به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از استان مرکزی، 13 مردادماه همچون روزهای عادی سپری شد و نه رسانه و نه نهادهای مدعی از آنچه در این روز اتفاق افتاد خبری مخابره نکردند، اتفاقی که هیچ متولی خاصی در آن دخیل نبود و فقط یک انسان مؤمن بود و اراده خداوند، و شاید اگر یکی از همین متولیان امر در آن کوچکترین دخالتی داشت در بوق و کرنا میکردند که این معجزه از قبل زحمات ما بوده است.
در دهم صفر 1280 قمری مصادف با سیزدهم مردادماه 1339 سالگرد فوت فردی است که به آن لقب معجزه قرن دادند، در این روز کربلایی کاظم ساروقی از دنیا رفت، فردی که معجزه الهی را در قرن تکنولوژی به جهان نشان داد، متأسفانه تاکنون این معجزه مورد کم لطفی مسئولان استان و کشوری قرار گرفته و این کم لطفی تا جایی ادامه دارد که با وجود تأیید مراجع عالی قدر جهان اسلام، تاریخ فوت یا حتی نامی از وی در تقویم رسمی کشور نیامده است.
زندگی کربلایی کاظم ساروقیحدود یک صدسال پیش در روستایی به نام ساروق که آن روزها از روستاهای بزرگ حومه اراک محسوب میشد، واقعهای در اعماق خاموشی روی داد که طی آن جوان پاک نهاد ۲۷ سالهای به نام محمدکاظم کریمی که هنوز به مکتب نرفته بود و به قول خودش ملا ندیده بود، به یک باره حافظ کل قرآن شد.
مرحوم حاج محمدکاظم در سال ۱۳۰۰ هجری قمری در روستای ساروق و در خانوادهای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام کودکی به کار کشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم روستا از خواندن و نوشتن محروم شد و بهرهای از دانش و علم نیافت اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت میکرد.
معجزه کربلایی کاظم چگونه اتفاق افتاد؟او در روستا مشغول کار کشاورزی بود، در آن سال یک روحانی برای تبلیغ و بیان احکام حلال و حرام به روستا آمده بود و در منبر و سخنرانی خود از خمس و زکات میگفت و توضیح داد که کسانی که گندم و جو و... آنها به حد نصاب برسد و زکات و حق فقرا را ندهند، مالشان مخلوط به حرام است و اگر با پول آن، خانه یا لباس تهیه کنند و در آن خانه و با آن لباس نماز بخوانند، باطل است.
کربلایی کاظم چون میدانست، صاحب زمینی که در آن کار میکند، مقید به پرداخت زکات و حق فقرا نیست، به این فکر فرو رفت که پس مال او هم مخلوط به حرام و زندگیاش شبههناک است. این مسئله را با صاحب زمین در میان گذاشت و از او خواست تا زکات مالش را پرداخت کند ولی او زیر بار نرفت.
کربلایی کاظم تصمیم گرفت از آن روستا هجرت کند و درجای دیگر مشغول کار شود که اجرت او حلال و پاک باشد. چند سالی خارج از آن روستا کار میکرد تا اینکه از او خواستند به روستای خود برگردد. به روستا برگشت و زمینی با مقداری گندم در اختیارش گذاشتند تا خودش مستقلاً کشاورزی کند، او همان سال اول نصف محصول گندمش را به فقرا داد و نصف دیگر را در زمین کاشت و خدا به زراعت او برکت داد به حدی که بیش از معمول برداشت میکرد و از همان سال بنا گذاشت که نیمی از برداشت خود را به فقرا بدهد با اینکه مقدار زکاتش بسیار کمتر از این بود.
یک سال بعد از برداشت محصول و کوبیدن، مشغول باد دادن خرمن بود تا کاه آن جدا کند، نزدیک ظهر شد، باد متوقف و هوا گرم شد و نتوانست به کار خود ادامه دهد، مجبور شد به خانه برگردد. در راه یکی از فقرای روستا به او میرسد و میگوید: امسال از محصولت چیزی به ما ندادی و ما را فراموش کردی!
