کد خبر: 3578750
تاریخ انتشار : ۲۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۸:۱۲

نگاهی به زندگی و شهادت موسی رحیمی‌چگنی از شهدای قرآنی لرستان

گروه اجتماعی: موسی رحیمی‌چگنی از شهدای قرآنی لرستان از همان دوران كودكی با آ‌وای روح‌بخش قرآن‌كریم آ‌شنا شد وی به مسائل دینی و مذهبی بسیار اهمیت می‌داد و به حُسن اخلاق و رفتار در میان اقوام و خویشاوندان شهره گشت.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از لرستان، موسی رحیمی‌چگنی از شهدای قرآنی لرستان در سال 1343 در روستای چنار بخش چگنی از توابع شهرستان خرم‌آباد در خانواده‌ای مؤمن و مذهبی دیده به جهان گشود و در دامان مادری آگاه و معتقد رشد و پرورش یافت.
از همان دوران كودكی با آ‌وای روح‌بخش قرآن‌كریم آ‌شنا شد. وی دوران ابتدا یی را در محل اقامتش سپری نمود. با توجه به كمبود امكانات تحصیلی ناگزیر برای ادامه تحصیل به شهرستان خرم‌آباد مهاجرت كرد و دوره راهنمایی و دبیرستان را در این شهرستان  به اتمام رسانید.
شهید رحیمی به مسائل دینی و مذهبی بسیار اهمیت می‌داد و به حُسن اخلاق و رفتار در میان اقوام و خویشاوندان شهره گشت.
باتو جه به موقعیت حساس كشور و جنگ نابرابر دشمنان علیه ایران اسلامی برای حراست از میهن اسلامی و مبارزه با اشرار و سوداگران مرگ در سال 1362 به عضویت كمیته انقلاب اسلامی درآ مد و فعالیت‌های خود را در كمیته به‌صورت جدی ادامه داد. وی در انجام ماموریت‌های خطیر محوله لحظه‌ای درنگ نمی‌كرد و از بذل جان برای اسلام و كشور عزیز خویش دریغ نمی‌ورزید.
شهید رحیمی در كنار خدمت در كمیته در آزمون دانشگاه آزاد اسلامی شركت نمود و در دانشگاه آ‌زاد بروجرد در رشته كشاورزی در مقطع كاردانی پذیرفته شد.
شهید رحیمی در تاریخ 12 اردیبهشت‌ماه سال 64  در درگیری با اشرار و سارقین در روستای بردبل واقع در منطقه چالان‌چولان از توابع شهرستان خرم‌آباد توسط سوداگران مرگ به فیض عظمای شهادت نائل آمد و ردای سرخ شهادت را بر تن پوشید.
خاطراتی از شهید رحیمی‌چگنی به‌نقل از پدر شهید
کدخدای روستا آمد پیشش و با تمسخر گفت: صدام رو کشتید؟ هر روز کار مردم طعنه و نیش و کنایه بود.کدخدا با یه عده لاابالی جمع می‌شدند قلیان می‌کشیدند و صدای خنده‌هاشون آسایش رو از مردم می‌گرفت.روزها همین طور سپری می‌شد تا این‌که یک روز پسر یکی‌از خان‌های کمونیست توی دانشگاه قبول شد ولی به‌خاطر پرونده سیاسی خانواده‌اش نمی‌توانست وارد دانشگاه بشود.با کدخدا و ریش سفیدهای محل جمع شدن و رفتن پیش نماینده مجلس خرم‌آباد محمد صالح طاهری. نماینده یک جلسه با حضور کدخدا و دوستانش و ریش سفیدای محل تشکیل داد.
موسی هم با پدرش توی جلسه شرکت می‌کند.آقای طاهری پرسید به نظر شما باید با همچین آدمی چه‌کار کنیم؟ هرکس حرفی زد یکی گفت باید کاری نکنیم از ما بی‌زار بشن یکی می‌گفت نباید کاری کنیم که از اسلام فاصله بگیرن.یکی هم گفت اگر راهی هست که بتونیم این پسر رو بفرستیم دانشگاه و مسئولین دانشگاه رو قانع کنیم که موافقت کنن و هرکس راه‌حلی داد، همه موافق بودن و نماینده به تنهایی نمی‌توانست حریف آن‌ها بشود اما موسی با این‌که سن کمی داشت اجازه گرفت و گفت: اگر پدر و خانواده این فرد ما رو به مسخره می‌گیرن و با اصل نظام و اسلام مخالفت می‌کنند فردا هم که پسر این خانواده معلم یا هر کاره‌ای از این مملکت بشه رو ذهن بچه‌های ما تاثیر می‌زاره.تحصیل کرده ما باید الگوی بقیه باشه چون ناخودآگاه مردم بیشتر به طرف افراد مهم جذب می‌شن و این‌جور آدمی نمی‌تونه مردم رو به راه راست هدایت کنه.
حدود 20 دقیقه حرف زد، حرف حساب و نماینده هم به نشانه تائید سرش رو تکون می‌داد و موسی توانست بقیه رو قانع کنه کدخدا دندوناش رو روی هم فشار می‌داد و دندون قروچه می‌کرد.اما کاری از دستش ساخته نبود.
یه دوست از جنس دوستای آسمونی داشت هرکجا می‌رفتن با هم بودن.خیلی با هم صمیمی بودن شهید اسکینی پسرخاله پدری موسی بود.دلاشون به هم نزدیک بود بعد هم سنگ قبرهاشون...
وقتی خبر شهادت عزیزترین دوستش رو آوردن خیلی ناراحت شد اما بعد از 40 روز بیشتر براش بی‌تابی می کرد کنار قبر شهید اسکینی یه قبر خالی بود که می‌نشست لبه اون و برای دوستش گریه و زاری می‌کرد.وقتی برگشت خونه، یکی‌از بچه‌های محل با تمسخر بهش گفت تو که پدرت ثروتمنده چرا یه بنز برات نمی‌خره؟ موسی گفت من از بنزای آسمونی می‌خوام نه این بنزای زمینی... گفت ما رو هم سوار بنزت می‌کنی؟ موسی گفت چرا که نه لبخندی زد و به راهش ادامه داد.
چند وقت بعد توی درگیری با اشرار اثری ازش پیدا نکردیم خیلی نگران بودیم تا این‌که خبر دادن 48 ساعت بعد جنازه‌اش رو برامون می‌آرن و فعلاً توی یه منطقه دور است.جنازه‌اش پیدا شده که همون منطقه درگیری با اشرار بود.
بعد از اون همه اضطراب و ناراحتی حالا باید باهاش وداع می‌کردیم خیلی سخت بود و سخت می‌گذشت و حالا فهمیدیم که بنزای آسمونیش که می‌گفت همون خبر شهادتش بود.
پدر همیشه می‌گفت آدم اگر می‌خواد از همه نظر خوب باشد باید اسراف هم نکنه، ولخرج نباشه اما موسی ...نمی‌دونم چرا این یه حرف تو گوشش نمی‌رفت.فقط می‌گفت من پول احتیاج دارم ما هم فکر می‌کردیم با دوستاش می‌ره خوش‌گذرونی و بریز و بپاش...بعدها فهمیدم این پول‌ها رو خرج خانواده‌های یتیم و بی‌سرپرست روستا می‌کرد و ولخرجی در کار نبود.
captcha