کد خبر: 3795685
تاریخ انتشار : ۱۵ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۰:۱۶

درخت آرزوهای کودکان کار اینجا میوه می‌دهد

دیروزبخشی از خاک محدوده زیر پل جوادیه با معجزه انگیزه و شادی کودکان کار و با درختانی که با عشق کاشتند، کیمیا شد. حالا این کودکان اگر ستاره‌ای در آسمان ندارند اما از امروز، هرکدام یک درخت روی زمین دارند.

به گزارش ایکنا، فارس نوشت: از اینکه مورد توجه قرار گرفته‌اند، خوشحال‌اند. خدا می‌داند در ذهنشان چه می‌گذرد و دلشان را پیش بساط فال و گل و ترازو سر کدام چهارراه جا گذاشته‌اند اما انگار با خودشان شرط کرده‌اند چند ساعتی که اینجا هستند، حسابی خوش بگذرانند. این‌طور است که یک جا بند نمی‌شوند و خنده از روی لبشان کنار نمی‌رود. اوج خوشحالی‌شان هم زمانی است که می‌فهمند قرار است چیزی را در این شهر بزرگ، به نام آنان کنند؛ حتی اگر یک درخت باشد.

باید بودید و برق چشم‌هایشان را می‌دیدید وقتی از «درخت خودم» حرف می‌زدند و از دغدغه‌شان برای رسیدگی و حفظ آن می‌گفتند. دیروز بخشی از خاک محدوده زیر پل جوادیه با معجزه انگیزه و شادی کودکان کار و با درختانی که با عشق کاشتند، کیمیا شد. حالا این کودکان کار اگر ستاره‌ای در آسمان ندارند اما از امروز، هرکدام یک درخت روی زمین دارند.

ماجرای «همایون» و بیل محبوبش!

از همان اول کار، همه نگاه‌ها را به خودش جلب می‌کند. انگار یک تنه می‌خواهد تمام نهال‌ها را بکارد. بیلی که در دست گرفته، عملاً دو برابر قدش ارتفاع دارد و گاه حفظ تعادل آن برایش سخت می‌شود. اما دست بردار نیست و به هیچ‌کس راه نمی‌دهد. چنان با جدیت بیل را به خاک آماده برای کاشت نهال می‌زند که همه به احترامش کناری می‌ایستند تا کار خودش را بکند. دست آخر، نهالش را می‌کارد و وقتی با آب‌پاش، دست و روی نهالش را می‌شوید، خنده می‌پاشد روی صورتش. از «همایون» می‌گویم؛ پسر پنج و نیم ساله ریزنقشی که اگر نظرسنجی شود، حتماً تندیس برگزیده نقش اول مراسم درختکاری کودکان کار به اتفاق آراء به او تعلق می‌گیرد.

نفسش که سر جایش می‌آید، درِ بسته خوراکی‌اش را باز می‌کند تا از خودش پذیرایی کند. نزدیکش می‌روم و می‌پرسم: چند سالته؟ قبل از اینکه دختر همراهش چیزی بگوید، همایون پیش‌دستی می‌کند و با لحن خاصی می‌گوید: «کلاس اولم، کلاس اول.» دخترک می‌خندد. می‌گویم: قبل از این هم درخت کاشته‌بودی؟ ابرویش را به علامت «نه» بالا می‌اندازد. می‌پرسم: پس از کجا بلد بودی به این خوبی بیل دستت بگیری؟ ریز می‌خندد و می‌گوید: «بابابزرگم همیشه بیل برمی‌داشت، می‌رفت برای چاه‌کَندن. از اون موقع، می‌دونم چه جوری با بیل کار می‌کنن.» و بعد، انگار بخواهد حق پدربزرگش را ادا کند، ادامه می‌دهد: «بابا بزرگم از وقتی سنگ افتاد روی پاش، دیگه نتونست کار کنه.»

