کد خبر: 3625975
تاریخ انتشار : ۱۳ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۸:۳۱

دعبل؛ شاعری که چهل سال چوب دارش را حمل کرد

گروه فرهنگی: عباس حزباوی درباره دعبل خزاعی شاعر امام رضا(ع) گفت: دعبل خزاعی اشعار و هجوهای تندی که علیه خلفا داشت و هر لحظه ممکن بود کشته شود؛ در این باره می‌گوید: من چهل سال چوب دارم را بر پشتم حمل کردم؛ اما کسی را نیافتم تا مرا بر آن دار بزند.

عباس حزباوی، شاعر پیشکسوت خوزستانی در گفت‌وگو با خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، درباره دعبل خزاعی شاعر اهل‌بیت(ع) گفت: دعبل در اصل اهل یمن و از قبیله خزاعی‌ها است. وی در بارگاه عباسیان حضور داشت ولی شاعر اهل‌بیت(ع) بود. دعبل وقتی دید عباسیان باطل را به حق ترجیح می‌دهند و مرتکب جرایم و ظلم زیادی می‌شوند، در اشعار خود علیه آنها بپاخاست.

حزباوی گفت: دعبل خزاعی اشعار تندی علیه خلیفه عباسی دارد؛ با اشعار و هجوهای تندی که علیه خلفا داشت شمشیر همیشه بالای سر او آویزان بود و هر لحظه ممکن بود کشته شود؛ در این باره می‌گوید: من چهل سال چوب دارم را بر پشتم حمل کردم؛ اما کسی را نیافتم تا مرا بر آن دار بزند: 

«لقد حملت خشبتی علی ظهری اربعین عام فلا أجد من یصلبنی علیه»

یعنی چهل سال علیه خلفای عباسی شعر می‌گفت. دعبل چنین شخصیتی بود؛ دعبل فقط یک شاعر نیست، یک امت است؛ شعرهایی به عربی درباره عباسیان دارد که تکان دهنده است. وقتی هشتمین خلیفه عباسی بر سر کار آمد؛ دعبل شعری سرود که در آن، خلفا را به اصجاب کهف تشبیه کرده است. او در این شعر می‌گوید: اهل کهف هم 7 نفر بودند؛ هشتمین آنها سگ بود. دعبل خلیفه هشتم عباسی را به سگ اصحاب کهف شبیه می‌کند و می‌گوید فرق بین این خلیفه و آن سگ این است که آن سگ هیچ گناهی نکرده است اما خلیفه عباسی سر تاپا گناه است.

کذلک اهل الکهف فی الکهف سبعه/خیار اذا عدوا و ثامنهم کلب

و إنی لعلی کلبهم منک رفعة/ﻻﻧﻚ ذو ذﻧﺐ، و ﻟﻴﺲ ﻟﻪ ذﻧﺐ

این شاعر افزود: دعبل در این سروده می‌گوید: من سگ اصحاب کهف را از تو(خلیفه عباسی) بالاتر می‌دانم. دعبل روبروی خلیفه عباسی ایستاده و اینطور شعر می‌گوید. خلیفه از او درخواست کرده بود شعری درباره خلفای بنی‌عباس بگوید و او اینطور سرود. دعبل خزاعی چنین شاعری بود.

حزباوی با اشاره به سروده دعبل خزاعی درباره امام رضا(ع) گفت: قصیده‌ای که دعبل برای امام رضا(ع) خواند، در آن مدحی از امام رضا(ع) نبود؛ به آن قصیده مدارس آیات دعبل می‌گویند و به اشتباه می‌گویند در مدح امام رضا(ع) است؛ نامی از امام رضا(ع) در این قصیده نبود. قصیده تائیه دعبل که به آن مشهور است و این طور شروع می شود: «مدارس آیات خلت من تلاوت» به گونه‌ای زیارت قبور ائمه(ع) و ذریه اهل‌بیت(ع) است: 

قبور بکوفان و أخری بطیبه

و أخری بفخ نالها صلواتی

و قبر بأرض الجوزجان محله

و قبر بباخمرا لدی الغربات

و قبر ببغداد لنفس زکیه

تضمنها الرحمن فی الغرفات

به این معنی که قبرهای هست در کوفه و مدینه منوره و قبری در فخ(جایی در یمن که برخی از ذربه اهل بیت آنجا مدفون است) که درود بر آنها. قبری در جوزجان (اشاره به قبر عیسی بن زید بن علی) و قبری در باخمرا( قبر ابراهیم بن عبدالله بن الحسن بن علی) و قبری در بغداد (قبر امام موسی کاظم) که متعلق به نفس پاکی است. 

این شاعر ادامه داد: وقتی دعبل به این جای قصیده رسید، امام رضا(ع) شعر دعبل را قطع کرد و فرمود: نمی‌خواهی یکی دو بیت به قصیده‌ات اضافه کنم. دعبل گفت: ای فرزند رسول خدا(ص) این برای من شرف است. امام رضا(ع) فرمود:

 قبر بطوس یا لها من مصیبه

ألحت علی الأحشاء بالزفرات

الی الحشر حتی یبعث الله قائما

یفرج عنا الهم و الکربات

(و قبری هم در طوس است که چه مصیبت بزرگی است که اعماق وجود انسان را می سوزاند. این قبرها همچنان بر قرارند تا اینکه خداوند قائم آل محمد (ص) را ظاهر سازد، همان کسی که حزن و اندوه را از ما محو می کند

وی ادامه داد: دعبل به امام رضا(ع) فرمود: یابن رسول‌الله قبر طوس از آن کیست؟ امام رضا(ع) فرمود: آن قبر من است. من اینجا کشته و دفن می‌شوم. در آخر امام رضا(ع) قبای خود و ده هزار دینار که له نام امام ضرب شده بود، به دعبل بخشید. بعداً وی در مدح امام رضا(ع) شعر گفت. بعد از هلاک مأمون شعری در هجو او گفت. ماجرای این شعر چنین است که مأمون به وصیت خود در پیش پای امام رضا(ع) دفن شد. او وصیت کرده بود اگر مُردم مرا زیر پای امام رضا(ع) دفن کنید. قصیده معروف به رائیه دعبل خزاعی در مدح امام رضا(ع) بعد از شهادت امام رضا(ع) و مرگ مأمون است؛ او در این شعر امام رضا(ع) را به دریا تشبیه می‌کند که هر چه در این دریا می‌رود مطهر می‌شود؛ اما اینکه مأمون آنجا دفن شده است مثل سگی است که اگر در آب برود نجس‌تر می‌شود. این قصیده بر سقف گنبد امام رضا(ع) نوشته شده است و چون به حرف «راء» منتهی می‌شود به آن قصیده رائیه می‌گویند.

حزباوی گفت: در آخر عباسیان از دعبل به تنگ آمدند، از این رو در صدد کشتن او برآمدند؛ دعبل از دست آنها فرار کرد و به کوه‌های نزدیک ایلام پناه برد و خود را مخفی کرد. در نهایت یکی از دوستانش را به سوی او فرستادند و او را تهدید کردند که دعبل را بکشد. او را با یک نیزه مسموم به سوی دعبل فرستادند. دوست دعبل وقتی او را پیدا کرد، با حیله او را در آغوش گرفت و نیزه را در پای دعبل فرو برد و دعبل در اثر این نیزه به شهادت رسید.


captcha