به گزارش ایکنا از اردبیل، ۲۰ دیماه، به بهانه سالگرد شهادت سلیم و سلمان نوعیاقدم دو برادر و طبیب عاشقی که با هم شهد شیرین شهادت را نوشیدند، روایتی شنیدنی تقدیم مخاطبان خبرگزاری ایکنا میشود.
در پنجمین روز از دی ماه سال 1344 در محلّه نواب صفوی اردبیل، در یک خانواده مؤمن و مذهبی، فرزندی دیده به جهان گشود که نامش را سلیم نهادند؛ سلمان نیز، سوم آبان ماه سال 1346، در یک روز سرد پاییزی، در خانوادهای مذهبی و متوسّط در محلّه نواب صفوی اردبیل، به دنیا آمد و با تولّد خود، نشاط و شادمانی را برای پدرش حاج احمد نوعیاقدم و مادرش راضیه خانم به همراه آورد.
پدرشان احمد نوعیاقدم مغازه لبنیاتی داشت و از این راه مخارج خانوادهاش را تأمین میکرد و مادرش راضیه خانم نیز خانهدار بود و به تربیت فرزندان می رسید.
به خاطر باورهای عمیق و فرهنگ اسلامی حاکم بر خانواده، او از همان دوران کودکی و همزمان با آغاز تحصیلات ابتدایی، به فراگیری قرآن نیز مشغول شد و نسبت به انجام فرائض دینی، عشق و علاقه عمیقی پیدا کرد.
در این دوران، سلمان با برادر بزرگترش سلیم که دو سال از او بزرگتر بود، ارتباط معنوی عمیق و خاصّی برقرار نمود. آنها با توجّه به فاصله سنّی کمی که باهم داشتند، از همان اوان طفولیت، انس و الفت خاصّی نسبت به همدیگر پیدا کرده، در کنار رابطه برادری، مانند دو دوست صمیمی و یکدل، همیشه در کنار یکدیگر بودند؛ به طوری که علاوه بر شباهتهای ظاهری، خصوصیّات اخلاقی و عقاید و افکار مشترک زیادی با هم داشتند که برخورداری از هوش و ذکاوت فوقالعاده، صفای باطن، عزم استوار، همّت بلند، عشق و علاقه فراوان نسبت به سرور آزادگان، امام حسین(ع) و دلبستگی به آرمانهای مقدّس نهضت اسلامی از جمله اشتراکات مهم آنها بود.
در مهر ماه سال 1351، سلیم وارد عرصه علم و تحصیل شد. او عاشق درس و تحصیل بود و این علاقه باعث شده بود تا در همه مقاطع تحصیلی، از دانش آموزان ممتاز و برجسته کلاس باشد. با توجّه به علائق مذهبی خانواده، او از همان ابتدا، در کنار درس و مدرسه، به یادگیری قرآن نیز مشغول بود و پایبندی محکمی در انجام فرایض دینی داشت که همین موضوع باعث شد تا او شخصیّتی ویژه داشته باشد و سالها بعد، همگان را به اعجاب و تحسین برانگیزد.
سلیم دوران ابتدایی را درحالی تمام کرد که سر و صدای انقلاب در همه جا پیچیده بود و این موقعیّت، شروعی برای تکامل و تکوین شخصیّت سیاسی و اجتماعی او بود. وی با همان سن و سال کم، در برابر آرمانهای انقلاب، احساس مسئولیّت می کرد و به امام خمینی(ره) عشق می ورزید. هر چند او در این دوره، فعّالیّتهای سیاسی و اجتماعی شایانی داشت؛ امّا هرگز تحصیل را فدای فعّالیّت های خود نکرد و با موفّقیّت مقاطع راهنمایی و دبیرستان را نیز سپری کرد.
سلمان نیز پس از طی موفّقیّتآمیز مقطع ابتدایی در سال 1357، همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، وارد مقطع راهنمایی شد و این دوران پر اُفت و خیز را نیز در سال 1360 به اتمام رسانید و در همان سال وارد دبیرستان شهید اندرزگو شد و در رشته ریاضی، فیزیک مشغول به تحصیل شد.
در این دوران، همزمان با تحصیل، او با راهنماییهای برادرش سلیم، در جریان مسائل و فعّالیّتهای انقلابی در شهر و مدرسه قرار میگرفت و افکار و عقاید سیاسی و اجتماعیاش شکل مییافت.