فال، درخت و آرزوهای دور و دراز

از کار و بار خودش می‌پرسم و همان‌طور که با دقت درِ کیکش را باز می‌کند، می‌گوید: «فال می‌فروشم. به مردم می‌گم: خانم! فال بخر دیگه، یه دونه... اونا هم خوب می‌خرن.» به درختی که کاشته، اشاره می‌کنم و می‌پرسم: چه فایده‌ای داشت این درخت را کاشتی؟ فوری می‌گوید: «آگه درخت بکاریم، هوا خوب میشه.» وقتی به کارت حاوی اسم و فامیلی‌اش که حالا به شاخه درخت وصل شده و در باد می‌رقصد، اشاره می‌کنم، دلش انگار غنج می‌رود. می‌گویم: بعد از این می‌آیی به درختت سر بزنی؟ با اشتیاق می‌گوید: «بله. میام. بهش میگم: سلام. بهش آب می‌دم. اینجا دانه هم می‌پاشم تا پای درختم سبزه دربیاد.»

«الهام»، خاله همایون، همان دخترکی است که غیرمستقیم همه‌جا مراقب اوست. الهام هم که امروز طعم شیرین درختکاری را چشیده، می‌گوید: «خیلی دوست داشتم درخت بکارم. برای همین با بچه‌ها به اینجا آمدم. اگر همه درخت بکارند، طبیعت پر از درخت و شهرمان خوشگل می‌شود. اگر درخت نباشد، هوا آلوده می‌شود و شهرمان دیگر قشنگ نیست.» الهام هم فال‌فروشی می‌کند اما از درسش غافل نیست: «کلاس سوم هستم. درسم خیلی خوب است و شاگرد اول شده‌ام.» و با خنده بامزه‌ای ادامه می‌دهد: «اما همایون مدرسه نمی‌رود. الکی گفت. چون مدرسه را دوست دارد، مامانش برایش کتاب می‌خرد و او در آن‌ها می‌نویسد.» می‌پرسم: الهام! اگر بگویند می‌توانید یک آرزو بنویسید و به درختتان وصل کنید تا آدم‌های خوب برآورده‌اش کنند، تو چه آرزویی می‌نویسی؟ در جواب می‌گوید: «من آرزو دارم دندانپزشک شوم. خیلی درس می‌خوانم تا به این آرزویم برسم و بتوانم دندان آدم‌های نیازمند را رایگان درست کنم.»

این درخت، یادگار من برای آیندگان است

بیش از هر چیز، شادی و نشاط است که در جمع کودکان و نوجوانان کار حاضر در مراسم خودنمایی می‌کند. در محوطه تعیین‌شده مدام این طرف و آن طرف می‌پرند و برای کاشت درخت از هم سبقت می‌گیرند. انگار برای ساعتی، همه دغدغه‌هایشان را فراموش کرده‌اند. «مونا» یکی از نوجوانانی است که خنده یک لحظه از روی صورت زیبایش محو نمی‌شود. می‌گویم: درخت تو کجاست؟ با اشاره دست می‌گوید: «آنجا. برویم نشانتان بدهم.» پایمان در خاکِ گِل‌شده فرو می‌رود و مونا می‌خندد. به درختش که می‌رسیم، چشم‌هایش از شادی برق می‌زند. می‌گوید: «امروز آمدیم درخت بکاریم برای آیندگان که زندگی بهتر و هوای پاکیزه‌تری داشته‌باشند. من هم این درخت را کاشتم تا به یادگار بماند برای آیندگان.»

مونا شروع به صحبت که می‌کند، معلوم می‌شود از آن دختران آگاه است که هدفمند زندگی می‌کنند: «در هنرستان فنی‌وحرفه‌ای در رشته خیاطی، گرایش طراحی دوخت درس می‌خوانم و درسم خوب است. کار هم می‌کنم؛ 2 ماه است پرستاری از سالمند انجام می‌دهم. قبلاً در کارگاه خیاطی مشغول بودم و کار چرخکاری انجام می‌دادم. کلاً به خیاطی علاقه دارم برای این رشته خیاطی را انتخاب کردم که در آینده بتوانم برای خودم کارگاه راه‌اندازی کنم. الان علاوه‌بر هنرستان، آموزشگاه و مزون هم می‌روم تا حرفه‌ای شوم. هزینه آموزشگاه را هم خودم با کار کردن، می‌دهم. قصد دارم اگر کارگاهم راه افتاد، به کسانی که دستشان تنگ است و دنبال کار هستند، هم آموزش بدهم و هم مشغول به کارشان کنم چون هر کس که یک مهارتی یاد بگیرد، خیلی قوی‌تر می‌شود.»

