یکی از همین گزارههای هرگز اثباتنشده اما بدیهیپنداشتهشده، این بود که «هنر، جای ایدئولوژی نیست». اگرچه نویسنده خود به تقلیل دادن ادیان و خصوصا اسلام به یک ایدئولوژی به معنی تفکر دستساز بشر معتقد نیست اما در این جا هم اصولا صحبت از این خیالات حداکثری نیست. آن چه در فضاهای هنری از آن به ایدئولوژی یاد میشود به شکلی صریح شامل همه ادیان از جمله اسلام نیز میگردد. بنابراین چه مشتاق تبیین تفاوت اسلام با ایدئولوژی باشیم و چه از شرح این فاصله چشم بپوشیم، به هر حال در جایگاه متهم نشستهایم.
عبارت تصدیقی «هنر جای ایدئولوژی نیست» -که البته سالهاست تبدیل به عبارت انشایی «ایدئولوژی را وارد هنر نکن!» شده است!- مبتنی بر تصور خاصی از هنر و ایدئولوژی است که هر دو نیز ذیل گفتمان فکری غرب معنا و هویت پیدا کردهاند اما دانشگاه هنر چتر آن را بر سر هنر اسلامی و حتی هنرهای سنتی و صنایع دستی نیز سایهگستر کرده است.
غمانگیز آن که پس از انقلاب اسلامی انتظار میرفت که انقلاب و تحول درونی انسانها و خصوصا هنرمندان و اهالی فرهنگ، به نوعی سبب شکلگیری نهضتی برای رجعت به میراث پرشکوه فرهنگ و هنر دوران اسلامی -که حداکثر سه قرن از آن فاصله گرفته بودیم- با خوانشی منطبق بر اقتضائات روز جهان شود؛ نهضتی مشابه آن چه در مکتب کلاسیسم برای رجعت به هنر دوره کلاسیک یونان باستان در اروپای پس از رنسانس شکل گرفت و هنرمندان همراه با بخشی از سرمایهداران و سیاسیون، عزم جزم کردند تا به هنر 15 قرن پیش از خود بازگردند لااقل به این دلیل که هنر مسیحی دیگر معیارهای زیباشناختی شان را ارضا نمیکرد و نتیجتا به خاطر نبود مشتری قادر به ایجاد چرخه اقتصادی نبود.[1]
اما چنین تحولی دستکم تاکنون رخ نداده است. اگرچه برای به وقوع پیوستن آن میتوان بیش از چهاردهه به انتظار نشست اما آیا برای تماشای حرکت در مسیری انحرافی که اصولا به چنین نقطهای ختم نخواهد شد نیز صبوری کردن منطقی است؟
دانشگاههای هنر که پس از انقلاب اسلامی باید محلی برای این رجعت میشدند حالا که تنها کمتر از یک سده سیطره اجباری هنر غرب از میراث منحوس پهلوی درگیرشان کرده است، اسلام را که 13 قرن در اوج تمدنشان نشانده بود، در جایگاه متهم نشاندهاند، گاهی سیلی قرون وسطای مسیحی را به آن میزنند و گاه سیلی ایدئولوژیهای تمامیتخواهی چون فاشیسم ایتالیا و کمونیسم شوروی.
سخن در دفاع از اسلام علیه دیگر ایدئولوژیها نیست اگرچه آن، سخن بسیار بزرگی است اما حرف اصلی مانعی است که از تعصب غیرمتفکرانه یا شاید عمق جهالت فضاهای آکادمیک هنر به خاطر اصرار بر پذیرش گزارههای گفتمان غربی هنر، بر سر راه تولید آثار خلاقانهی متکی بر خوانشی نوین از فضای گفتمان فرهنگی-هنری اسلام تراشیده شده است. و از قضا بیش از هر چیز خود دانشگاه، آجر بر آجر این مانع میگذارد و با سوق دادن مستقیم و غیرمستقیم دانشجویان به سمت استفاده از محصولات فرهنگی نامتجانس و خوراک گرفتن از فضاهای ادبی-هنری متعارض، آنان را در حبابی از دانستهها و باورهای پنهان قرار میدهد؛ باورهایی که تقدم رتبیشان بر تولید تکنیک مورد بیاعتنایی قرار گرفته و هرگز فرصت اندیشیدن بدانها فراهم نیامده است و در فرایندی معکوس، حالا در اثر تکثر استفاده از تکنیک، بدیهی پنداشته شده و به شکل قانون در آمدهاند. «ایدئولوژی» چیست؟ «هنر» چیست؟ کدام هنر است که جای ایدئولوژی در آن نیست و کدام ایدئولوژی است که جایش در هنر نیست؟ البته نویسنده بنا دارد تصریح کند که هنر، در معنای حقیقی خود، والاتر از آن است که جایی برای ایدئولوژی به معنای جهانبینیهای دستساز بشر مدرن باشد و هنر حقیقی حتما بری از آنهاست و بنابراین با این تفکیک محتوایی، حقیقتا «هنر جای ایدئولوژی نیست». اما جالب آن که کسانی که به هر تفکر و باوری، برچسب ایدئولوژی میزنند و ساحت هنر را از هر ایدئولوژی منزه میدانند، اغلب خود بیش از همه آن را به تفکرات منحط و منحرف میآلایند. خب مگر از اندیشیدن گزیری هست؟
آنان که هم هنر و هم ایدئولوژی را در افق اندیشه غرب مدرن معنا میکنند، هنر را در مقام قهرمان مینشانند و ایدئولوژی را در نقش بَدمَن داستان. اما درست آن است که در افق حقیقت، هنر را در جایگاه درخورش بنشانیم و از آن جا نه تنها ایدئولوژیهای مدرن که هر اندیشه منحرفی را که زیربنای آثار هنری قرار گرفته است، به نقد بنشینیم و باور کنیم که فرار از اصل اندیشه و باور در هنر، سخن عوامفریبانهای بیش نیست.
پانوشت:
[1] - از دلایل دیگری چون برخی مدیریت های آشکار و پنهان در جهت این رجعت چشم پوشیدیم و بحث تاثیر تغییر رویکرد انسان غربی پس از رنسانس به هستی شناسی و انسان شناسی را نیز فاکتور گرفتیم. نویسنده قانع شده است که با دانش آموختگاه همین فضای ایدئولوژی زدایی شده با بیش از توقعات هنری سخن نگوید! اگرچه این خود قطعا کم چیزی نیست...