«در دوران اسارت قرآن کم بود و نهجالبلاغه خیلی خیلی کمتر. بچهها با ظرافت خاصی قرآنهای موجود را جزء جزء کرده بودند که به تعداد بچهها برسد. در تمام دوران اسارت قرآنها لحظهای استراحت نداشتند. دعاهای کمیل و... هم به صورت جزوه نوشته شده و در اختیار بچهها بود، هر برگه دعا، چهارده روز زندان با کتک داشت.» این متن بخشی از روزهایی است که بر اسرای سرافراز کشورمان در دوران اسارت گذشته است.

قدر و قیمت بعضی از داشتهها را ساده نمیتوان درک کرد. بزرگی بعضی از خوشبختیها را فقط وقتی میتوان درست دید که کسی برای ما از اردوگاه موصل چهار یا الرُمادیه بگوید که بچههای اسیر چطور جزءهای ورق ورق شده قرآن را به سر میکردند و آرام طوری که سربازان بعثی نشوند، در دل شبها «بِکَ یا الله» میگفتند.
قدر و قیمت بعضی از داشتههای خوبمان را وقتی میفهمیم که جای نگهبانی باشیم که ناگهان سایه سرباز دشمن را نزدیک آسایشگاه ببیند و مجبور شود وسط «الغوث الغوثهای» اشکآلود دوستانش بگوید وضعیت قرمز.
متن زیر گفتوگوی ایکنای خوزستان با داوود گودرزی، آزاده خوزستانی، است که در اولين روزهای حمله رژيم صدام اسير شد و به مدت 10 سال در اردوگاههای الرمادی و موصل چهار به سر برد. وی درباره خاطرات خود از شبهای قدر در اردوگاههای الرمادی و موصل چهار گفت.
این آزاده در آغاز صحبتهای خود اظهار کرد: بچهها خاطرات بسیار خوبی از ماه رمضان و شبهای قدر دارند. از جمله اینکه در اردوگاه ما که اردوگاه 104 بود و از نظر بعثیها اردوگاه سیاسیها بود، دو مداح بسیار خوب داشتیم که صدای بسیار زیبایی داشتند. در هر آسایشگاه یک تعداد اسیر بودند که حق رفتن به آسایشگاههای دیگر را نداشتند. ما که دوست داشتیم از صدای بچههای مداح فیض ببریم، در شبهای قدر کاری میکردیم که آقای قاسمی که مداح بود بتواند به آسایشگاههای دیگر برود و شبها برنامه اجرا کند. البته این همه دور از چشم عراقیها بود. وقتی نگهبانی نزدیک میشد وضعیت قرمز اعلام میشد و بچهها پخش میشدند.
وی گفت: آقای قاسمی را هر شب با ترفند خاصی به یکی از آسایشگاهها می فرستادند؛ از جمله اینکه کلاه پشمی سرش میگذاشتند یا یقهاش را بالا میکشید یا به هر صورت ... . بچههایی که آن شب آقای قاسمی در آسایشگاهشان حاضر میشد از بعدازظهر خود را آماده میکردند و خیلی خوشحال بودند که آن شب، شب قدر بسیار زیبایی خواهند داشت و همه حاجت روا میشوند. چون آقای قاسمی مداح خیلی خوبی بود.