می‌پرسم: سرنوشت این نهال چه می‌شود؟ چه کسی قرار است به آن رسیدگی کند؟ کارت اسمش را که روی پیشانی نهالش ثبت شده، در دست می‌گیرد و با لبخند می‌گوید: «خودم می‌آیم بهش سر می‌زنم. اصلاً همین جا کنار جدول بزرگراه کاشتمش که سر راهم باشد و بتوانم بیایم و آبش بدهم. آرزو می‌کنم هیچ‌کس به آن آسیب نزند و درخت بزرگی شود که بتواند به دیگران فایده برساند. با همین نیت کاشتمش که مفید باشد.»

خدا کند میوه‌اش، گیلاس و سلامتی مادرم باشد

درختکاری بچه‌ها که در محوطه زیر پل جوادیه تمام می‌شود، یک غافلگیری در انتظارشان است. گردانندگان برنامه، بچه‌ها را دعوت می‌کنند به یک خانه قدیمی خاص که قرار است از این به بعد، خانه خودشان باشد. ایستگاه دوم مراسم درختکاری، در مرکز تازه‌تأسیس «پرتو» برگزار می‌شود، مرکزی که قرار است به آموزش و توانمندسازی کودکان کار اختصاص داشته‌باشد. باغچه‌های این خانه هم چشم‌انتظار دست‌های زندگی‌بخش بچه‌هایی است که زندگی خودشان گرفتار هزار اما و اگر است. صدای آهنگ‌های شاد که از باندهای بلندگوی کارگذاشته‌شده در حیاط بلند می‌شود، گوش‌های بچه‌ها – چه آن‌ها که در باغچه مشغول کارند و چه آن‌ها که روی صندلی‌ها خستگی درمی‌کنند - تیز می‌شود و تازه می‌فهمند به افتخارشان یک جشن خودمانی در این خانه برقرار است. حالا صدای دست و خنده‌های بچه‌ها تا سر کوچه می‌رود.

در این میان، 2 دختر بسیار شبیه به هم جلب توجه می‌کنند. می‌گویم: شما دوقلویید؟ یکی‌شان که خودش را «الهه حبیبی» معرفی می‌کند، درحالیکه از خجالت، خودش را عقب کشیده، می‌گوید: «نه. من 10 ساله‌ام و خواهرم، الینا، 8 ساله است.» می‌پرسم: شما هم درخت کاشتید؟ الهه سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد و ادامه می‌دهد: «اسمم را هم با نخ، رویش گره زدم. حالا آن درخت، مال خودم است. خیلی خوشحالم که برای اولین بار درخت کاشتم.»

می‌پرسم: کار هم می‌کنید؟ «الینا» پیش‌دستی می‌کند و با حاضرجوابی می‌گوید: «توی خانه، جوراب می‌زنیم.» می‌گویم: یعنی چی کار می‌کنید؟ دوباره مثل یک اوستاکار می‌گوید: «مامانم دستگاه خریده. با آن، جوراب می‌زنیم. اول، یک مهره می‌گذاریم بالا، بعد یک سوزن می‌گذاریم پایین، بعد جوراب را می‌آوریم، بعد دسته را می‌زنیم و بعد جوراب، مهره می‌خورد. این می‌شود یک تزیین برای جوراب.» الینا برایم توضیح می‌دهد که هر ۱۲ جین جوراب که بزنند، ۱۲۰۰ تومان دستمزد می‌گیرند: «مامانم خیلی دستش تند است و زیاد می‌تواند جوراب بزند اما وقتی کار دارد، من و الهه می‌نشینیم و جوراب می‌زنیم. وقتی هم من درس دارم، الهه چون زودتر درسش را می‌خواند، تنهایی پای دستگاه می‌نشیند و ۵ جین جوراب می‌زند.» می‌پرسم: همین دو تا خواهرید؟ الهه با اشاره به سمتی که پسربچه‌ها نشسته‌اند و همراه با آهنگ، آتش می‌سوزانند، می‌گوید: « دو تا داداش هم داریم؛ یکی کلاس دهم و یکی کلاس هفتم. آن‌ها هم وقتی درس نداشته‌باشند، خودکار می‌فروشند.»

