
گمنامی برای شهرت پرستها دردآور است و همه اجرها در گمنامی است؛ اما علی امینی در اوج گمنام بودن شهرت یافت.
آمده بود، بدون پلاک، با شهرت گمنامی، با سابقه سالها حضور در زیر خاک، با عطر و بوی بهشت، شبهایش غریبترین شبهای شام غریبان.
شاید جنگ خاتمه یافته باشد؛ اما آثار جنگ هنوز هم در قلب تاریخ این ملت میتپد و گویی مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت اما این بار مبارزه رنگی دیگر به خود گرفت، رنگ انتظار ... انتظار مادری که گیسوانش همرنگ زمستانهای بیبهار است ... انتظار پدری که شکست در نبود تکیهگاهش.
در دههای که شهر برای آزادگیش جشن گرفته است در دل مادری جشن و عزا با هم درآمیخته است تا بار دیگر زینب(س) زیبایی عاشورا را در گوش زشتیهای دنیا فریاد کند.
شهدای گمنام غلطیدهشدگان در سربهای سرد و سنگیناند و ما نمیدانیم بر مزار کدامشان بگرییم.
و امروز خالصانه آمدهایم تا زیارت کنیم و با دلهای خسته اما امیدوار، خدا را در این مکان اهورایی با بغضهای شکسته فرا بخوانیم و بگوییم که شهدا! ما شما را فراموش نکردهایم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپها، فراموش شدنی هستند؟
سخن گفتن از آنان که ندیدهایم سخت است. از آنان که افتخاری در دل تاریخاند . تصورمان از شهدا فقط تصویری است که گاهی از مقابلشان عبور می کنیم .
امروز شهر شهید اراک، خون گرم و استوار نام این شهید علی امینی را فریاد میزند.
این روزها که یادآورصدای الله اکبر با عمق احساسی وصفناپذیر از سینه مردمانی ستمدیده استد، روزهای نزدیک به انفجار نور، انفجاری دیگر در این شهر رخ می دهد و مادری پس از سالها فرزند را در آغوشمیکشد و برای شبهای نبودنش لالایی میخواند.
اگر سرتا پای وجودم بلرزد از یاد آوری نامشان سزاست؛ چراکه ره بیانتهای شهادت، مردانی بزرگ میطلبد و این عزیزان برایم مظهر واقعی اخلاصند.
امروز همه این شهرآمده است تا بگوید که شهدا در روح و باطن ما جای دارند. آمدهاند تا بگویند هان ای عاشوراییان! ای شهدا، راه شما، اندیشه شما و تفکر شما در روح و روان جامعه ایرانی جای دارد.
امروز مردم این شهر اسپند دود خواهد کرد و با عطر گلاب به استقبال پدر و مادری میروند که با رویای پسرشان به خواب میرفتند و به امید یافتن خبری از او با صبح وضو میگرفتند.
هنوزچند روزی از یادواره شهدای دانشجو نمیگذرد که شهیدی دیگر با رستاخیزش شهدای از یاد رفته را یادآوری میکند.
اینجا اراک است، این پدر و مادر از راهی دور آمدند تا امانتشان را ببرند. و اینجا دانشگاه اراک است، دانشجویانش بغض کردهاند برای غم جدایی ... اما فراموش کردهاند که شهید عزادار نمیخواهد، شهید رهرو میخواهد.
و امروز او از این شهر میرود تا دل مادر آرام گیرد و کلبه احزان پدر را بشکند و تابلوی گمنامیاش را با رنگ سرخ تمام کند.
خداحافظ علی، ای گلبرگ خونین شلمچه!، ای لبهای سوخته فکه!، ای گلوی تشنه!، ای تشنه فرات شهادت.
خداحافظ شهید گمنام، تو رفتی و مائیم و راه ناتمام!.
سعیده مجتهدی/استان مرکزی