به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن (ایکنا) از ایلام، «علی عصمت» در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به عنوان داوطلب بسیجی به سپاه پاسداران پیوست و راهی جبهههای نبرد با متجاوزین بعثی گردید تا آن که سرانجام در تاریخ دوازدهم اسفند ماه سال 1364 در جزیره مجنون به شهادت رسید. مزار این شهید در گلزار شهدای آبدانان قرار دارد.
وصیتنامه شهید «علی عصمت»بسم الله الرحمن الرحیم
«الحمدلله رب العالمین و الصلوه و السلام علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین»
مادرم، گویا رسول الله مرا فرا میخواند. مادرم میخواهم ثابت کنم که مسلمانم و پیرو خط امام حسین و امام هستم. ای مردم آبدانان ای کسانی که جنازه مرا بر دوش دارید به دستان من نگاه کنید که هیچ با خود نبردهام، به خون ریخته شدهام نگاه کنید. ای مردم بدانید من این جان را داشتم که در راه خدا هدیه دادم، حیف که یک جان داشتم.
ای مردم آبدانان، ای کسانی که جنازه مرا بر دوش دارید آیا سنگینی جسدم را حس میکنید و بدانید این تنها مزاحمت برای شما مانده است، پس بنابراین فقط معنویات اولی است، ای جوانان و نوجوانان عزیز علم زینت است بنابراین برای کسب علم بکوشید تا زمانی که میتوانید بهره بگیرید و در جستجوی علم باشید، به علم تکیه کنید و به خدا اعتماد.
جوانمرد باشید که به خاطر دین پرهیزکار و با تقوی و به وظایف خویش عمل کنید. علم را غنیمت شمارید و در کارها دقیق باشید. ای مردم بدانید دنیا مانند سایهای است که تمام میشود و یا مانند مهمانی است که شب میخوابد و کوچ مینماید یا مانند برقی است که در افق آرزوها میدرخشد. فرض کنید که دنیا مجانی به دست شما برسد مگر مسیرش مادی نیست، به هر چه امید داشته باشی نمیماند، خیلی زود شبها دنیا را تغییر میدهند. از دنیا هر چه خواهی برای سفر به آخرت بردارید که به زودی کوچ خواهید کرد و در این کار شتاب کنید که مرگ بدون تردید فرود خواهد آمد. بار خدایا گام و قلب مرا استوار گردان، ای خدای بزرگوار تو برای تکیه گاهم کافی هستی.
خاطره «عبدالرحمن کرمی» دوست شهید:
در حوزه علمیه آبدانان مشغول تحصیل بودیم. من و علی همیشه با هم و در کنار یکدیگر بودیم. روزی علی پیشنهاد داد که در شبهای جمعه و سهشنبه با دوچرخه به روستاهای اطراف برویم و برای مردم مراسم دعای کمیل و توسل اجرا کنیم. من هم با شادی هر چه تمام پذیرفتم.
شبانه به راه افتادیم و در روستاهای مختلف نوای دلانگیز «ولا یمکن الفرار من حکومتک» را باسوز و گدازی که برخاسته از سوز قلب نازنینش بود مینواخت. مردم روستاها با اینکه فرازهای دعا که به زبان عربی بود را نمیفهمید ولی با صدای دلنشین علی همگی مجذوب و از مراسم استقبال میکردند.
شبی از شبها در بازگشت دوچرخه پنجر شد، مانده بودیم چه کنیم، ولی شهید عصمت بی آنکه خمی به ابرو بیاورد تمامی راه دوچرخه را تا آبدانان بر دوش کشید. اصرار من برای کمک در حمل دوچرخه ثمرهای نبخشید و فقط خجالت برای من ماند و بس.
الان که چند سال از آن شب میگذرد هر وقت یاد آن همه ایثار و از خود گذشتگی میافتم عرق شرم بر روی پیشانیام نقش میبندد.