وقتی صحبت از آرزوهایی می‌شود که قرار است دنباله‌اش وصل شود به شاخه‌های درخت نورس امروز، دختر کوچولوی داستان ما می‌گوید دلش گیلاس می‌خواهد و یک دنیا اتفاق خوب برای مادر زحمتکشش: «دلم می‌خواهد درختم گیلاس بدهد. آخه گیلاس خیلی دوست دارم. یک آرزو هم برای مادرم دارم. دلم می‌خواهد همه مشکلاتش حل شود. مامانم مریض است. سردرد و پادرد دارد. دوست دارم مامانم خوب شود.»

می‌شود درختم مرا ببرد پیش برادرم؟

در محدوده زیر پل جوادیه که نهال‌ها تمام شد و نوبت به درختکاری او نرسید، حسابی پژمرده شد اما اینجا، باغچه مرکز پرتو، میزبان درختچه سبزی می‌شود که با دست‌های ظریفش در خاک جا می‌دهد. می‌گویم: بالاخره موفق شدی ها. می‌خندد و می‌گوید: «اولش فقط آمده‌بودم که با بچه‌ها خوش بگذرانیم اما وقتی نهال‌ها را دیدم، واقعاً دلم خواست من هم یکی‌شان را بکارم. خیلی هم اصرار کردم اما نوبت به من نرسید. خوشحالم که بالاخره اینجا به هدفم رسیدم.» «نرگس» چهارده ساله خوب می‌داند چه کار مهمی انجام داده: «با کاشتن درخت، نه‌تنها هوا پاکیزه می‌شود بلکه خاک‌های روی زمین هم حفظ می‌شود. راه من دور است و نمی‌توانم به درختم سر بزنم اما دوست دارم ماموران شهرداری به آن رسیدگی کنند و چند سال بعد بیایم و ببینم برای خودش درخت بزرگی شده.»

سر نرگس هم پر است از آرزوهای رنگارنگ: «آرزویم این است که بروم خارج!» تعجبم را که می‌بیند، می‌گوید: «برادرم آنجاست. دلم برایش تنگ شده.» و ادامه می‌دهد: «چند تا چیز دیگر هم می‌خواهم؛ دلم می‌خواهد پای بابایم خوب شود. پادرد باعث شده در خانه بماند و نتواند کار کند. حالا به جایش مادرم در خانه‌ها کارهای خدماتی می‌کند. خودم هم قبلاً فال می‌فروختم.» نرگس اما بنا ندارد به همین منوال زندگی‌اش را ادامه دهد: «دیر درسم را شروع کردم و حالا کلاس چهارم هستم. اما می‌خواهم درسم را تا آخر ادامه دهم و دکتر شوم؛ هم برای خدمت به وطنم و هم برای اینکه بتوانم به بیمارانی که پول ندارند، کمک کنم.»

مهمانسرایی که خانه کودکان کار شد

«ازآنجاکه محله‌های جنوبی هسته مرکزی تهران قدیم، جزو نقاط آسیب‌پذیر پایتخت محسوب می‌شود، همواره نیازمند برنامه‌ریزی برای کاهش آسیب‌هاست. براین‌اساس، با بررسی‌ها و نیازسنجی‌های صورت گرفته، تصمیم گرفتیم مرکز ویژه کودکان کار را در یکی از این محله‌ها راه‌اندازی کنیم. بنابراین این ساختمان را که قبلاً مهمان‌سرای متعلق به سازمان شیلات بود را تملک کردیم تا بعد از انجام تعمیرات و بهسازی، اولین مرکز کودکان کار منطقه با عنوان مرکز «پرتو» در آن آغاز به کار کند.» «محمدجواد رشیدی»، معاون اجتماعی فرهنگی شهردار منطقه ۱۱ در ادامه می‌گوید: «در مرکز پرتو، آموزش و سپس، کارآفرینی برای کودکان کار و خیابان، مدنظر ماست. علاوه‌براین، چنانچه هماهنگی‌های لازم با آموزش‌وپرورش انجام شود، می‌توانیم کلاس‌های درس بچه‌ها را هم در این مرکز برگزار کنیم. واقعیت این است که اغلب کودکان کار، تابعیت غیرایرانی دارند و با مشکل تحصیل مواجه هستند. مرکز پرتو می‌تواند تا حدی این دغدغه را رفع کند.»

