به گزارش کانون خبرنگاران ایکنا، نبأ، یک دلواپسی قشنگی دارم، از جنس دلشورههایی که اصلا نمیدانی از کجا میآید اما میدانم هر چه هست بعد از سال تحویل خود به خود تمام میشود.
همیشه این موقع از سال که میشود یعنی دقیقا
زمان تحویل سال، حس دوگانهای دارم یک نوع خوشحالی آمیخته با
دلتنگی، از یک طرف شادی آمدن بهار و نو شدن و از طرف دیگر دلتنگی لحظاتی که رفتهاند
و عزیزانی که دیگر در کنارمان نیستند. انگار چیزی روی قلبم سنگینی میکند.
بودن همیشه در کنار عزیزانمان معنا پیدا میکند و وقت تحویل سال و نوروز که میشود انگار جای خالی حتی یک نفرشان غمی سنگین بر دلمان میگذارد، گویی به یک باره به یاد همه آنهایی میافتی که در این سالها از دست دادهای، همه خاطرات گذشته آینهای میشود در پیش رویت. دلت هوایی میشود و تو در عجب میمانی از این همه فکر و خیالهایی که بیاجازه دورهات کردهاند.
این داغی است که هر سال در این لحظه استثنایی عجیب تازه میشود.
عجب لحظه غریبی است این لحظه تحویل سال. در یک آن انگار تصویر همه آنها که نیستند پیش رویت رژه میرود و تو را با خود میبرد تا سالهای دور.
انگار دلمان، ذهنمان، زندگیمان میخواهد نو شود اما سنگینی خاطرات گذشته قدمهایش را کند و کندتر میکند؛ میترسم، مبادا جا بمانم از تبریک گفتن به حسهایم که حالا یک سال بزرگتر میشوند.
چه سخت است که کولهبار یک سالهات را به یکباره جا بگذاری و سبکبار به استقبال سال تازه روی، عادت کردهای به روال یک سالهات، به عادتهایت.
عادت کردهای شوخی نیست سخت است. فقط میتوانی آرزو کنی، چشمت را ببندی و رؤیا ببافی. انگار مثل هندوانه سربسته است این سال جدید.
ماهیهای تنگ بالا و پایین میپرند، آنها هم منتظر اتفاقی تازه هستند، انگار مسئولیتی چندین ساله به دوششان سنگینی میکند، در حافظه چند ثانیهایشان مانده که باید در لحظه تحویل سال بلندترین پرش عمرشان را رکورد بزنند.
عطر سنبلها به گوشه ذهنم تلنگر میزند تا به خود بیایم و تیکتیک ساعتی که به لحظه تحویل سال نو نزدیک میشود را بهتر بشنوم.
با این همه هنوز حالم بهتر نشده، این لحظه همیشه
برایم لحظه پر راز و رمزی است، انگار در این لحظات دنیا یک جایی برایم متوقف میشود
برای مرور خاطرات، انگار میخواهد به من فرصتی دهد برای غور کردن در گذشتهها،
لحظات اما صبورند با من بیقرارِ بلاتکلیف.
29 شب و روز اسفند مثل برق و باد گذشت تا نوروز مجالی شود برای فراموشی خستگیهای یک سال و حالا؛ تمام زمستان را منتظر آمدنت بودم اما حالا که آمدی شوق آمدنت آن قدر مسخم کرده که گویی زمین گذاشتن بار یک ساله برایم سخت است.
همیشه فکر میکردم که ساعتهای آخر سال کجای تقویم ثبت است، این ساعتها متعلق به کدام سال میشود سال کهنه یا سال نو، شاید به واقع این ساعتها لحظههاییاند معلق در فضا برای فکر کردن دوباره و مرور خاطرات یک ساله.
بهار تا پشت دروازه شهر رسیده و منتظر سلام باغچه است تا پا بگذارد به شهر و خانه ما. بین گلها همهمه پیچیده، بنفشهها از باغچه سرک میکشند تا در لحظه تحویل سال کاروان پیروز بهاری سرافرازانه، همچون مسافری عزیز و جنگجویی پیروز وارد شود.
این لحظات انگار انعکاس سال جدید است در آینه سال کهنه. به سفره هفتسین نگاهی دوباره میکنم میخواهم همه چیز را چک کنم مبادا چیزی کم باشد چشم میگردانم، نگاهم به قرآن میافتد، دست دراز میکنم قرآن را بر میدارم به یکباره دلم گرم میشود.چه قدر زیباست این عشق، این دوست داشتن تو، چه قدر خوب است آدم تو راداشته باشد، تو خودت روشنایی راه میشوی، سکاندار این کشتی به گل نشسته، چه قدر خوب که هستی.
پروردگام چه لذت نابی است تو را داشتن، همیشه در دلشورههایم تو را صدا میزنم و میآیی، حالا هم تو هستی، اینجا کنار من نشستهای در این لحظاتی که هیچ چیزی آرامم نمیکند. نامت دلم را گرم میکند، میدانم پشتم که به تو گرم باشد همه چیز خوب پیش میرود، تو بلد راهم میشوی و من دیگر هیچ هراسی ندارم از روزهای سخت.
ببخش مرا اگر گاهی یادم میرود مهربانیهایت را، یادم میرود که هستی ، یادم میرود دل به دل مهربانیهایت دهم، مرا ببخش ای آرامش و زیبایی مطلق.
توکل که میکنی آرامش تا بُن وجودت را گرم میکند، توکل به نیرویی ماورایی که تو را به ذات مقدسش پیوند میدهد، همین که دل به نامش میسپاری آرام میشوی.
پس به
حرمت نامت و به شکرانه بهار دلها میرود به سمت تازه شدن. با صندوقچهای از خاطرات،
رنجها و شادیها به استقبال خاطرات سال جدید و تازه میرود، میرود تا نخستین تجربیاتش
را با گل و سبزه رقم زند و اولین بذرهای خاطره را با طراوت بهار و شکفتن جوانه
بکارد.
حالا دوباره آرزوها جان میگیرند وقت پیدا میکنی که رؤیا ببافی برای سال تازه، برای همه آنچه که میخواهی بکنی، دل به دل بهانهها دهی برای نو شدن، تازه شدن.
چشمهایم را میبندم و بیاختیار دعای حول حالنا را زمزمه میکنم.
صدایم بلند میشود تا سقف خانه، بوی تو به یک باره تمام اتاق را پر میکند، اشک در چشمانم حلقه زده، چه لحظات ناب و زیبایی است این لحظهها. دلهای تمام این خاک این لحظه میزبان توست و به رسم بندگی دستهای نیاز به سوی آستان تو دراز است.
بهار جلوه آشکار حضور تو عاشقانه دشتها و مرغزارهای سرزمینم را در برگرفته و خانه به خانه و شهر به شهر میآید تا دیدارها را تازه کند.
ماهیها در هوا چرخ میزنند، من بلندتر میخوانم یا مدبر الیل و النهار، صدایم تا آسمان بلند است، چلچلهها آواز سر میدهند، عطر سوسنها و نرگسها فضا را پر کرده، بهار جشن خود را آغاز کرده، دیگر بهار مهمان خانه ماست و تو ای بزرگ مهربانانه در قلب من نشستهای.
*مژگان ترابی