد با تعدادی كمپوت، كنسرو و نان برمیگشت. با تعجب میپرسيديم «اينها را از كجا گير آوردی؟» پاسخ میداد «كاری نداشته باشيد. بياييد كه آتش زدم به تداركات. فردا دودش را میبينيد!»
محمدحسين با آن همه شوخ طبعی و شور و شعفی كه داشت و همه را شارژ میكرد، نيمه شبها مقيد به نماز شب بود. اگر هر شب از كنار چادر او رد میشدی، صدای مناجات و زمزمههای دعا و قرآن او را میشنيدی. نمازهای شب او همواره با اشك و گريه همراه بود. در جبهه هم كه بود در اوقات فراغت، مجالس قرآنی تشكيل میداد و برای نيروهايی كه قرآن را به خوبی نمیخواندند، كلاس میگذاشت و آنها را با قرآن آشنا میكرد.
از همان كودكی بيماری صرع داشت و بسيار میشد كه آن حالت خاص به سراغش بيايد و او را اذيت كند و تا پايان عمرش هم اين بيماری سخت و طاقتفرسا با او بود. چند بار نيز در جبهه دچار حمله شده بود، ولی اين بيماری هرگز نتوانست بين او و جبههها فاصله بيندازد. وقت نماز كه میشد روی بلندی میرفت و اذان میگفت و صدای بلندش باعث میشد كه تا چند صدمتر آن طرفتر، نوای دلانگيز اذان شنيده شود و بچهها خود را برای نماز آماده كنند.
نمازهای محمدحسين هم حكايت خاص داشتند. مقيد بود كه نماز را به جماعت بخواند. در سختترين شرايط هم اين كار را ترك نمیكرد. حتی اگر بر اثر كوتاهی سقف سنگر نمیشد بايستند، نماز جماعت را نشسته میخواندند، يا اگر چند نفر هم كه بودند، باز نماز جماعت برقرار بود. گاهی نيز با پافشاری بچهها، خودش امام جماعت میشد. نماز اول وقت او ترك نمیشد و اين موضوع به بچههای ديگر هم سرايت كرده بود. نمازهايش بيشتر با خضوع و خشوع و طمأنينه و توجه همراه بود. محمد حسين شوخ و بذله گو، در نماز فرد ديگری میشد. پس از نماز هم تعقيبات طولانی داشت كه ديدنی بودند. نماز شبهايش هم كه حكايتی ديگر داشت!
سال ۱۳۶۵ بود؛ عمليات كربلای پنج. در آن زمان محمدحسين مشغول ساختن منزل مسكونیاش بود كه وقتی شنيد قرار است عمليات شود، خودش را به جبهه رسانيد. زمانی كه در جبهه بود، موضوع ساختمان را در لابلای حرفهايش گفت. میگفت كه دارد منزل و آلونكی برای خانوادهاش میسازد. يك روز سر نماز، در حال قنوت داشت با زبان فارسی دعا میكرد. همرزمش تعجب كرد.
وقتی در جملات محمد دقيقتر شد، شنيد كه دارد با خدا اين گونه صحبت میكند «خدايا من برای ساختمان منزلم دو تيرآهن كم دارم. اگر اين دو تير آهن را به من بدهی، میتوانم سقف را تمام كنم و با خيال آسوده و بيشتر از گذشته به جبهه بيايم!» اين نشاندهنده عمق اخلاص، ايمان و صداقت او با خدا بود.
در حدود شش سالی كه با محمدحسين دوستی داشت، چندين بار از او شنيده بود كه میگفت «خوشا به حال شهدا! ای كاش ما هم شهيد میشديم!» اين جمله پس از عمليات و هنگامی كه خبر شهادت يكی از نيروها را میشنيد، يا خود شاهد شهادت يكی از آنها بود، بيشتر شنيده میشد. گاه میگفت «يعنی میشود روزی برسد كه خدا بزرگواری كند و من هم شهيد بشوم؟!» همواره میگفت «اگر من رفتم و شهيد شدم و دوباره زنده بشوم، باز هم به جبهه میروم». میگفت «دوست دارم شهيد گمنام شوم. دوست دارم بدنم مثل امام حسين(ع) تكه تكه شود. خوشا به حال كسی كه با وضو بميرد و خدا را ديدار كند».
اما كسی متوجه منظورش نمیشد تا اين كه به آرزويش رسيد و در فروردين ۱۳۶۷ در يك غروب زيبا در منطقه عملياتی والفجر ۱۰ در حلبچه پس از گرفتن وضو و در حالی كه آماده اقامه نماز بود، با اصابت توپ دشمن به شهادت رسيد و چند روز بعد پيكرش در كنار ياران شهيدش در گلزار بهشت علی دزفول به خاك سپرده شد.
وقتی خبر شهادت محمدحسين را به خانوادهاش دادند، مادرش با آرامش گفت «شهادت بر او مبارك باشد، من از سالها پيش منتظر شهادتش بودم». مادرش حتی اجازه نداد، هيچ پارچه تسليتی بزنند. میگفت «محمد حسين به آرزويش رسيده است؛ اين كه تسليت ندارد».
*گردآورنده مركز فرهنگی دفاع مقدس شهرستان دزفول