
معصومه بنیاسدیمقدم، همسر شهید محمدعلی بنیاسدی مقدم در گفتوگو با خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، گفت: کودکیام را در روستای فریزنوک گذراندم و حدود 14 سال داشتم که به عقد شهید درآمدم.
وی اظهار کرد: شهید پسر دایی پدرم بود و موقعی که خانواده آنها موضوع را مطرح کردند، پدرم موافق نبود و میگفت این دختر هنوز سن و سالی ندارد اما دایی پدر(پدرشهید) جواب داد اشکالی ندارد پیش خودمان بزرگ میشود مثل دختر خودمان از او مراقبت میکنیم و در نهایت پدر راضی شد.
همسر شهید بنیاسدیمقدم عنوان کرد: آن زمان شرایط بهگونهای نبود که دخترها بتوانند در برابر خواست پدرانشان مخالفت کنند و من هم مخالفتی نکردم و به عقد شهید درآمدم و حتی من به محضر هم نرفتم و رسم بود انگشتری یا چیز دیگری از دختر به عنوان رضایت او به محضر میبردند.
یک سال در روستا زندگی کردم
وی افزود: دو سال بعد از آن در سال 47 هم ازدواج کردیم و زندگی مشترکمان را شروع شد. یک سال در روستا زندگی کردم اما کم کم شرایط بهگونهای رقم خورد که به شهر آمدیم.

بنیاسدیمقدم گفت: سه سال پس از ازدواج اولین فرزندمان به دنیا آمد که نامش را فاطمه گذاشتیم، بعد از فاطمه هم خداوند زهرا، محمود، ابوالفضل و زهره را به ما هدیه کرد که البته مقدر نبود محمود همیشه در کنارم باشد و بعد از شهادت پدر در اردوی که به همراه فرزندان شهدا رفته بود در حادثه تصادف کشته شد و داغی را بر دلم گذاشت.
در طول 17 سال زندگی مشترک به خاطر ندارم که یک بار هم با من تندی کرده باشد
وی ادامه داد: در طول 17 سال زندگی مشترک به خاطر ندارم که یک بار هم با من تندی کرده باشد و یا کدورت خاصی بین ما بهوجود آید هر آنچه در سالهای زندگی مشترکمان رخ داد محبت بود و بس. محبت شهید نه در دل اعضای خانواده بلکه در دل فامیل و آشنایان نیز جا گرفته بود.
همسر شهید بنیاسدیمقدم بیان کرد: خاطرم هست بعضی مواقع که شهید از سرکار برمیگشت(آن موقع شهید کار بنایی میکرد) خودم را به خواب میزدم تا عکسالعمل او را ببینم و او وقتی مرا در آن وضعیت میدید از بچهها میپرسید مادرتان بیمار است تا خوابیده که بچهها جواب میدادند نه خوابیده است.
وی ادامه داد: وقتی او با جواب بچهها مواجه میشد میگفت خوب پس بگذارید بخوابد و خودش میرفت سماور را روشن میکرد، چای میریخت و اندکی استراحت میکرد و موقع ناهار که میشد میگفت حالا اگر غذا میخواهی بیدار شو.

بنیاسدیمقدم اظهار کرد: ممکن بود در زندگی گاهی من از دست بچهها عصابی شوم، چون بالاخره سر و کار داشتن با 5 بچه کار آسانی نیست و ممکن بود آدم از شیطنتهای بچهها به هم بریزد و من با عصبانیت به بچهها چیزی بگویم. در این شرایط که همسرم میدید من با بچهها تندی میکنم با آرامش و البته لبخند خطاب بچهها میگفت: بچهها تا از دست مادرتان کتک نخوردهاید پیش من بیایید و بچههایم را نزد خودش فرا میخواند.
وی بیان کرد: جبهه را بسیار دوست میداشت و هر وقت اخبار جنگ و شهدا را از تلویزیون میشنید اشک میریخت و تمایل به رفتن داشت، اما من راضی به رفتنش نبودم و چرا که مشکلات زندگی و بزرگ کردن 5 فرزند به تنهایی مشکل بود و با رفتن او به جبهه تنها میشدم.

همسر شهید بنیاسدیمقدم اظهار کرد: اما روزی به من گفت اگر من نروم، فلانی نرود چه کسی از کشور دفاع کند، تو زن انقلابی هستی اگر نگذاری بروم دشمن میآید و آرامش را از ما میگیرد و اینگونه بود که بالاخره من قانع شدم او به جبهه برود و این موضوع سال 65 رخ داد.
او به جبهه رفت و دیگر برنگشت
وی افزود: او به جبهه رفت و دیگر برنگشت و مرا با خاطرات خوبی که به جای گذاشته بود تنها گذاشت. شهادت همسرم خیلی بر من سخت گذشت و همه فامیل میدانستند که من بدون او نمیتوانم زندگی کنم.
بنیاسدیمقدم اظهار کرد: همسر سوم بهمن سال 65 در عملیات کربلای 5 منطقه شلمچه به شهادت رسید و 16بهمن نیز تشیع جنازهاش انجام شد و هنوز هم هر وقت به مزارش میروم از او طلب حلالیت میکنم و میگویم مرا ببخش من تندخوتر از تو بودم.
همسر شهید بنیاسدیمقدم یادآور شد: از شهید 4 یادگار دیگر باقی مانده فاطمه که اکنون فوق لیسانس روانشناسی دارد و دبیر مدرسه نمونه است و زهرا که مدیر دبیرستان نمونه است، پسرم ابوالفضل که پزشک است و امسال تخصص خود را گرفته است و با دختر شهید محمودی ازدواج کرده . دخترم زهره نیز روانشناسی بالینی خوانده و اکنون در دبیرستان تیزهوشان تدریس میکند.
ممنون از توجه ایکنا به خانواده شهدا