
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، لحظه لحظه زندگیاش برای هر انسان شیفته حقیقتی درس زندگی است، از همان زمان کودکی که با برادرش امام حسین(ع) شیوه وضوی صحیح را بهصورت غیرمستقیم به یک پیرمرد سپیدموی یاد داد تا آن صلح تاریخی که در دوران کوتاه خلافت خویش انجام داد. چه برای اصلاح فردی و چه برای شیوه سیاستمداری میتوان از امام حسن مجتبی(ع) سید جوانان اهل بهشت درسهایی از زندگی را آموخت.
آری باید فراگرفت از زندگی اولین فرزند فاطمه(س) و علی(ع) که نور چشم خانه اهل بیت(ع) شد و امامی که هنوز سیره ایشان جای پژوهش و تحقیق فراوان دارد تا اندکی از مظلومیت آن امام راستین کاسته شود و از منش نور چشمان رسول الله(ص) در زندگی ما نیز جاری شود.
صبر برابر مخالف
آقای جوانان اهل بهشت که حق مطلق بود در برابر مخالفان و دشمنان همواره با سعه صدر و مهربانی برخورد مینمود بهگونهای که این صبر و مهربانی گاه مخالف را شرمنده میساخت.در کتاب بحارالانوارجلد 43 صفحه 344 نقل شده است: مردی از اهل شام وارد شهر مدینه شد. بهخاطر تبلیغات سوء دشمنان اهل بیت(ع) آن مرد کینهای عمیق از امام علی(ع) و فرزندانش در دل داشت.
یک روز که امام حسن(ع) را سوار بر مرکب دید، زبان به ناسزا گشود و با صدای بلند به لعن و نفرین آن حضرت پرداخت؛ اما امام برابر این یاوهگوییها سکوت کرد. وقتی مرد شامی به سخنان زشت و ناپسندش پایان داد، امام حسن(ع) نزد او رفت و لبخند زنان سلام کرد و مهربانانه فرمود: «جناب آقا! به گمانم(در این شهر) غریبی و گویا سوءتفاهمی پیش آمده است. اگر بخواهی خشنودت کنیم، چنین میکنیم و اگر چیزی بخواهی به تو میدهیم و اگر راهنمایی بخواهی راهنماییات میکنیم و اگر در بردن بار یاری بجویی، بارت را میبریم و اگر گرسنه باشی سیرت میکنیم و اگر بیلباس باشی لباست میدهیم و اگر نیازمند باشی ثروتمندت میسازیم و اگر فراری باشی پناهت میدهیم و اگر حاجتی داشته باشی آن را برآورده میکنیم.
مرد شامی از شنیدن این سخنان محبتآمیز و جوانمردانه دگرگون شد و از برخورد نادرستش پشیمان گشت و در حالی که از ندامت میگریست گفت: «گواهی میدهم که تو جانشین خدا در زمینی. خدا بهتر میدانست که رسالت خویش را به عهده چه کسی قرار دهد. تو و پدرت علی منفورترین مردم نزد من بودید و اکنون محبوبترین مردم نزد من هستید».
رفع نیاز مؤمن مهمتر از اعتکاف در مسجد
علیرغم همه توجه اهل بیت(ع) به عبادت و راز و نیاز با معبود سید جوانان اهل بهشت از توجه به نیازهای نیازمندان غافل نبود. ابنعباس میگوید: امام حسن مجتبی(ع) در مسجد الحرام اعتکاف نموده و مشغول طواف خانه کعبه بود که مردی از شیعیان خدمتش آمد و گفت: یابن رسول الله! من به فلان شخص مقداری بدهکارم، اگر ممکن است شما قرض مرا ادا کنید. فرمود: متأسفانه در حال حاضر پولی در اختیار ندارم. گفت: پس از او بخواهید که به من مهلت بدهد. او مرا تهدید کرده که اگر بدهی خود را نپردازم مرا زندان بیفکند. حضرت طواف خود را قطع کرد و همراه آن مرد به راه افتاد تا نزد طلبکارش برود و از او مهلت بگیرد. ابنعباس میگوید: من گفتم یابن رسول الله گویا فراموش کردید که در مسجد قصد اعتکاف کردهاید؟ (چون شخص معتکف، قبل از پایان ایام اعتکاف، حق خروج از مسجد را ندارد) فرمود: فراموش نکردهام ولی از پدرم شنیدم که پیامبر اسلام فرمود: هرکس حاجت برادر مؤمن خود را برآورد، چنانست که سالیانی دراز به عبادت پروردگار و شب زندهداری گذرانده باشد.