آنها نسبت به آرمانها و اهداف انقلاب اسلامی، برخلاف سنّ و سال کم، احساس مسئولیت زیادی داشتند و نسبت به امام(ره) عشق میورزیدند و به اقتضای سن خود، در فعّالیتهای سیاسی و اجتماعی به ایفای نقش میپرداختند. امّا اوج شکوفایی استعدادهای درسی و اجتماعی و اعتقادی آن دو، از دوران دبیرستان آغاز شد. در این دوران، آنها به عضویّت انجمن اسلامی دبیرستان درآمدند که مسئولیّت آن در همان ابتدا برعهده سلیم نهاده شد و پس از فارغ التحصیلی و قبولی او در دانشگاه؛ این مسئولیّت به سلمان محوّل شد که با رفتار و فعّالیّتهای خود، تأثیر زیادی در راهنمایی و جذب دانشآموزان داشت، جاذبهای توأم با عشق و صفا و معرفت و فارغ از رفتارهای خشک و توأم با تعصّب بود.
سلمان با وجود همه فعّالیّتهای گسترده در انجمن اسلامی مدرسه و پایگاه مقاومت شهید پیرزاده، همچنان از دانشآموزان ممتاز دبیرستان محسوب میشد که با موفّقیّت به تحصیل خود در رشته ریاضی فیزیک ادامه میداد. زمانی که او در سال سوم دبیرستان، تحصیل میکرد، برادرش سلیم در ترم دوم رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تبریز مشغول به تحصیل بود که ناگهان تحوّلات عمیقی در افکار و عقاید او رخ داد و به فکر انصراف از تحصیل در رشته مهندسی و شرکت مجدّد در آزمون سراسری برای ادامهی تحصیل در رشته پزشکی افتاد.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، او فعّالیّتهای خود را به نوعی دیگر در انجمن اسلامی مدرسه ادامه داد و این فعّالیّت، نه تنها در مقطع دبیرستان نیز ادامه یافت؛ بلکه گستردهتر هم شد و او جزء اعضای اصلی انجمن و در واقع مسئول انجمن اسلامی مدرسه شد.
سلیم در سال 1360 تحصیلات دبیرستان خود را در رشتهی ریاضی، فیزیک مدرسه شهید اندرزگو آغاز کرد. او در دوران دبیرستان و در میان دوستان و همکلاسیهای خود، نوجوانی وارسته و متّقی، مؤدّب و خوش اخلاق و البتّه ممتاز و درسخوان بود.
وی در سال 1363 موفق به اخذ دیپلم شد و در همان سال در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تبریز قبول شد. امّا بعد از یک سال تحصیل در این رشته، دریافت که این رشته او را آنچنان که می خواهد از لحاظ روحی و معنوی اقناع نمیکند، چرا که مهندس شدن و به نان و نوایی رسیدن و به عناوین دنیوی تفاخر کردن و زندگی چند روزه دنیا را با رفاه گذراندن؛ نتوانست رغبت او را برای ادامه تحصیل برانگیزد.
وقتی که سلیم دلایل و علل تصمیم خود را که ریشه در عقاید خیرخواهانه و انساندوستانه داشت، برای برادرش سلمان شرح داد، او را نیز متقاعد کرد تا با تغییر رشته از ریاضی، فیزیک به علوم تجربی، رشته پزشکی را برای ادامه تحصیل در دانشگاه برگزیند؛ لذا سلمان از سال سوم دبیرستان، تغییر رشته داد و پس از اخذ دیپلم تجربی در سال 1364، همراه با برادرش، آمادهی شرکت در آزمون سراسری شد. بار دیگر سلمان استاد و یار دیرینهاش را در کنار خود مییافت و همچون گذشته به همراهی هم، برای ورود مشترک به دانشگاه در رشته پزشکی، با عزم جزم و همّت مضاعت، شبانه روز به مطالعه و کسب آمادگیهای لازم میپرداختند.
به همین دلیل، با مشورت استادان و خانوادهاش پس از اتمام ترم سوم، تصمیم به تغییر رشته گرفت و مجدّداً در کنکور سراسری و در رشته علوم تجربی شرکت کرد. او به اتّفاق برادرش سلمان که دو سال از سلیم کوچکتر بود، رشته پزشکی را برای ادامه تحصیل برگزیده بودند، زیرا این شغل را وسیله مناسبی برای خدمت به مردم و و جامعه و تقرّب به درگاه خداوند متعال می دانستند.
