کد خبر: 3493928
تاریخ انتشار : ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۰۸:۲۰
معلم شهیدحشمت‌الله حیدری/

حذف مراسم حنابندان عروسی به خاطر شهادت حاج شیخ احمد کافی

گروه سیاسی: روز عروسی حشمت الله بود و ما طبق رسومات خودمان جشنی برای عروسی فرزندمان برپا کرده بودیم. بعد از ظهر بود که حشمت الله به خانه آمد؛ قیافه اش به هم ریخته بود و معلوم بود مسئاله ای ایشان را ناراحت کرده است. فرزندم را صدا کردم و دلیل ناراحتی اش را پرسیدم. حشمت الله نگاهش را مثل بچه های معصوم به من انداخت و گفت: مادرجان! چرا ناراحت نباشم؟ حاج شیخ احمد کافی یکی از بهترین علمای ما را به شهادت رسانده‌اند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از کردستان، و به نقل از پایگاه اطلاع رسانی سپاه بیت المقدس، شهید حشمت الله حیدری در چهارمین روز از خردادماه سال 1333 در سریش‌آباد از توابع شهرستان قروه دیده به جهان گشود و تحت سرپرستی پدرش عباس و مادرش افسر خانم رشد و پرورش یافت و بزرگ شد و تا کلاس ششم ابتدایی به تحصیل ادامه داد ولی به دلیل مشکلاتی که سد راهش بود، درس و مدرسه را رها کرد و به کار کشاورزی روی آورد.

حشمت‌الله در 18 سالگی به خدمت سربازی رفت و پس از سپری کردن خدمت، به خاطر عشق و علاقه ای که به آموختن و فراگیری علم و دانش داشت دوباره در کلاس‌های درس حاضر شد و تا پایان سال سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. سپس به استخدام آموزش و پروش درآمد تا در لباس یک فرهنگی به جامعه‌اش خدمت کند.

حشمت‌الله بعد از هشت سال خدمت صادقانه در آموزش و پرورش، برای ادای وظیفه انقلابی‌اش، داوطلبانه به جبهه «کنجان چم» ایلام اعزام شد و در عملیات روز عاشورای سال 1359 بیست و هشتم آبان ماه سال 1359 ـ به سوی معبود عروجی خونین و باعزت را آغاز کرد و به کاروان شهدا ملحق شد و پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای سریش آباد به خاک سپرده شد.

خانم افسر دهقان ـ مادر شهید ـ خاطره ای از فرزند شهیدش را بازگو می‌کند:

روز عروسی حشمت الله بود و ما طبق رسومات خودمان جشنی برای عروسی فرزندمان برپا کرده بودیم. بعد از ظهر بود که حشمت الله به خانه آمد؛ قیافه اش به هم ریخته بود و معلوم بود مسئاله ای ایشان را ناراحت کرده است. فرزندم را صدا کردم و دلیل ناراحتی اش را پرسیدم. حشمت الله نگاهش را مثل بچه های معصوم به من انداخت و گفت: مادرجان! چرا ناراحت نباشم؟ حاج شیخ احمد کافی یکی از بهترین علمای ما را به شهادت رسانده‌اند(اواخر خردادماه سال 1357). من که با روحیات فرزندم آشنا بودم، چیزی نگفتم و رفتم دنبال کارم.

حشمت‌الله فرزند بزرگ خانواده بود و حالا همه منتظر ورود عروس بزرگم به خانه بودیم. وقتی فرزندم و عروسم وارد حیاط خانه شدند، من به رسم شادی، خواستم نقل و نباتی را که از قبل آماده کرده بودم را روی سر عروس و داماد بریزم. اما حشمت الله مانعم شد و همانطور که چهره‌اش را غم گرفته بود رو به من کرد و گفت: اگر خوشحالی مرا می‌خواهی روی سر من نقل نریز.

کوتاه آمدم و جلوی شادی‌ام را گرفتم. آخر من پسرم را می‌شناختم و می‌دانستم که موقع شهادت کسی، دنیا و خوشی‌های دنیا را بر خودش حرام می‌کند. خلاصه آن روز حشمت الله حتی اجازه نداد حنای عروسی اش را به دستش بمالند. در حالیکه مدت ها بود که خودمان را برای چنین روزی آماده می‌کردیم و دلمان می‌خواست روز عروسی حشمت‌الله سنگ تمام بگذاریم.

captcha