لبخندهای امام حسن(ع)
فرزند فاطمه و علی(ع) با آن همه عظمتش هیچگاه ذرهای از غرور در او راه پیدا نکرد. با مردم عادی نشست و برخاست میکرد، با غمهایشان غمگین میشد و همراه با شوخطبعیهای آنان میخندید. آوردهاند که امام حسن(ع) دوست بذلهگو و شوخطبعی داشت که گهگاه خدمت آن حضرت میرسید و با سخنان خود مایه شادی آن بزرگوار را فراهم میساخت. مدتی بود که او به امام سر نمیزد تا آنکه که یک روز نزد حضرت آمد. امام(ع) فرمود: «چطوری؟» مردپاسخ داد: «نه چنانم که خدا دوست میدارد، نه چنانم که شیطان دوست میدارد.»
امام حسن(ع) از این حرف خندهاش گرفت و با تعجب پرسید: چرا؟ مرد عرض کرد: «زیرا خدا دوست دارد که از او اطاعت کنم و نافرمانیاش نکنم که چنین نیست. شیطان هم دوست دارد که مدام نافرمانی خدا کنم و اصلاً اطاعت نکنم که چنین نیز نیستم (و گاهی حرف خدا را گوش میدهم.) و این دوست شوخطبع با سخنان خود لبخند را بر لبان ایشان جاری ساخت.
منبع سخنان فصیح
بزرگمنشی امام حسن مجتبی(ع) بهگونهای بود که ایشان هیچگاه نیازمندی را از درگاه خویش ناامید برنمیگرداندند و اگر پولی در اختیاز نداشتند با تدبیری نیاز او را برطرف مینمودند.
روزی مرد فقیری به آن بزرگوار مراجعه کرد و مشکلات خود را برای امام(ع) بازگو نمود و از آن حضرت درخواست کمک کرد. اتفاقاً در آن هنگام امام مجتبی(ع) پولی نداشت و از طرف دیگر از این که فرد تهیدستی از در خانهاش ناامید برگردد شرمسار بود؛ لذا فرمود: آیا حاضری تو را به کاری راهنمایی کنم که به مقصودت برسی؟
مرد فقیر گفت: چه کاری؟ کریم اهل بیت(ع) فرمود: امروز دختر خلیفه از دنیا رفته و خلیفه عزادار شده است ولی هنوز کسی به او تسلیت نگفته است؛ نزد خلیفه برو و با سخنانی که به تو یاد میدهم، به وی تسلیت بگو؛ از این طریق به هدف خود میرسی. مرد فقیر گفت: چگونه تسلیت بگویم؟
حضرت فرمود: وقتی به نزد خلیفه رسیدی خطاب به او بگو «اَلحمدُ للهِ الَّذی سَتَرَها بِجُلُوسِکَ علیَ قَبْرِها و لا هَتَکَها بِجُلُوسِها عَلی قَبْرِکَ!» حاصل مضمون سخن فوق این است که «حمد و سپاس خدای را که اگر دخترت پیش از تو از دنیا رفت و در زیر خاک پنهان شد، زیر سایه پدر بود ولی اگر خلیفه پیش از او از دنیا میرفت، دخترت پس از مرگ تو دربهدر میشد و ممکن بود مورد هتک حرمت واقع شود!».
مرد فقیر به فرمایش آن حضرت عمل کرد؛ آن جملههای عاطفی در روان خلیفه اثر عمیقی بر جای نهاد و از حزن و اندوه خلیفه کاست. خلیفه دستور داد جایزهای به مرد فقیر بدهند. آنگاه از مرد فقیر پرسید: این سخن از آن تو بود؟ مرد فقیر گفت: نه، حسنبنعلی(ع) آن را به من آموخته است. خلیفه گفت: راست میگویی؛ او منبع سخنان فصیح و شیرین است.
روزی امام حسن(ع) به سگی نان میداد و خود نیز میخورد. اصحاب به امام گفتند: «نمیخواهید سگ را دور کنیم فرمود: نه! زیرا من از خداوند خجالت میکشم که غذا بخورم و به موجود گرسنهای که نگاهم میکند غذایی ندهم».