کاظم به او میگوید: خیر! فراموش نکردم ولی هنوز نتوانستم محصولم را جمع کنم، او خوشحال میشود و به طرف ده میرود اما کاظم دلش آرام نمیگیرد و به مزرعه برگشته، مقداری گندم با زحمت زیاد از کاه جدا میکند تا برای آن فقیر ببرد.
قدری علوفه برای گوسفندانش میچیند و گندمها و علفها را بر دوش میگذارد و روانه ده میشود. به باغ امامزاده مشهور به هفتاد و دو تن که محل دفن چند امامزاده است، میرسد. برای استراحت روی سکویی کنار درِ باغ امامزاده مینشیند و گندم و علوفه را گوشهای میگذارد و به فکر فرو میرود.
چند لحظه بعد دو جوان بسیار زیبا را میبیند که به طرف او میآیند و وقتی به او میرسند، میگویند: کاظم! بیا برویم در این امامزاده فاتحهای بخوانیم! کاظم میگوید:میخواهم به منزل بروم و این علوفه را به منزل برسانم. آنها میگویند: خیلی خوب، حالا ییا تا با هم فاتحهای بخوانیم.
آنها از جلو و کاظم دنبال آنها به سوی امامزاده روانه میشوند، فاتحهای میخوانند و آنگاه به امامزاده بعدی میروند و داخل میشوند. آن دو نفر مشغول خواندن ذکرهایی میشوند که کاظم نمیفهمد، ناگهان کاظم متوجه میشود که در اطراف سقف امامزاده کلمات روشنی نوشته شده است و یکی از آن دو به او میگوید: چرا چیزی نمیخوانی؟ او جواب میدهد: من سواد ندارم، آن جوان میگوید: باید بخوانی، آنگاه دست به سینه کاظم میگذارد و فشار میدهد و میگوید: حالا بخوان. کاظم میگوید: چه بخوانم؟ آن آقا آیهای را میخواند و میگوید: اینطور بخوان!
کاظم آیه را میخواند تا تمام میشود، بعد برمیگردد که به آن آقا حرفی بزند یا چیزی بپرسد که میبیند کسی همراهش نیست و خودش تنها در حرم ایستاده و ناگهان بیهوش روی زمین میافتد.هنگامی که به هوش میآید، احساس خستگی شدید میکند و به این فکر فرو میرود، که اینجا کجاست و او در این جا چه میکند؟
آنگاه از امامزاده بیرون میآید و بار علوفه و گندم را برمیدارد و روانه ده میشود ولی در میان راه متوجه میشود که چیزهایی را میخواند، سپس داستان آن دو جوان را به خاطر میآورد و خود را حافظ تمام قرآن مییابد.
تأیید معجزه توسط مراجع تقلید و علمان بزرگ شیعه مرحوم آيتالله حاج سيّدمحمّدتقی خوانساری(ره) پس از آزمايشها، به كربلايی كاظم فرمود كه قرآن را میتوانی معكوساً بخوانی؟ او گفت: آری! و شروع كرد به خواندن سوره بقره، از آخر به اول و آقای خوانساری فرمودند: بسيار عجيب است، من شصت سال «قلهوالله احد» را كه چهار آيه است میخوانم، ولی نمیتوانم بدون فكر و تأمل از آخر به اول بخوانم ولی اين مرد عامی، سوره بقره را كه 286 آيه است، بدون تأمل، مستقيماً و معكوساً از حفظ میخواند.
حدود چهل سال قبل، وقتی طلبه نوجوانی بودم، برای تبليغ ايام ماه محرم، به منطقهای در اطراف ملاير، به نام حسينآباد رفته بودم. در مجلس به من گفتند، پيرمردی اينجاست كه حافظ تمام قرآن است و داستان عجيبی دارد. او كشاورز سادهای است كه روزی خسته و ناتوان، بعد از كار روزانه، از كنار امامزادهای در حوالی همان منطقه عبور میكرده، و طی ماجرايی، اين موهبت الهی نصيبش میشود كه بدون هيچ سابقه قبلی حافظ تمام قرآن میگردد. من از ماجرا خوشحال شدم و مايل بودم سؤالاتی از او بپرسم و امتحانش كنم.