نائب ضابط عراقی به ما گفت: «مگر شما نماز میخوانید؟» گفتیم: «ما مسلمانیم.» آنها که شیعه بودند همذات پنداری بهتری با ما داشتند و حتی اگر موقعیتی پیدا میشد، میآمدند و میپرسیدند: «شما شیعه هستید؟» وقتی میفهمیدند شیعه هستیم کمی با ما مهربانتر برخورد می کردند، البته فقط کمی
گودرزی اظهار کرد: تمام بچهها از آن روزها خاطرات تلخ و شیرین دارند. همانطور که میدانید مردم عراق، مردمی شیعه و دوستدار اهل بیت(ع) هستند؛ اما نظام حاکم بر عراق در آن زمان و بعثیان بر این عقیده بودند که در ارتش هیچگونه چیزی به نام عزاداری جایی ندارد و به آن اعتقاد نداشتند. اوایل که وارد اردوگاه شده بودیم برای اینها جا انداخته بودند که ما مسلمان نیستیم. یادم میآید وقتی اوایل گفتیم میخواهیم نماز بخوانیم، نائب ضابط عراقی به ما گفت: «مگر شما نماز میخوانید؟» گفتیم: «ما مسلمانیم.» آنها که شیعه بودند همذاتپنداری بهتری با ما داشتند و حتی اگر موقعیتی پیدا میشد، میآمدند و میپرسیدند: «شما شیعه هستید؟» وقتی میفهمیدند شیعه هستیم کمی با ما مهربانتر برخورد می کردند، البته فقط کمی.

نویسنده كتاب ناوک عشق گفت: بعثیها به شدت با نماز جماعت مخالف بودند. اینکه چه قدر کتک خوردیم تا بتوانیم نماز را به جماعت بخوانیم داستان دیگری است. سال ۵۹ که وارد اردوگاه الرمادیه شدیم، ایام محرم؛ شب تاسوعا و عاشورا شروع به سینهزنی کردیم. عراقیها وحشت کردند. شب به ما حمله کردند و حداقل بیست تا سی نفر را به شدت مجروح کردند. ما اصلا نمیدانستیم اینها مخالف عزاداری امام حسین علیهالسلام هستند. بعد از آن سال قرار شد هیچکس عزاداری نکند. سرگرد عزالدین افسر توجیه سیاسی آنها به ما اعلام کرد اصلا و ابدا هیچکس اجازه عزاداری ندارد. از آن تاریخ مبارزه ما شروع شد.
وی افزود: هر سال در مناسبتها، مثل ایام محرم، ماه رمضان یا شبهای قدر، ما این درگیری را داشتیم. همیشه هم به شدت ما را کتک میزدند و این کار هر سالمان بود. حتی پیشبینی میکردیم و مثلا به دوستمان میگفتیم احتمالا امسال ماه محرم از زیر دست عراقیها بیرون نیایی! چنین شوخیهایی با هم داشتیم.
این نویسنده دفاع مقدس در ادامه با اشاره به تبعیدش به اردوگاه موصل چهار گفت: بعد از دو سال به اردوگاه حاج آقا ابوترابی که خدا رحمتش کند، تبعید شدیم. ایشان گفتند ما عزاداری میکنیم ولی بهانه دست عراقیها نمیدهیم. ایشان گفتند قصد ما نماز خواندن است، در کشور دشمن هستیم و این اردوگاه سیاسی است، آنها به ما حساس هستند. ما هم قبول کردیم و نماز را فرادا میخواندیم. با این وجود مراسم را اجرا میکردیم بدون اینکه مشکلی برای ما پیش بیاید.
گودرزی درباره شرایط موصل چهار گفت: موصل 4 اردوگاهی بود که قوانین و مقررات آن با تمامی اردوگاهها متفاوت بود؛ چرا که اکثر اسرای آن تبعیدی بودند و به قول عراقیها «ام المشاکل» بودند. این اردوگاه قوانین سخت گیرانهتری داشت. هر کس وارد میشد تا دو ماه زیر شدیدترین ضربههای کابل و چوب و ... قرار میگرفت و بعد اسرا در آسایشگاهها تقسیم میشدند.
این آزاده اظهار کرد: وقتی وارد این اردوگاه شدیم تعجب کردیم که چرا نماز جماعت نمیخوانند. چون ما در اردوگاههای رمادیه ایستادگی کرده و هیچوقت نماز جماعت را تعطیل نکرده بودیم. وقتی به موصل چهار آمدیم پیام حاج آقا ابوترابی به ما رسید که قصد ما از نماز، طاعت خداوند باری تعالی است و ما چون در دستان دشمن هستیم و از اوجبالواجبات حفظ جان خود و دیگران است، نماز را به فرادا میخوانیم. در اردوگاه، یک گروه فرهنگی داشتیم که تمام مناسبتها و مراسم را به دقت و با زیبایی و معنویت خاصی برگزار میکردند. هر سال این مراسم را داشتیم و در طول هفته مثلا قرائت دعای کمیل و دعاهای شب جمعه، شهادتها و ولادتها را برگزار میکردیم.
