
در کنار هم خیلی چیزها یاد میگرفتیم، حتی در این قهرهایمان هم رنگ سادگی داشت و ساعتی نمیگذشت تا دوباره با هم بودنمان رنگ صمیمیت به خود میگرفت. آن روزها تنهایی معنی غریبی بود. چه برای بزرگترهایمان و چه برای کوچکترهایمان تصور دوری از هم سخت بود.
در کنار هم بودیم، با کوچترین فرصتی که بهدست میآوردیم به دیدن یکدیگر میرفتیم، اما به هم فخر نمیفروختیم، برایمان مهم نبود که حتماً مهمانمان بر روی مبلمان خاصی بنشیند و یا میوهای خاصی برایش تهیه کنیم و دو- سه نوع غذا برایش تدارک ببنیم، هر چه داشتیم با هم میخوردیم.
اما امروزه شرایط فرق کرده است، با هم بودنها کمرنگ شده، آنقدر انسان درگیر بیشتر کردن حسابهای بانکیاش شده که فراموش کرده که قوم و خویشی هم در نزدیکی او زندگی میکند که میتواند بازوی محکم او برای برداشتن سنگهای سنگینی که در مسیر راهش وجود دارد، باشد.
دیگر اگر شبنشینی و میهمانی هم وجود دارد رنگ تفاخر به خود گرفته اگر بدانند قرار است هفته آینده میهمانی بیاد از چند روز قبل خود را به زحمت میاندازند که شرایط را برای حضور میهمان فراهم کنند، دکوراسیون خانه را عوض کنند، مواد غذایی برای تهیه چند نوع غذا را تهیه کنند و ... .
اگر میهمانیها و شبنشینیها رنگ تجملگرایی به خود بگیرد کم کم جداییها و فاصله گرفتنها روی خود را به ما نشان خواهد داد و خیلی وقتها زمینهساز رقابتهای بیثمر در مادیات را میان خانوادهها بهوجود خواهد آورد.
رقابتهایی که نتیجهاش قرض گرفتنها و وامهایی است که برای بازپرداختش باید از استراحت و آسایش و در کنار خانواده بودن باید بگذری و ساعتهای بیشتری را برای کسب درآمد کار کنی. رقابتی که رنگ خدایی ندارد.
کاش دوباره روزهایی برسد که همه بدون دغدغه اینکه حتماً باید موقع حضور میهمان خانهمان فلان دکوراسیون داشته باشد و یا حتما باید با شیوهای خاص از میهمان پذیرایی کنیم به دیدار هم برویم و با یک استکان چای از جنس محبت و میوههایی به رنگ سادگی و لبخندی بر لب از عزیزانمان پذیرایی کنیم.
حکیمه بهمنزاده/ خراسان جنوبی