وقتی دلت را طومار غمها میكنی و به پای كبوترهای اين ديار به رشته اميد میبندی و خيالت راحت میشود؛ به زيارت میروی. به زيارت میروی و چشم به گنبد میدوزی و بارانی میشوی. میروی تا برسی درست به جايی كه مردهها را جان میبخشند.
گلهای نقرهكوب ضريح را، عشقههای بافته شده در كاشیها را، خلاصه همه چيز را. همه آنچه برای زندگی و زنده ماندن جانی ندارند در اين چند متر مربع جان میگيرند كه هيچ جان هم میبخشند. تو ميهمانی و اينها به ميزبانیات میآيند و تو را «زائر» میكنند.
خدا نكند جلو ضريح، وقتی اشك امان چشمانت را ربوده است، رمق كنی و سرت را بالا بياوری. آن لحظه ديگر نمیتوانی دو چشمت را به صبر دعوت كنی. میدانی چه میبينی و نمیدانی. میدانی خيلی از آنهايی كه میبينیشان، به اختيار خود نيامدهاند. كمينه بودند و به اينجا كه آمدند بيشينه شدند. ارزشی نداشتند و حالا تو غبطه میخوری به حالشان. به حال كاشیهايی كه از وقتی ساخته شدند، كنار بزرگی و مهربانی امام رئوف، بزرگی يافتند و حالا هر كسی كه به زيارت میرود از آنها هم تبركی میجويد.
ساعت به نزديك هفت صبح كه میرسد، خيل عظيمی از زائران و عاشقان آقا اطراف روضه را پر میكنند تا گلهای يك روزه بارگاه نورانیاش را به شبنم اشك از دلبرخاستهشان تر و تازگی ببخشند. گلهايی كه قرار است بروند و هر برگشان بشود زينت خانه و كاشانهای.
گلهای خشك شده را عطر سجادههای خود میكنند و رنگ و جانی دوباره به نماز خود میدهند. همه اين زيبايیها اين روزها تازه و تكثير میشود. روزهايی كه هر كجای صحن و سرايش قدم بگذاری نسيم عطر گل است كه به صورتت بوسه میزند و خوشآمد میگويد. غبطه خوردن هم دارد. آن هم به حال 60 هزار شاخه گلی كه آمدند و زينت خانه پاره تن نبی شدند.
چه آن 20 هزار شاخه گلی كه صحن جامع رضوی را فرش كردند به نام نامی امام رئوف و چه آن 20 هزار گلی كه در صحنها و رواقها، وسط حوضها و هشتیها جای گرفتند و با طراوت خود سر دادند «تبريك ثامن الحجج(ع)» را. پهنای صورتت، رگ آبرسان آن 20 هزار شاخه گلی میشود كه روی دست بار گرفتند و آمدند و چشمها را خيره خود كردند. خلاصه با خودت میگويی آرزوی هر باغبانی كه هيچ، آرزوی هر گلی است كه از خاك به افلاك برسد...