وی گفت: هر آسایشگاه یک مداح داشت. در شبهای قدر، مراسم قرائت دعای جوشن کبیر را به زیبایی برگزار میکردیم و آن شبها نگهبانی میگذاشتیم و سعی میکردیم مزاحمتی برای ما ایجاد نکنند، یعنی به محض اینکه سربازی نزدیک میشد، بچهها پخش میشدند و همان طور که سر جای خود بودند، قرآن به سر میگرفتند. یکی از موضوعات جالب که هیچ وقت یادم نمیرود این است که آنجا قرآن کم بود و نهجالبلاغه خیلی خیلی کمتر. بچهها با یک ظرافت خاصی قرآنهای موجود را جزء جزء کرده بودند که به تعداد بچهها برسد.
قرآن کمیاب بود و برای بچهها که در ماه رمضان یا در طول سال ختم قرآن داشتند، قرآن کم بود. در اصل در تمام دوران اسارت قرآنها لحظهای استراحت نداشتند. دعاهای کمیل و... هم به صورت جزوه نوشته شده و در اختیار بچهها بود، هر برگه دعا چهارده روز زندان با کتک داشت
گودرزی افزود: قرآن برای بچهها که در ماه رمضان یا در طول سال ختم قرآن داشتند، کم بود. در اصل در تمام دوران اسارت قرآنها لحظهای استراحت نداشتند. دعاهای کمیل و... هم به صورت جزوه نوشته شده و در اختیار بچهها بود، هر برگه دعا، چهارده روز زندان با کتک داشت.
این نویسنده دفاع مقدس افزود: گفتم در اردوگاه مداحان خوبی داشتیم، بعضی از آنها مداحهای معروفی بودند. ما به خاطر اینکه همه بچهها فیض ببرند، ترفندهایی استفاده میکردیم، مثلا بعضی بچهها جای خود را با مداح عوض میکردند و سعی میکردند آن یک نفر شناسایی نشود. چون هر آسایشگاه یک سرباز داشت که همه نفرات را میشناخت. حالا آن بنده خدایی که ریسک میکرد و جای آن مداح به آسایشگاهش میرفت، یا خود مداح که هر شب به آسایشگاهی میرفت اگر گیر میافتادند چقدر برایشان مشکل آفرین میشد، بماند؛ اما بچهها به عشق شبهای قدر این مشکلات را به جان میخریدند.
گودرزی گفت: همیشه چند نفر بودند که حاضر بودند به جای مداح به آسایشگاه او بروند تا او بتواند به آسایشگاههای دیگر برود. مراسمهای ما خیلی زیبا و پر از معنویت بود. من فقط یک جمله میگویم احساس میکنم اگر در عراق بودم و میمُردم، حتما به بهشت میرفتم، اما الان دیگر آن فکر را نمیکنم. آنجا شما بودید و خدا. دل پاک بود و آن توسلها. بعضی وقتها فکر میکردم خدا صدایم را میشنود. ولی الان هر چه فکر میکنم هیچوقت آن لحظات معنوی به سراغم نمیآید. خدا گواه است از همه چیز اجتناب میکنیم ولی باز آن معنویت را گم کردهایم. خیلی عجیب است. خدا کند دوباره آن معنویت برگردد چون روح انسان را رها میکند و به آنجا که دلش میخواهد و صاحب روح دوست دارد، میفرستد. بعضی وقتها فکر میکنم میشود آن معنویت برگردد؟ به زمانی که وقتی الغوث الغوث میگویی حس کنی یک نفر صدایت را میشنود...
کامله بوعذار، خبرنگار ایکنا خوزستان
انتهای پیام