قرآن به دست گرفتم و او را آزمودم، ديدم يا للعجب اين مرد دهاتی بیسواد، با تسلط كامل سؤالات را پاسخ میگويد، در حالی كه اگر كسی قيافهاش را میديد فكر میكرد، حتی سوره حمد و قلهوالله را به زحمت میخواند. او ملا كاظم و يا به تعبير ديگر «كلكاظم» ناميده میشد، و در آن روز هنوز در محافل علمی معروف نشده بود و در قم از او خبر نداشتند. من هنگام بازگشت به قم، اين ماجرا را به عنوان رهآورد جالبی از اين سفر، برای دوستانم شرح دادم، و همگی تعجب كردند كه مردی در اين ظاهر، چنان تسلط عجيبی به قرآن داشته باشد. ممكن است كسی بگويد حافظه او بسيار قوی است و مثلاً سالها زحمت كشيده و آن را حفظ كرده و الآن هم مرتباً میخواند كه يادش نرود، در حالی كه چنين نبود. ولی پيدا كردن فوری آيات، بلكه نشان دادن بیوقفه، آنهم نه از روی يك قرآن معين كه از روی آن تمرين داشته باشد، بلكه از قرآنهای كاملاً مختلف چاپی، خطی، ريز و درشت، امری نيست كه بتوان از طريق عادی تفسيری برای آن پيدا كرد. بعد از مدتی، بعضی از علاقهمندان، او را به قم دعوت كردند و آوازه او همه جا پيچيد.
خدمت مراجع و آيات بزرگ هم چون آيتاللهالعظمی بروجردی رسيد و طلاب در مدرسه فيضیه مثل پروانه اطراف وجود او را میگرفتند، و اگر كسی از دور اين منظره را میديد، تعجب میكرد كه اين مرد ساده دهاتی با همان لباس محلی، در ميان اين جمع طلاب، چه میگويد. گاهی بعضی از طلاب چند جمله از آيات مختلف قرآن را از سورههای متعدد گرفته، با هم تلفيق میكردند و میگفتند: کلكاظم! اين آيه در كدام سوره است؟ او خندهای میكرد و میگفت: ناقلاگری میكنی؟ جمله اول در فلان سوره و قبل و بعدش اين است، جمله دوم در فلان سوره و قبل و بعد آن چنين است و همچنين جملههای ديگر. از حفظ قرآن مهمتر، اين بود كه يافتن آيات از روی قرآن، برای او همچون آب خوردن بود، و هر قرآنی را ـ اعم از چاپی يا خطی ـ به او میدادی و میگفتی: «كل كاظم! فلان آيه را بياور» مثل استخاره كردن با قرآن كه قرآن را باز میكنند، باز میكرد و آيه در يكی از دو صفحه مقابل بود.
آيتالله خزعلی كه خود حافظ قرآن و نهجالبلاغه و صحيفه سجاديه بود، نيز در ملاقات خود با او، دو آيه را كه در كلمات با هم اشتراك داشتند، ضميمه كرد، پشت سر هم خواند، محل آن را از او پرسید، (يكی آيه67 انعام و ديگری آيه 88 سوره ص)، بدين ترتيب: «لكن بنا مستقر و سوف تعلمون و لتعلمن بناء بعد حين». بلافاصله در جواب میگويد: اين دو آيه، از دو جای قرآن است: يكی سوره انعام و ديگری از سوره ص. كسی حرف واو را در كاغذی پشت سر هم، به اين صورت: «وو» يك واو را به قصد «ولاالظالين» و ديگری را به قصد «زيد و عمرو و ...» نوشته و به كربلايی كاظم نشان داد. گفت: يكی واو قرآن است و ديگری از غير قرآن. گفتند: كربلايی كاظم! از كجا تشخيص دادی؟ گفت: «يكی نور داشت و ديگری نداشت».
