
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از کردستان، محمد باقر رحمانی، فرزند حسینعلی در سال 1331 در شهرستان بیجار به دنیا آمد. نزد پدرش آیتالله رحمانی پرورش یافت و در سن 7 سالگی نماز می خواند و روزه می گرفت، تمامی فامیل او را نزد بچهها الگو و سرمشق قرار میدادند. دوره ابتدایی و راهنمایی را در بیجار به پایان رساند و بعد برای ادامه تحصیل به تبریز رفت و پس از مدتی به مدرسه دارالفنون تهران رفت و در رشته ریاضی دیپلم گرفت. سال 1351 تحصیلاتش را در رشته مدیریت و اقتصاد دانشگاه کرج ادامه داد و در سال 1355 موفق شد در این رشته تحصیلاتش را به پایان برساند.
در اوقات فراغتش کتب اسلامی را مطالعه میکرد، بسیار قرآن میخواند و به تفسیرهای قرآن علاقمند بود، مخصوصا تفسیر المیزان را هرجا میرفت با خودش میبرد، به ورزش کشتی علاقه زیادی داشت و در مسابقات کشتی دانشجویی سال 1352 نایب قهرمان کشور شد و مدال نقره گرفت. شهید رحمانی، خبرنگار جمهوری اسلامی بود و یکی از کسانی بود که در مقابل حزب خلق مسلمان ایستادگی میکرد و به آنها و نشریات آنها در روزنامه حزب پاسخ میداد. او کتابخانه حزب جمهوری اسلامی را در بیجار راهاندازی کرده بود.
برادرش میگوید: قبل از انقلاب از زمان دانشجویی فعالیتش را شروع کرده بود، در تمامی راهپیماییها حضور داشت، در جریان جمعه سیاه ایشان به حدی فعالیت داشت که عدهای از دوستانش میگفتند که به شهادت رسیده است، در آن روز چون تعداد زخمیها زیاد بود محمد در بیمارستان حضور داشت و با سر و وضع خونی دیده شده بود که در بیجار شایع شده بود که به شهادت رسیده و حتی پدرم را برای ادای نماز میت خواستند و جنازه شهیدی را که از گرگان آورده بودند و فکر میکردند محمدباقر است به وی نشان داده بودند، اما هنگامی که محمدباقر به خانه برگشته بود، میگفت: «مادر شما باید آماده باشی، از تو می خواهم برایم دعا کنی تا این سعادت نصیبم شود».
عشق و علاقه عجیبی به امام داشت و با امام و علما و رجال سیاسی و نظامی کشور ارتباط داشت
آقای نصیر که به عنوان خادم در منزل ایشان بود، می گوید: هر وقت که امام سخنرانی می کردند، محمد در حالی که گریه می کرد با تمام حواس و بسیار خاضع متوجه ایشان می شد؛ من بی سواد بودم و نمیتوانستم فارسی صحبت کنم اما به لطف محمد باسواد شدم و قرآن را فرا گرفتم. برادرش میگوید: همیشه ایشان را در حال مطالعه و سخنرانی میدیدم، از طرف یکی از انقلابیون بلندپایه دستور گرفته بود که سری به ساوه بزند و به اوضاع آنجا سرو سامان بدهد، همراه ایشان به ساوه رفتیم، با چند نفر ملاقات کردیم و محمد باقر برای آنها چند جلسه تشکیل داد و کمیته انقلاب را در ساوه تشکیل داد و یکی دوبار هم راهپیمایی راه انداخت و بعد از اینکه کمیته ساوه را به دست یکی از بچههای انقلابی سپرد به کرج بازگشتیم.
در روز 12 محرم یک عده از چماقداران رژیم به منزل ایشان در کرج حمله میکنند و او و خانوادهاش را بسیار مورد شکنجه قرار میدهند، محمد فرار میکند و به بیجار میرود و در جواب مادر که بسیار ناراحت شده بود، میگوید: مادر جان، ما باید خودمان را برای مراحل بالاتری آماده کنیم و اصلا ناراحتی ندارد. با پیروزی انقلاب به پیشنهاد دکتر چمران از شرکت نانچی تهران استعفا میدهد و به تمام حقوق و مزایای آن شرکت پشت پا میزند و فرماندهی سپاه بیجار را قبول میکند.