کد خبر: 2614397
تاریخ انتشار : ۱۱ آذر ۱۳۹۳ - ۱۴:۴۲

میرزا، جنگل‌های سرسبز گیلان غیرت‌مندی و دلاوری‌‌هایت را شهادت می‌دهند

گروه اجتماعی: میرزا جنگل‌های سرسبز گیلان غیرت‌مندی و دلاوری تو را شهادت می‌دهند، روزهای درخشان جنگ‌آوری‌هایت، سند سرافرازی این سرزمین شد و شهادت غریبانه‌ات، امضای آبرومندی این مرز و بوم.

به گزارش خبرگزاری بین المللی قرآن(ایکنا) از گیلان، «یونس» از دل تاریکی‌ها برآمد؛ خورشید جنگل، به دنیا و قریه «استادسرا» سر زد. مقدمات دین و دانش را در «رشت» برای خویش فراهم آورد و چندی بعد به «محمودیه» سفر کرد. «کوچک»اش می‌خواندند، اما بزرگ و گمنام بود.

چون وطن را در محاصره استعمارگران و استبداد‌پیشگان دید، جامه رزم پوشید و وارد مبارزه مسلحانه شد. نخست به مشروطه‌خواهان پیوست؛ ولی به فِراست. با رخنه فرصت‌طلبان در صف رهبران، از آنان دل گسست. کمیته اتحاد اسلام را، با هدف رهایی ایران از نفوذ بیگانگان و پاسداشت استقلال آن در پرتو شعائر عترت و قرآن، بنیان نهاد، دل به عشق داد و مردمان گیلان، گرداگرد سردار دلیران، حلقه زدند و به خود آمدند.

در «گوارب زرمیخ»، «کسما» و همه جا حضور داشت و در هفت سال، هفت خوان عشق را پشت سر گذاشت و از هیچ کوششی برای احیای فرهنگ اسلام، دریغ نداشت، و در این میان، میرزا به انتشار «جنگل» همت گماشت... همگان را متوجه «فرهنگ» ساخت و خود با تمام تاب و توان به سامانش پرداخت.

سردار قبیله شقایق و گمنام‌ترین عاشق، در میان برف و بوران، بر چکاد «گیلوان» همانند رود سپید گیلان، و پاره‌ای از آسمان، بر خاک افتاد. آن سترگ پیکر، با فریاد تندر، در فصل رُستن و رَستن جنگل، قیامت کرد. چه‌ها بر سرش آوردند و پس از شهادتش نیز سرش را از تن جدا کردند!

چاووش جنگل، با دلی دریایی، در آغوش جنگل آرام گرفت؛ اما هرگز خاموش نشد و از دفتر منقوش جنگل، فراموش نشد. میرزای بزرگ، هرگز نمرد؛ تنها تفنگش را به قاصدان صبح و وارثان خاک و خون و حماسه سپرد. یاد او در شهر شالیکاران و همسایگان دریا و باران و دیدگان سبز شالیزاران هنوز ترانه می‌خواند و رد خونش در «سلیمانداراب» تا یوم الحساب می‌ماند.

ای میرزا ...

جنگل‌های سرسبز گیلان و درختان سر به فلک کشیده آن با گام‌های استوارت آشناست، غیرت‌مندی و دلاوری تو را شهادت می‌دهند. روزهای درخشان جنگ‌آوری‌هایت، سند سرافرازی این سرزمین شد و شهادت غریبانه‌ات، امضای آبرومندی این مرز و بوم؛ با تو هستم، کوچک جنگلی... با همه یاران بی‌نام و نشانت که پرچم نام آوری کشورمان را بر بلندای بام خانه‌هایش افراشتید و جاده رسیدن به قله کرامت را گشودید.
اینک این فرشته مرگ است که با دیواری بلند، بین ما و تو فاصله افکنده است؛ ولی هنوز هم صدایت را از آن سوی دیوار می‌توان شنید؛ صدایی که صلای جهاد است و نوای ایستادگی.

تو چون شهاب، بر آن سکوت سیاه گذشتی و به خون روشن خویش نوشتی که صبح تازه از خون شهید برخواهد خاست. از بال سرخ تو پیدا بود که طلوع آفتاب، هنگام رهایی قناری‌هاست. سلام و درود بر تو ای سردار رشید، ای کوچک خان بزرگ.

سال‌ها، سرگشته در میان جنگل‌ها بودی؛ بی قرار و بی تاب، در آرزوی روزگارانی خوش برای مردمان سرزمینت؛ تو در آن هجوم غارت شب که خون گرم شفق هنوز می‌جوشید، کاشانه‌ات را رها کردی و آواره جنگل شدی، تا میهنت به هستی روشن دشت برسد و از چشمه زلال آزادی، جام بگیرد.

