
تو قامت جوانمردی، تو با گامهایی که آبروی قبیله خورشید است از راه میرسی تا رودهای جهان، رو به قبله دستانت، نماز دریا بخوانند. فضیلتهای بیشمارت، دهان به دهان میچرخد و خاکهای تشنه معرفت را سیراب میکند. یا «باب الحوایج! سالهاست دستهایم میلرزد...دستم را بگیر... تا تنها و تنها، گوهرهایی از مضامینِ آسمانی واپسین نگاهت را بسرایم؛ آنگاه که فریاد «العطشِ» کودکان از خیمهها، چشمهایت را به آسمان پیوند زد و حرف دلت بر زبان آمد.
علمدار کربلا! دستت را بر زمین جا مگذاری! آبها را چه کسی جز تو به امضا برساند؟ نامت، کلید زرین درهای بسته است، تو از دست و زبان بسته ما، قفل میتکانی که باب الحوایج خواندهاند تو را، فرات، شرمسار همیشه چشمان تو است. ابالفضل! تو پدر فضایلی، آمدی و دیدگان امالبنین، به لبخند نشست، آمدی و شمشیرهای گستاخ، تکه تکه شدند چرا که آمدنت، فجری است بیغروب ... بنگر که چگونه نام مبارکت بر بیرقها عاشقی حک شده است.
تو با بازوانی خیبرگشا که نسب از حیدر کرار داشت و میراثدار تمام صبر بیباک علوی بود آمدی...فرات، از همان صبح میلاد، چشم به راه تو بود و خواب دستهای دلیر تو را میدید.یا عباس! یادت، تا آسمانهای فضیلت و عشق بلندم میکند و من، بر آستان شریفت، پرندگان ارادتم را به پرواز میخوانم و قدمهای ارجمندت را بر دیده میگذارم.
نام نورانیات، پاسخگوی تمامی توسلهاست و در شاهبیت غزلهای وفا و احساس، نام عباس(ع) پر تلألؤ است. کربلا، مرحلهای از خاک بود که وفای عباس، در آن حضور داشت و فرات، لایقِ پذیرایی از چنین دریادلی نبود.این شرم، هنوز بر پیشانی فرات باقی است و دستان مقبول او، بوسه بارانِ آسمانهاست.
خوش آمدی ای پسر امالبنین...خوش آمدی، قمر بنی هاشم! در چشمهایت چه شجاعتی موج میزند و این دستها چه خوباند برای ساقی شدن. این پیشانی بلند، بیگمان تلاوت «اَشِدّاءُ عَلَی الکُفار رُحَماءُ بَینَهُم» است.
سعیده مجتهدی/استان مرکزی