
عملیات والفجر مقدماتی با رمز «یاالله» در محور فکه - چذابه به صورت گسترده در تاریخ 17 بهمن سال 1361 انجام شد.
متن زیر گفتوگوی ایکنا خوزستان، با فریدون حسینیزاده، جانباز هشت سال دفاع مقدس و از رزمندگان این عملیات است.
از حال و هوای رزمندگان در شب عملیات بگویید.
باز هم به سالگرد عملیاتی دیگر رسیدیم و یادها و خاطرههای بیبدیل جنگ زنده شد. میخواهم سختیهای عملیات والفجر مقدماتی را زمزمه کنم و قلمم هم آنها را بنویسد، بنویسد از مظلومیتهای بچههای گردان کربلا، از رملهای سرد، از پاهای تا زانو فرورفته در رمل، از نمازهای شب بچهها در آن صحرای سرد و سوزان، از رشادتهای دلیرمردان گردان کربلا.
آیا در زمینهای رملی و ماسهای که تا زانو را بگیرد راه رفتهاید؟ آیا از تپهها و کوههای رملی بالا رفتهاید؟ آیا میدانید قدم گذاشتن و راه رفتن در این زمین و کوهها زمان حرکت را چند برابر کندتر میکند؟ آری! زمانی شیربچههای این آب و خاک برای دفاع از کیان مملکت و اسلام این زحمات را به جان خریدند و جان را برکف اخلاص گذاشتند تا کسی چپ به این نظام و مملکت نگاه نکند اما الان کسانی که نبودند و ندیدند، شدند میراثخوار جنگ.
این از خودگذشتگان برای اینکه شب عملیات بتوانند راحتتر در زمینهای رملی راه بروند بارها تمرین کردند و در زمینهای رملی مدتها راه میرفتند، از تپههای رملی بالا میرفتند و بعضی وقتها ساعتها برای شناسایی در مسیر خط مقدم و عقبه خودمان درحال رفتوآمد بودند.
این دلیرمردان شبها تا پاسی از شب را به مرور اقداماتی که روز انجام دادهاند میکردند و بعد از آن بیدار میماندند و به رازونیاز میپرداختند. در آن صحرای سرد و سوزان پراکنده شده و به ادای نماز شب میپرداختند.
باور کنید به هر نقطه اطراف چادر میرفتیم، یا در حال قنوت یا در حال رکوع یا در حال سجود بودند. بعد از استراحتی کوتاه با اذان صبح برای نماز بیدار شده و بعد از آن به تمرین و آمادگی جسمانی میپرداختند.
در آن چادرهای سرد که چراغ والور هم جوابگو نبود این پتوها بودند که به بچهها کمک میکردند تا کمی از سرما در امان بمانند.
عملیات چگونه بود؟
کم کم نزدیک عملیات میشدیم و بچهها هر روز آمادهتر از روز قبل بودند.
در این عملیات باید از جنگل امقر میگذشتیم و به قلب دشمن میزدیم. نزدیکیهای غروب پس از آمادگی برای نماز مغرب و عشا و خوردن شامی مختصر مراسم وداع شروع شد. هر کدام از بچهها را میدیدی که دیگری را بغل کرده و گریه میکند و از هم حلالیت میخواهند.
کاش میشد این صحنهها را بهدرستی تداعی کرد، بچههای 15 و 16 سالهای که شاید هنوز به سن بلوغ نرسیده بودند ولی به اندازه مرد 25 تا 30 ساله بلوغ فکری خود را نشان میدادند غرورشان اجازه نمیداد که مثل بچهها با آنها رفتار شود با قدرت و شهامت آماده دستور فرمانده عزیزمان شهیدفرجوانی بودند.
دستور حرکت صادر شد؛ بچهها سوار لندکروزها راهی خط مقدم شدند. تاریکی شب و سکوت آن، به بچهها حال و هوای دیگری داده بود. همه آماده عملیاتی بسیار سخت و کوبنده بودند. غافل از اینکه دشمن تا دندان مسلح آماده بود تا به خطشان بزنیم. امان از مزدورانی که به این کشور خیانت کردند امان از نامردانی که در لوای اسلام و جمهوری اسلامی به این مردم خیانت میکنند. علیرغم لو رفتن عملیات و با همه آمادگی عراق، بچهها به خط زده و توانستند در خط اول دشمن مستقر بشوند ولی مگر دشمن امان میداد؟ گلوله بود که برسر بچهها میریخت.
برای اینکه تلفات کمتری بدهیم گروهان مکه در خط ماند و گروهان قدس و نجف به عقب رفتند تا نیروها را باسازی کنند؛ این دستور حاج اسماعیل بود. من و کمکهایم در کنار نادر دشتی که معاون گردان بود ایستادیم که نادر گفت همه بیسیمچیها بروند عقب. من به او گفتم نادر بگذار بچهها بروند من درکنار تو میمانم نادر قبول کرد.
دم غروب بود و باید برای نماز آماده میشدیم. وقتی در حال آماده شدن برای نماز بودیم ناگهان عراق شروع کرد به گلوله باران؛ گلولهای نزدیک ما خورد و ترکشی نابکار به پهلوی من خورد، ترکشی دیگر به فیروز هاشمی خورد. گلکار که مرا دید از من قطع امید کرد ولی فکر نمیکرد «السابقون السابقون اولئک المقربون» نصیب فیروز بشود. واقعاً فیروز هاشمی عاشقی دلباخته بود که درآنجا به فیض شهادت رسید و من که ترکش به پهلویم خورده بود و نادر با دست آن را بیرون کشیده بود با هر زحمتی به عقب بردند و توفیق این فیض عظیم از من گرفته شد؛ فیضی که نصیب فیروزها و امثال فیروزها شد نصیب مانشد و ما شدیم جاماندگان شهادت.
جبهه که در نداشت بگویم اگر از در بیرونمان میکردند از پنجره وارد میشدیم؛ جبهه برای همه آزاد بود.
بعد از انتقال به اهواز و بستری شدن در بیمارستان امام وقتی جراحها دیدند که اثری از ترکش نیست گفتند تا فردا تحت نظر باش و بعد مرخصی. هرچه میگفتم پهلویم تیر میکشد و دردش تا ناف میرسد گفتند برطرف میشود و الان حدود 36 سال است که با این درد دست و پنجه نرم میکنیم و به روی خودمان نمیآوریم.
بالاخره باز دوباره بعد از ترخیص به منطقه رفتم؛ کاش اینهایی که از بچههای رزمنده انتقاد میکنند یک روز بیایند در این رملها یک ساعت راه بروند تا شاید اندکی از رنج رزمندگان را درک کنند.
انتهای پیام
راه امام شهدا وروح شهدا صلوات وبرای سلامتی رهبرم ویادگاران دفاع مقدس را آرزو دارم