آن روزها، شاید خیلی‌ها نمی‌دانستند صدای شلیک تفنگت که در تمام جنگل‌های سرسبز گیلان می‌پیچد، نوید صبح روشن می‌دهد و مژده شکوه بر جای ماندن؛ تو از تبار عالمان عامل بودی که علم و فضیلت را نه هدف، که وسیله می‌دانستی و بر آن پیمان که خداوند از عالمان راستین ستانده بود تا بر ستم ستمگران و بیچارگی مظلومان ساکت ننشینند، پایدار ماندی.

لباس رزم پوشیدی و چون صاعقه بر سر دشمنان این ملت فرود آمدی و دنیای پست دو روزه‌شان را در کام‌شان تلخ کردی، تا همه بیگانگان بدانند که در قانون اسلام، علم و عمل، دو بال برای رسیدن به حقیقت و سعادتند و بی‌هم، بی‌فرجام.

تو بزرگی را در کوچکی جستی و هر چند «کوچک جنگلی» لقب گرفتی، ولی بزرگ همه سرو قامتان جنگل خواهی ماند.

قدم که در جنگل‌های شمال می‌گذاری، احساس می‌کنی هنوز بوی تسبیح تربتش که همواره در دست داشت، از لابه لای درختان به مشام می‌رسد؛ هنوز صدای پای پر صلابتش، از خش خش برگ‌های بر زمین ریخته به گوش می‌رسد.

جنگل، خاطرات همراهی نه چندان طولانی را با تو، چون گنجی پر ارزش، در سینه کهن سال‌ترین درختانش جای داده تا سینه به سینه به نهال‌های جوان و درختان آینده بسپارد؛ تا جنگل از یاد نبرد حماسه‌های کوچک جنگلی را؛ مردی که رتبه جنگل را در پایداری و استواری، از کوه‌ها بالاتر برد!

سال‌هاست که دیگر تو نیستی؛ ولی هنوز عطر بودنت را از برگ برگ درختان جنگل‌های گیلان می‌شنوم. تو را در سرسبزی تمام درختان حس می‌کنم. کوه‌ها و جاده‌ها و فصل‌ها، ردپای تو را نشان می‌دهند.
آری... تو، بهاری همیشگی هستی!

به گزارش ایکنا، میرزا یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ، در سال 1257 شمسی در رشت به دنیا آمد. سال‌های نخست عمر را به آموختن مقدمات علوم دینی سپری کرد و در سال 1286، در گیلان به صفوف آزادی‌خواهان پیوست و برای سرکوب محمدعلی شاه روزانه تهران شد. همزمان با اوج‌گیری نهضت مشروطه، شماری از آزادی‌خواهان رشت، کانونی به نام مجلس اتحاد تشکیل دادند که میرزا کوچک خان هم که در آن دوران یک طلبه بود، به آنها پیوست.

درسال 1294 به جای مجلس اتحاد، هیأت‌ اتحاد اسلام، از یک گروه هفده نفری در رشت تشکیل گردید که بیشتر اعضای آن روحانی بودند و میرزا کوچک خان عضو مؤثر آن بود. به زودی میرزا، رهبری این گروه را بر عهده گرفت و پس از اشغال ایران توسط ارتش روسیه تزاری، به مبارزه با این ارتش پرداختند و روستای کسما در ناحیه فومن را مرکز کار خود قرار دادند. این هیأت بتدریج گسترش یافته و بخش وسیعی از شمال کشور زیر نفوذ آن درآمد و به نهضت جنگل و حزب جنگل مشهور شد.

نهضت جنگل فعالیت‌های نظامی مختلفی را بر ضد نیروهای روسی و انگلیسی در شمال ایران انجام داد. اما بتدریج دچار اختلافات داخلی گردید و برخی از سران آن تسلیم و یا اعدام شدند. پس از تسلیم خالو قربان، نیروهای دولتی وارد رشت شدند و چون مذاکرات صلح با جنگلی‌ها به نتیجه نرسید، به تعقیب نیروهای جنگل پرداختند. برخی از نیروها متفرق و برخی تسلیم و تعدادی نیز کشته شدند. در چنین وضع سختی میرزا کوچک خان در سرمای شدید زمستان از همسرش خداحافظی کرده و به اعماق جنگل‌ها رفت تا در فرصتی مناسبت بتواند نیروهای پراکنده را سازماندهی کند؛ اما در اثر سرمای شدید در 11 آذر 1300به شهادت رسید.

محدثه مهدوی

captcha