کد خبر: 3594443
تاریخ انتشار : ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۱:۳۹
به بهانه روز پاسدار؛

همانها که خون دادند تا مویی از سرمان کم نشود...

گروه فرهنگی: «... یادمان نرفته و نمی رود چه فداکاری‌ها کردند آن بچه‌ها تا ما بمانیم... شهید همت و شهید باکری‌ها و همه آن شهدا را از یاد نمی‌بریم، هرگز! همه آن‌ها حاضر بودند خونشان را بدهند مویی از سر ما کم نشود...»

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، امروز همزمان با میلاد امام حسین(ع) روز پاسدار است؛ همانها که بی هیچ چشم‌داشتی به دفاع از میهن اسلامی و ارزش‌های دینی پرداختند.

حاج رحیم قمیشی رزمنده و جانباز هشت سال دفاع مقدس از خاطرات آن سالها برایمان نوشته است.

«عملیات فتح‌المبین منطقه بسیار بزرگی از شرق خوزستان را آزاد کرد. این عملیات از نظر وسعتِ آزادسازیِ زمین، بزرگترین عملیات ایران بود که در فروردین 1361 و در حالی که هنوز خرمشهر آزاد نشده بود، به انجام رسید. در آن مقطع بار مهمی از عملیات روی دوش داوطلبان نوجوان و جوانی بود که بسیاری از آنها یک ماه هم آموزش نظامی ندیده بودند، ولی از جان مایه می‌گذاشتند و شجاعت و ایثارشان واقعا قابل تحسین بود.

همراه با نیروهای داوطلب اهوازی بودم. شبانه چندین کیلومتر در عمق نیروهای دشمن نفوذ کرده و درست در محل توپخانه آنها وارد عمل شدیم. دشمن به قدری غافلگیر شده بود که با کمترین تلفات توانستیم همه اهداف‌مان را به دست آوریم.

صبحِ عملیات خوشحالی و شور بچه‌ها غیر قابل وصف بود. دوست داشتیم لابلای گل‌های زیبای دشت آزاد شده قدم بزنیم و نفس های عمیق بکشیم...

همه چیز ظاهرا تمام شده بود و تا حدود ساعت 10 صبح اوضاع به خوبی پیش می رفت. ناگهان از ارتفاعِ مشرف به ما، نیروهایی که قبلا متوجه حضورشان نشده بودیم، شروع کردند به رگبار بستن‌مان!

ظرف یک دقیقه آسمان و زمین دود شد. تیرهای پی در پیِ تیربار و تفنگ، و انفجار نارنجک و گلوله‌های آر پی جی بود که مثل باران سرمان باریدن گرفت و ما که بی سازماندهی مانده، و عملا جشن پیروزی را گرفته بودیم، در یک لحظه طومارمان به هم پیچید!

هر کدام گوشه ای پناه گرفته و شروع کردیم به جواب دادن آتشِ بی امانِ آنها. مهاجمین، دقیقه به دقیقه جلوتر می‌آمدند و ما هم شجاعانه مقاومت می‌کردیم.

صدای اصابت تیری را شنیدم، نگاه کردم، بغل دستی‌ام تیر به گردنش خورده بود و خون از گردن او فواره می‌زد. می‌دانستم جنگ است و شوخی ندارد، ولی باورم نمی‌شد جنگ به همین راحتی جان آدمها را هم می‌گیرد. برای من که هنوز 17 ساله بودم، تنهایی، داخل یک پناهگاه کوچک، کنار کسی که نفس‌های آخر عمرش را می‌کشید، واقعا دلهره آور بود. راستش من از اولش هم روحیه جنگاوری نداشتم.

به طرز ناشیانه و شاید از ترس، همسنگرم را که نمی‌شناختمش، دلداری می‌دادم که نگران زخمش نباشد، و کمی مقاومت کند! ولی او شهید شده بود...

مهاجمین دیگر به صد متری ما رسیده بودند و به راحتی دیده می‌شدند. لباس های خاکی شبیه ما داشتند.

ناگهان یونس که لباس سبز رنگ سپاه به تن داشت بلند شد. او بیست سی متری‌ام بود. خیلی عجیب بود، وسط درگیری‌ای که به هیچکس رحم نمی‌شد و تا آن لحظه چندین مجروح و شهید داده بودیم یونس ایستاد!

چند قدمی جلو رفت. نیروهای مهاجم با دست اشاره می‌کردند برود طرفشان و ما فریاد می‌زدیم یونس نرو! اسیر می‌شوی...

یونس چند قدمی باز جلوتر رفت. شلیک‌ها از هر دو طرف قطع شد. نه آنها شلیک می‌کردند نه ما، نمی‌دانستیم چه اتفاقی دارد می افتد.

چیزی نگذشت که یونس شروع کرد به زدن بر سرش...

- نزنید، نزنید... ما از خودتان هستیم. ما هم ایرانی هستیم...

فقط یونس با دقت و درایتش متوجه شده بود آنها هم ایرانی هستند...

نیروها از یگان دیگری بودند که نمی دانستند ما این مواضع را چندین ساعت است تصرف کرده‌ایم.

اگر یونس شجاع نبود شاید از ما یک نفر هم نمانده بود...

امروز ولادت امام حسین(ع) و روز پاسدار است.

یونس سبز پوش و قد بلند ما، در عملیات بعد پایش را از دست داد و جانباز شد.

سعید درفشان فرمانده، فردای آن روز، با اصابت تیر مستقیم عراقی‌ها شهید شد.

یادمان نرفته و نمی رود چه فداکاری‌ها کردند آن بچه‌ها تا ما بمانیم...

شهید همت و شهید باکری‌ها و همه آن شهدا را از یاد نمی‌بریم، هرگز!

همه آنها حاضر بودند خونشان را بدهند مویی از سر ما کم نشود.

هر جا می دیدند دو دسته اشتباهی درگیرند، دست محبتشان همه را نزدیک می‌کرد.

امروز دهم اردیبهشت روز آغاز عملیات آزادسازی خرمشهر است. عملیاتی که در آن بسیاری بچه های خوب شهد شهادت را چشیدند.

تا ما امروز آسایش و آرامش داشته باشیم و از زیبایی زندگی لذت ببریم، از بسیجی و ارتشی و سپاهی و جهادی.»

captcha