کد خبر: 3490690
تاریخ انتشار : ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۵:۲۲

حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

کانون خبرنگاران نبأ: شب سیزده رجب و اولین خوان عاشقی و اعتکاف و حاجیانی که مُحرم حرم می‌شوند و میهمان خانه خدا، این‌بار احرام می‌بندند تا وصال یار و اولین‌ها آغاز می‌شود؛ امشب مسافران پر باز می‌کنند و اولین خوان عاشقی آغاز می‌شود.

شب سیزده رجب و باز دل بی‌تابی که برای لحظات آغاز وصال شب‌های سیزده رجب در مساجد کشور در تب و تاب بود و اشک‌ها و لبخند‌هایی که در هم می‌آمیخت؛ یاد‌ها پر می‌کشید به سال‌هایی که در میان این اشک‌ها و لبخند‌ها میهمان خانه خدا می‌شدیم.
ساکی کوچک در دست، دوستان و آشنایان تا جلوی درب مساجد معتکفان را بدرقه می‌کردند. همهمه‌ای بر پا بود و در میان آن همهمه، در گوشه‌ای از مسجد خلوتی می‌جستم؛ عده‌ای پیش از نماز در مسجد حضور یافته بودند و مسن‌تر‌ها گوشه خلوتی را برمی‌گزیدند.

خلوتم در آن هیاهوی حضور، دلنشین‌ترین واژه‌ها بود؛ قطعه‌ای زمین در کناره‌ای، و ملحفه‌ای که قطعه مشخص‌شده هر کس را مجزا می‌کرد. چادر سپید سفر حج همراهم بود؛ سجاده‌ام را گشودم و در قطعه بهشتی مخصوص به خودم، مالکانه قامت بستم... الله اکبر...

نماز چه وقت و چه نیت بود نمی‌دانم، تنها دل بود و واژه‌هایی که بی‌تاب بود پیوندش را با آسمان رقم بزند، دو رکعتی یا چند رکعتی بودنش فرقی نمی‌کرد، دل بی‌تاب سجده بود، بی‌تاب اتصال، بی‌تاب لحظه‌ای خلوت کردن... و حال اینجا در خانه او، در میان نفس‌هایی که گرم پرواز است و پر‌هایی که رو به آسمان گشوده شده است، چه حاجتی برتر از سجده بر رب می‌جویی؟

و باز یاد‌م در میان آن روزها پر می‌کشد، شب اول، سکوت شب و صدای زمزمه‌های نماز‌شب، هنوز ساعاتی تا آغاز میهمانی مانده است، اما دنیای ساعت‌ها و زمان کجا؟ و دنیای روح‌های پرکشیده به آسمان دعا کجا؟

عده‌ای در کنار سجاده‌های نیمه‌باز کتاب دعایی در دست دارند، عده‌ای سر بر سجاده و عده‌ای دیگر در خواب؛ شب‌های اعتکاف وسعتی دارد به عظمت تمامی آسمان با خدا بودن و در این وسعت خواب بر چشمان آنهایی که برای دیدار یار آمده‌اند گویا حرام شده است.

در میان فضای نیمه تاریک و روشن مسجد، خنکای نسیمی که از پنجره‌ها آرام در میان فرشتگان زمینی می‌لغزد، بر نفس‌های آتشین تشنگان وصال می‌نشیند؛ خدایا اینجا واژه‌ها و کلمات در میان بهت و حیرتم برای لمس چنین بهشتی کم آورده‌اند. بار دیگر سجاده نیمه‌بازم را می‌گشایم، قرآن جیبی کوچک و لای قرآنم را باز می‌کنم... شاید معنای تک‌تک کلمات را نمی‌توانم درک کنم اما با جاری شدن کلام خدا بر زبانم، قطرات اشک بی‌بهانه میهمان لحظاتم می‌شوند و دقایقی آسمانی‌تر رقم می‌خورند...

صدای آرام مناجاتی در بلندگوی مسجد می‌پیچد و اولین گام اعتکاف رقم می‌خورد و معتکف می‌شویم... محرم حرم امن خدا و در خیالم طواف می‌کنم کعبه وجودش را... کعبه‌ای که در خیالم میان سجاده و آسمان به تصویر کشیده‌ام؛ لبیک... اللهم لبیک... لبیک لاشریک لک لبیک...

صدای وصالم در میان آسمان مکه و مدینه پرواز می‌کند، مسجد شجره و لباس احرامی که محرمان حرم را فرشتگانی کرده بود که با ذکر لبیک به سوی مکه روانه شده بودند. لبیک... و چه بی‌صبرانه با ذکر لبیک، چشم‌انتظار وصالی بودیم که در کعبه معنا می‌یافت و چشم‌ها در انتظار دیدار حق... و حال این وصال، جنسی دیگر داشت.

صدای مناجات امیرالمؤمنین(ع) در میان مسجد می‌پیچد، «
مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الْعَظیمُ وَاَ نَا الْحَقیرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْحَقیرَ اِلا الْعَظیمُ...»، لحظات ناب مناجات و اعتکاف در میان ثانیه‌ها و ساعت‌ها و دقایق در حال سپری شدن است... اولین سحر، اولین نیت، اولین روز روزه‌داری و اولین خوان از هفت خوان عاشقی آغاز می‌شود و پیش می‌رود و کاش می‌شد زمان متوقف شود، در میان این همه زمزمه‌های شبانه و نماز‌هایی که با چادر‌های سپید به آسمان پر می‌کشد، کاش زمان متوقف می‌شد، زیر گودی گنبد این مسجد، در کاشی‌های فیروزه‌ای، کنار این آدم‌ها، در چشمان بارانی این مردمان... کاش زمان می‌ایستاد.
اعتکاف تجربه‌ای تکرار‌نشدنی از لمس لحظاتی است که بیانش در واژه‌ها کاری ناممکن و ناشدنی است؛ روز آخر، ام‌داوود، و آخرین افطار و خداحافظی‌ها، قلب‌هایی که پر از خروج از مسجد گویا باز از بهشت به زمین بازگشته‌ است؛ و زیر لب زمزمه می‌کردم، من ملک بودم و فردوس برین جایم بود، آدم آورد درین دیر خراب آبادم...

و امروز که شوق حضور معتکفان را می‌بینم در میان خاطرات سال‌های معتکف شدن پرواز می‌کنم، امشب شب اول، اولین خوان عاشقی... امشب اولین لبیک‌های محرم‌های حرم، حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست... و یار آنجایی بود که قلبم بی‌تاب سجده‌های بی‌پایان بود، یار آنجا بود و لمس دقایق بهشت، صعود تا عرش الهی آنجا بود که معنا یافت.

شب اول، شب سیزده رجب، سجاده‌های سپید، گوشه‌های خلوت نیایش، اشک‌ها، قلب‌های بی‌تاب، و زبانی که به خواستن حاجتی نمی‌چرخد و در بهتی آسمانی بی‌کلام مانده است.
طاهره رفعت
captcha