
گاهی اوقات نوشتن از برخی آدمها سخت است، نوشتن از انسانهایی که برای پرکشیدن به سوی معشوق حقیقی عجله داشتند و مصداق حقیقی «واستبقوالخیرات» بودند. همان افرادی که گفتههایشان ناب بود و سرلوحه کار...
انسانهایی که از حرف تا عملشان فاصلهای نبود و بیشتر مرد عمل بودند تا حرف! آنانی که بزرگی دریا در برابر دلهایشان کوچک بود و بودن در کنارشان تو را به معبود نزدیکتر میکرد. آری، حرف زدن و نوشتن از چنین مردانی سخت است چراکه قلم توان نوشتن اوصاف و روح بلند آنها را ندارد.
سخت است نوشتن از مادری که شاید هنوز که هنوز است، با گذشت چندین سال از تمام شدن جنگ، چشم به راه فرزندش است و دلش برای در آغوش گرفتن او تنگ شده، از پدری که هنوز نبودن فرزندش را باور نکرده است.
سخت است از مادری که با شنیدن خبر شهادت فرزندش نه تنها شکوه نکرد بلکه خدا را به خاطر این نعمت سپاسگزاری کرد. از فرزندی که موقع پا گذاشتن به این وادی، حضور پدر را در کنارش احساس نکرد و تنها روزهایش را با عکس پدر و خاطراتی که مادرش برای او میگفت سپری میکرد.
سخت است از مردی که تنها یادگارش از جبهه و جنگ یک ویلچر و پای مصنوعی است، از مردی که تنها یادگارش سرفههای مداوم و نفستنگیهای بیحدش است و هر روز مرگ را بارها و بارها تجربه میکند، و تنها با یک حسرت که ای کاش من هم به آنهایی که پر کشیدند و رفتند میپیوستم، روزگار میگذراند.
شاید بارها و بارها از کنار این افراد گذشته باشیم یا شاید زندگیشان را دیده باشیم و خیلی راحت از کنار آن گذشتیم و با یک حرف که آنها در زمانی بودند که باید این کار را انجام میدادند اما بدانیم آنها رفتند تا ارزشهایمان باقی بماند.
ارزشهایی که امروز بسیار راحت آنها را زیر پا له میکنیم و تنها با یک واژه خود را توجیه میکیم که باید به روز بود مطابق مد دنیا پیش رفت...
این آدمها رفتند تا ما بمانیم، رفتند تا ارزشها و باورها و کشورمان باقی بماند، حال ما ماندیم و جنگی دیگر، جنگی که به مراتب سختتر و طاقتفرساتر است.
تنها با نامگذاری کوچه یا خیابانی به اسمشان یا برگزاری یادوارهای برایشان، نامشان جاوید نمیماند، انها نرفتند که برای خود کوچه و بازار و خیابان بخرند، آنها رفتند تا اعتقادات و باورهای دینیمان پابرجا بماند.
زهرا موحدیان/ خراسان جنوبی