
میخواستم کمی دربارهات بنویسم؛ دیدم دست مهر و عطوفت الهی بر سرم بودی، گفتم: یداللّهی؛ دیدم، این نام علیست. دیدم که رزق پروردگار تو بر خانه میآوردی و نانآور شبانه کوچههای دلم بودی؛ دیدم که این از اوصاف علی است. خلوص تو در عشق ورزیدن را نوشتم و خلاصه به هر سو که سر زدم و هر را طرف را که پیمودم خوبیت را در اوصاف امیرالمؤمنین(ع) یافتم.
آنگاه، دریافتم که تو، نور جدا شدهای از شجره طوبای علی هستی تا از پنجره هر خانهای هستی را گرما ببخشی؛ یاد حدیث نبوی افتادم که نبی(ص) و وصی(ع) پدران این امت هستند. تو ای پدرت اوصافت را از علی(ع) به ارث بردهای.
این گونه بود که علی(ع)، نماینده وصی شد و پدر، نماینده علی(ع). تو را به من هدیه دادند و من امروز، تمامی خود را به تو هدیه خواهم کرد؛ اگر پذیرای من باشی.


شانههایت، ستون محکمی بود برای پناهگاه امن خانهمان. دستانت را که در دستم میگذاشتی، خون گرم آرامش، در کوچه رگهایم میدوید.
در برابر طوفانهای بیرحم زندگی همواره در برابرم میایستادی تا مرا از گزند آن حفظ کنی اما خود میرنجیدی و سخنی نمیگفتی؛ آنچنان محکم و استوار بودی که گویی هر روز از گفتوگوی کوهستانها باز میآمدی.
لبخند پدرانهات، همیشه نقش ماندگار خاطرات من است؛ همواره نگاه پرمهرت تارهای اندوه را از هم میدرید. تو بودی که صبوریات، در کورهراههای ناامیدی و غروب دلتنگی، بارقههای امید بر دلم میتاباندی و در سپیدهدم عشق به وفاداری و دعایت امیدوارم میساختی.
آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجرههای خانه را باران میپاشند، گویا روح وسیعت مرامنامه دریا را به تحریر میآورد. ای نور همیشگی خانه قلبم و ای پشتوانه همیشگی زندگیام، آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت میزند.


در؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایت نبود اما همیشه به جرم پدر بودنت ایستادگی میکردی؛ با وجود همه مشکلات، به من لبخند میزدی تا مرا دلگرم کنی.
تو کشتی زندگی را از میان موجهای سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایم رساندی؛ «پدر» نام تو را همیشه به خاطر دارم. پدر دوستت دارم...