می‌خواستیم باور کنند در این شهر سهم دارند

«مهم‌ترین انگیزه ما از برگزاری مراسم درختکاری ویژه کودکان کار، تعریف مسئولیت‌پذیری برای این کودکان بود. با این ذهنیت، کارت‌هایی با درج نام و نام خانوادگی این بچه‌ها طراحی کردیم تا آن را روی درختی که می‌کارند، نصب کنند و به‌صورت نمادین، آن درخت به نام خودشان نامگذاری شود. به‌این‌ترتیب می‌خواستیم احساس تعلق‌خاطر به شهر را در این بچه‌ها ایجاد کنیم.»

«محمود سپایانی»، کارشناس مسئول آسیب‌های اجتماعی در شهرداری منطقه ۱۱ ادامه می‌دهد: «ما یک شهرنشین داریم و یک شهروند. شهرنشین، کسی است که می‌گوید: من مدتی در این شهر سکونت دارم، بنابراین به هر طریقی که بتوانم، باید از امکانات این شهر استفاده کنم. اما شهروند، شهر را متعلق به خود و خود را در برابر آن مسئول می‌داند. به همین دلیل است که یک شهروند واقعی، هیچ‌وقت روی دیوارهای شهر یادگاری نمی‌نویسد و روی صندلی‌های اتوبوس، خط نمی‌اندازد. دغدغه ما از برپایی این برنامه درختکاری این بود که کودکان کار را از سطح شهرنشین به شهروند ارتقا دهیم. می‌خواستیم کاری کنیم که آن‌ها با خودشان فکر نکنند چون تابعیت ایرانی ندارند، تافته جدابافته‌اند و در این شهر دیده نمی‌شوند و به حساب نمی‌آیند. ما می‌دانیم بی‌مهری و بی‌توجهی به این بچه‌ها می‌تواند رد آینده آن‌ها را به سوی خشونت و آسیب‌های اجتماعی سوق دهد. ما باید عشق را نسبت به همه و نسبت به این کودکان در شهر پراکنده کنیم تا خشونت و آسیب در شهرمان کم و کمتر شود.»

هدف «پرتو»، مهارت‌آموزی و توانمندسازی کودکان کار است

سپایانی که سال‌ها در سازمان بهزیستی، مددکار کودکان کار بوده و در ۱۰ سال گذشته هم به‌عنوان کارشناس آسیب‌های اجتماعی در شهرداری، روی حوزه کودکان کار متمرکز است، با ابراز خوشحالی از افتتاح مرکز «پرتو» در محدوده کاری‌اش می‌گوید: «در مراکز پرتو مناطق دیگر، محوریت با آموزش کودکان کار است. اینجا در مرکز «پرتو» منطقه ۱۱ اما با اینکه آموزش، زیربناست و علاوه‌بر کلاس‌های زبان و کامپیوتر و...، آموزش مهارت‌های اجتماعی نیز در دستور کارمان خواهد بود، اما محوریت کار ما، بحث توانمندسازی و اشتغال این کودکان خواهد بود. آموزش، بسیار مهم است اما فراموش نکنیم که این بچه‌ها به خیابان می‌آیند برای اشتغال. بنابراین اگر برای این حوزه، برنامه‌ریزی نداشته‌باشیم، موفق به جذب آن‌ها نمی‌شویم.

ما در این مرکز، بحث توانمندسازی و اشتغال بچه‌های کار پانزده تا هجده سال را با آموزش مهارت‌هایی مانند کار چوب، منبت‌کاری، تعمیرات موبایل و کامپیوتر، کاشت گیاهان تزیینی و آپارتمانی و... اجرا خواهیم کرد. مهارت‌هایی که در آینده به اشتغال مفید برای این بچه‌ها منجر شود و هم خود آن‌ها و هم خانواده از نتایج آن‌ها منتفع شوند.»

انتهای پیام

captcha