آيتالله محسنی ملايری میگويد: كربلايی كاظم، بسيار كند ذهن و يك ماه رمضان در ملاير ميهمان من بود و به مسجد میآمد. هر چه كردم دعای سیروز رمضان را ياد بگيرد نتوانست ولی به معجزه تمام قرآن را مستقيماً و معكوساً تند و سريع بدون هيچ توقفی میخواند. مرحوم آيتالله العظمی بروجرد(ره) ايشان را خواستند و من او را به قم نزد آن مرحوم فرستادم و ايشان هم او را آزمايش و امتحان نمودند و او چندی در منزل حاج سيد اسماعيل علوی رئيس فرهنگ آن روز قم بود. همه روزه فرهنگيان و اهل علم با او ملاقات و از او سؤال میكردند. يكی از علمايی كه او را ديده میگفت: اگر كسی اعتقاد به دين و خداوند نداشت، كافی بود دو سه روزی با كربلايی كاظم معاشرت میكرد، تا با ديدن اين معجزه عجيب، به خدای متعال، قيامت، انبيا، و ائمه(ع) و به قرآن كريم معتقد شود.
آيتالله خزعلی میگوید: «من بعد از فوت كربلايی كاظم متوجه شدم كه به او اسرار آيات و باطن قرآن را هم تعليم داده بودند. يعنی اگر كسی برای شفای مرض ناعلاج، پيدا شدن گمشده، طیالارض و مانند اينها از او سؤال میكرد، او با قرآن جواب میداد. مثلاً به او گفته شد فلانی بسيار مقروض است و از شما تقاضای دعا دارد. در جواب گفته بود من جز قرآن چيزی بلد نيستم. به او بگوييد آيه «و من يتّقالله يجعل له مخرجاً» تا آخر را تا ده روز فلان تعداد بخواند تا انشاءالله قرضش ادا شود. ولی نبايد به كسی بگويد كه اثرش از بين میرود.
ویژگیهای منحصر به فرد حافظ قرآن شدن کربلایی کاظم از جمله ویژگیهایی که گفته میشود در آزمایشهای مختلف از کربلایی کاظم مشاهده شد میتوان به چند مورد جالب اشاره کرد.
بازگویی شماره و مکان قرآن با خواندن آیه، تشخیص عبارات قرآن در میان کتابهای عربی و فارسی با دست خطهای یکنواخت، باز کردن قرآن و نشان دادن مکان آیه تقریباً بدون ورق زدن با هر چاپ قرآنی، جستجوی عبارتها و کلمات در قرآن و تعداد و مکان تکرار هر کدام، بیان کردن تعداد حروف سورهها و اطلاعاتی در مورد تکرار حرفها از جمله این موارد است.
وی میگفت: «وقتی میخواهم لقمه شبههناکی بخورم احساس سیری به من دست میدهد، همچنین روی سینهام نوری را میبینم که به محض مواجه شدن با لقمه حرام آن نور به تیرگی گرایش پیدا میکند و اگر لقمه حرامی بخورم بالا میآورم».
نحوه فوت کربلایی کاظم ساروقیوی 20 روز قبل از فوتش در ساروق درباره مسئله فوت و دفن خود با فرزندانش صحبت کرد: من همین روزها فوت خواهم کرد وقتی مُردم جنازهام را به قم منتقل کنید و در آنجا به خاک بسپارید.
وی کمی درنگ کرد و گفت خب اگر من اینجا بمیرم شما برای انتقال جنازهام به قم دچار مشکل میشوید، من میروم قم، پس فردای آن روز به قم رفت و 20 روز بعد در آنجا فوت کرد و در قبرستان نو به خاک سپرده شد و بالاخره کربلایی کاظم ساروقی اراکی پنجشنبه، دهم صفر 1280 قمری مصادف با سیزدهم مردادماه 1339 در 78 سالگی به رحمت خداوند پیوست.