کد خبر: 3473937
تاریخ انتشار : ۱۹ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۴:۲۱

خانواده شهید جلال سرباز، از شهدای انقلاب تجلیل شد

گروه اجتماعی: با حضور مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان لرستان، رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان خرم‌آباد و جمعی از کارمندان این دو نهاد، امروز، 19 بهمن از خانواده شهید جلال سرباز از شهدای انقلاب اسلامی که در سن 21 سالگی در خرم‌آباد به شهادت رسید، تجلیل شد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از لرستان، امروز دوشنبه، 19 بهمن‌ماه، با حضور یدالله دل‌آرام، مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان لرستان، سیدحسین نازاریان، رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان خرم‌آباد و جمعی از کارمندان این دو نهاد، از خانواده شهید جلال سرباز از شهدای انقلاب اسلامی که در سن 21 سالگی در خرم‌آباد به شهادت رسید، تجلیل شد.
جلال سرباز، در سال 1336در خانواده‌ای مذهبی و پنج نفره دیده به جهان گشود، او دومین فرزند و پسر بزرگ خانواده بود که پس از یک دختر به دنیا آمد.
او در محله موسوم به شاه‌آباد یا همان مطهری امروزه به دنیا آمد، اما زمانی‌که به شهادت رسید در کوچه ارزاق زندگی می‌کردند.
از همان دوران دبیرستان و در سال‌های 52 و 53 اعتقاد داشت که رژیم پهلوی دوامی ندارد چون به مردم ظلم می‌کند و زور می‌گوید، به همین دلیل نیز می‌خواست گرفتن دیپلمش را به عقب بیاندازد که به خدمت سربازی نرود.
خواهر بزرگش می‌گوید جلال دست به قلم بود و یک‌سری دست‌نوشته در رابطه با اقتصاد و مسائل اقتصادی داشت، در همان روزها مبارزات خود را علیه رژیم پهلوی آغاز کرده بود و بیشتر فعالیت خود را در مسجد علوی انجام می‌داد، که در همین زمان بود که مأموران ساواک به بهانه مذهبی بودن او چندین بار به خانه ما هجوم آورده و به‌دنبال کتاب و یا وسایلی به قول خودشان ممنوعه می‌گشتند که در همین زمان بود که مادر دست نوشته‌های او را نیز از بین برد.
زمانی که انقلاب اوج گرفت می‌شد که دو روز هم به خانه نمی‌آمد و فعالیت‌های انقلابی‌ انجام می‌داد.
 روز شهادت به روایت خواهر
روز 11 مهرماه سال 57 برای ساعت 13 روز بعد بلیط گرفته بودیم که همراه من به اهواز بیاید، چون من برای دانشگاه باید به آنجا می‌رفتم، ساعت 7 صبح روز 12 مهرماه بود که یک‌دفعه از خواب بیدار شدم و جلال را دیدم که جلوی آینه ریش‌هایش را شانه می‌زند، دوباره چشمانم را بستم، حدود یک ساعت بعد بود با صدای تیراندازی از خواب پریدم و دلشوره عجیبی داشتم، با همان حال چادر بر سر زده و از خانه بیرون آمدم و به‌دنبال جلال می‌گشتم اما او را نزدیک خانه پیدا نکردم و صدای شلیک‌ها از دور می‌آمد.
به خانه برگشتم و لباس‌هایم را پوشیدم و به دنبال برادرم در سطح شهر رفتم، هرچه گشتم او را پیدا نکردم، در خیابان‌ها گاز اشک‌آور می‌زدند و لاستیک آتش زده بودن، من نیز برای در امان ماندن از گزند به داخل یک داروخانه پناه بردم، وقتی به خانه رسیدم خبری از جلال نداشتند، همان زمان بود که انگار یک نفر قلبم را از سینه بیرون کشید، پاهایم جان خود را از دست داده و همان‌جا روی زمین نشستم.
دو روز بعد از شهادتش جنازه‌اش را به ما تحویل دادند
شب و فردای آن روز از برادرم خبری نبود و ما هرجایی را که می‌توانستیم گشتیم، اما نتوانستیم او را پیدا کنیم، یکی از اقوام که در بیمارستان بود را دیدیم که در بیمارستان گریان و نارحت بود از همکاران او پرسیدیم گفتند که یکی‌از اقوام او شهید شده است، اما نمی‌دانستیم که این شهید برادر ماست.
زمانی‌که تیر به سرش خورده بود او را مستقیم به بیمارستان صد تختخوابی سابق و شهدای عشایر فعلی برده و بعد از این‌که نتوانسته بودن برای او کاری انجام دهند او را به سردخانه برده بودند، حتی پزشک معالج او نیز از این‌که نتوانسته بود برایش کاری انجام دهد، خیلی ناراحت بود.
پول گلوله‌ای که در بدن برادرم بود را از ما گرفتند
برای تحویل جنازه به ما 75 تومان پول گلوله را از ما گرفتند و بدون این‌که اجازه بدهند مراسم تشییع برگزار کنیم، دو روز بعد از شهادت جنازه برادرم را با حضور یکی از اقوام ما خاک کردند.برادرم زمانی‌که به شهادت رسید 21 سال داشت.

captcha