سرانجام با تلاشهای فراوان، هر دوی آنها در این رشته قبول شدند و سلیم در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران مشغول به تحصیل شد، امّا این مدّت چندان طول نکشید و او بعد از رسیدن به این هدف، که در راه آن سختیهای بسیاری کشیده بود، حضور در میادین جنگ را اولویّتی مهمتر تشخیص داد و درحالی که خانوادهاش بر ادامه تحصیل او اصرار داشتند، تا در آیندهای نه چندان دور، به نوعی دیگر به کشور خدمت نماید؛ رهسپار جبهههای جنگ شد.
قبولی آنها در دانشگاه، همزمان شده بود؛ با اوج عملیّات رزمندگان اسلام در جبهههای جنگ و نیاز مُبرم جبههها به رزمندگان مبارز و جان بر کف لحظه حسّاسی در زندگی آنها فرا رسیده بود. آنها بین دو راهی جبهه و دانشگاه باید یکی را برمیگزیدند. آنها تصمیم سرنوشتساز زندگی خود را گرفتند و با پشت پا زدن به بزرگترین فرصت زندگی مادّیشان و کنار گذاشتن بهترین آرزوی زندگیشان، یعنی پزشکی؛ دست از همه منافع و تعلّقات زندگی شستند تا همه را فدای اهداف الهی کنند.
زمانی که تحصیل در رشته پزشکی، آرزوی هر دانشجویی بود و ادامه تحصیل در آن با هر توجیه منطقی و شرعی نیز سازگاری داشت، آن دو فارغ از همه مصلحت اندیشیها، عازم جبههها شدند تا در میان سیل عظیم رزمندگان اسلام، خود را برای شرکت در عملیّات کربلای پنج آماده کنند و بنابه آنچه که در وصیّتنامه خود نوشتهاند: خواستند که پزشک روح انسانها باشند، نه پزشک جسمشان.
آنها در جبهه نیز حضوری تأثیرگذار و پر رنگ داشتند و با انجام برنامههای فرهنگی و صحبتهای شورآفرین و حماسی، نقش مهمی در ارتقای روحیه همرزمانشان ایفا میکردند و خاطرات ماندگاری از خویش بر ذهن و ضمیر سایر رزمندگان باقی میگذاشتند.
کم کم لحظه موعود فرا میرسید. عملیّات کربلای پنج در جریان بود. حالا دیگر، دو برادری که در همه جا، در خانه و مدرسه و مسجد و سنگر، همراه یکدیگر گام بر میداشتند و با وفاداری و صمیمیّت، برای همیشه سرنوشت خویش را به همدیگر گره زده بودند، در خطّ مقدّم جنگ نیز یکدیگر را تنها نگذاشتند و دوشادوش یکدیگر با دشمن متجاوز مبارزه میکردند. آنها در این آخرین سنگر نبرد نیز همانند همه سنگرهایی که با موفقیت پشت سر گذاشته بودند، بدر و کربلای مکرّر را با زیباترین صحنههای رزم و عاشقانه ترین جلوههای اخلاصشان به نمایش گذاشتند و با فریادهای الله اکبر شان، لرزه بر اندام دشمنان انداختند.
عاقبت لحظه عروج عارفانهشان فرا رسید. بامداد سرد بیستم دی ماه سال 1365، ابتدا سلیم، همانگونه که همیشه پیشقدم بود، با اصابت تیر دشمن به سوی شهادت پر گشود و جاودانه شد و ساعاتی بعد، سلمان، همان طور که همیشه در کنار برادرش بود و هیچوقت او را تنها نگذاشته بود؛ شهد شهادت نوشید و به وصال یار رسید. حالا دیگر، وفاداری و صمیمیّت دو برادر به نهایت خود میرسید، آنها که حتّی وصیّتنامه خود را نیز بهطور مشترک نوشته بودند، با هم نیز به شهادت رسیدند و پس از تشییع جنازههایشان، در کنار یکدیگر، در گلزار شهدای ججین در اردبیل به خاک سپرده شدند.
