
از همه سراغ پدر را میگرفت و پیش از همه از عمهاش میپرسید که پدر کجا رفته است. در آن لحظات شاید فقط چشمان اشک بار زینب(س) بود که پاسخ سؤالهای رقیه (س) را میداد. دختر کوچکی که آرزویش این بود که دوباره سر بر زانوی پدر بگذارد.
اما آنچه او به دست آورد نه دیدار دوباره پدر که در دنیا برایش محقق نشد که غم و درد از دیدن سر نورانی و بریده پدر بود و رقیه(س) به آسمان سفر کرد تا در سرای دیگر در بهشت جاودان سر بر زانوی پدر بگذارد و اهل بیت(س) در ایام اسارت عزادار عزیزی دیگر شدند.
دستان کوچک و زندگی کوتاهش حرفهای زیادی برای گفتن دارد. برای انسانهایی که وجدان و شرافت در وجودشان مرده است. کسانی برایشان مهم نیست آن کسی که قربانی کارهای ناجوانمردانهشان میشود رزمندهای است که در مقابلشان ایستاده یا کودکی سه سال که فقط در حسرت دیدار پدر است.
گاه ذهن انسان مشغول این سؤال میشود که مگر یک انسان چقدر میتواند از شرف و انسانیت فاصله بگیرد که در برابر اشکهای یک کودک مشتاق دیدار پدر، سر پدر را برایش بیاورد و با طعنه بگویند حال بیا هر چه میخواهد با بابایت درد و دل کن.
شاید هم همین بیشرفیها و ناجوانمردیها بود که بعدها وقتی از حضرت سجاد(ع) پرسیدند که کجا بیشتر به شما سخت گذشت: پاسخ دادند امان از شام...از شام. شاید حضرت زینالعابدین در آن زمان که این جملات را میگفتند صورت معصوم رقیه را به خاطر میآورند که چگونه در کنار سر بریده پدر به ملاقات پروردگار رفت.
امروز هم دختران کوچک بسیاری در حسرت دیدار پدر شب را به صبح میرساند و به جای خوابهای شیرین بابا گفتن از زبانشان نمیافتند. کودکانی که پدرانشان را در سوریه و عراق و دیگر کشورهای اسلامی به سبب خشونت تروریستهای جاهل از دست دادند. پدرانی مجاهد و سرافراز که در راه دفاع از دین طعم حسینی شدن را چشیدند. و همین حکایتهای رقیه(س) و صبوریهای زینب است که تحمل انسان را در برابر شقاوتها و بیرحمیهایی که در دنیای امروز میبیند افزایش میدهد. بهراستی اگر قصه رقیه را نشنیده بودیم چگونه میتوانستیم فرزندان شهدای مدافع حرم را آرام کنیم؟
درود بر همه کسانی که امروز را با درس گرفتن از رقیه(س) و همه عاشورائیان میسازند.
حکیمه بهمنزاده/ خراسان جنوبی