ما در عملیات کربلای 5، چهار برادر بودیم، سلیم، سلمان، سلیمان و من. دو روز به شروع عملیات پدرم از اردبیل تلفن زد و سلیمان گفت: شما چهار نفر از خانۀ ما در عملیات هستید و من طاقت چهار نفر را ندارم. سلیم و سلمان را هر طور هست بفرست بیایند. سلیمان گفت: - قبول نمیکنند. - اگر شده دستوپایشان را ببند و آنها را در گونی بگذار و بفرستشان. - قبول نمیکنند. - اقلاً سلمان را بفرست. سلیم دانشجوی پزشکی در دانشگاه تهران بود و سلمان دانشجوی پزشکی در مشهد. موضوع را به آنها گفتیم و گفتیم شما دو نفر دانشجوی پزشکی هستید. بابا هم خواسته که به اردبیل برگردید.
گفتند ما دوست داریم با شهادتمان پزشک روح مردم شویم. اصرار کردیم. سلیم گفت یکشب به من مهلت بدهید. فرماندۀ گردان بودم و برادرانم در چادر ما خوابیده بودند. نیمهشب دیدم در خواب دستوپا میزند و گریه میکند. از خواب بلند شد و گفت. خواب دیدم میخواهم شهید شوم و شما نمیگذارید. فردای آن روز دنبالش میگشتم. دیدم شاد و خندان و رقصان رقصان میآید. آنها برای عبادت شبانهشان قبر درست کرده بودند. به من که رسید گفت: مزدم را گرفتم در این عملیات شهید خواهم شد. سلمان هم فردایش خبر شهید شدنش را داد. آنها یک وصیتنامۀ مشترک نوشتند. گفتم اگر یک نفر از شما شهید شد، چگونه از وصیتنامه مشترک استفاده شود. گفتند خاطرت جمع باشد. من فرماندۀ گردان بودم. وقتی عملیات اعلام شد، تصور خداحافظی چهار برادر که دو نفرشان مطمئن از شهادت خودشان بودند چه سخت بود. قدری که پیش رفتیم، در یک مرحله از استراحت دیدم که سلیم برای بچهها روضۀ حضرت علیاکبر را میخواند و بچهها هم در حالت سجده میگریند. گفتم دیر میشود و باید برویم. سلیم و سپس سلمان قمقمۀ آبشان را خالی کردند و گفتند میخواهیم تشنه به شهادت برسیم. به اعتراض من هم توجه نکردند. به هر جهت جلو رفتیم و خط را شکستیم. قدری که گذشت برادرم سلمان که فرمانده و معاون گروهانش به شهادت رسیده بودند، با بیسیم تماس گرفت و گفت مشتلق بده که برادر شهید شدی. رفتم سراغش. درحالیکه میخواندم: گلی گمکردهام، میجویم او را ... به او که رسیدم سخت بوسیدمش. دردی به ستون فقراتم افتاد که هنوز آن درد با من است.
بارالها، پروردگارا، بنده کمترین کمتر توایم، رو به بارگاهت آوردهایم، توشه اخروى نداریم، فخر کنیم. چشم امید به عفو و غفران تو دوختهایم. ما را ببخش و از بندگان نیک و صالح و مقرب خود قرار فرما. بارگاه باعظمت تو خیلى والاست، حاشا از کرامت و عفو و بخشش تو که ما را نبخشیده از دنیا ببرى.
درست است زمانى در غفلت بودیم، خطا کردیم، اشتباه نمودهایم، امّا خدا، چون فرمودهاى میبخشم، پس گستاخ شده بودیم. اکنون متوجّهیم. آمدهایم به بارگاهت. خود ببخش. خدایا با آن که حتم داریم که مىبخشى و غیرممکن است که قهر و غضبت شامل حال ما نیز شود، ولى بار خدایا، التماس مىکنیم و این بارگاهت وسیع است. تو کریمى تو رحیمى، اى مهربانترین مهربانان.
بارالها، تو خود مىدانى که فقط براى کسب رضاى تو عازم جبههها شدهایم و تا آخرین نفس، فقط براى کسب رضاى تو مىجنگیم. عاجزانه مىخواهیم در آخرین لحظات نیز وقتى دیگر پیشانى به خاک از براى سجده مىگذاریم، بازهم رضاى تو باشد و به یاد تو و براى تو، باز هم در دل و قلب و نیّت ما باشى اى خداى مهربان.
معبودا! معشوقا! اگر قرار است قلم تقدیر تو، فرمان شهادت ما را امضا نماید؛ چنان کن که ابتدا مزهی فتح را بچشیم و آنگاه از این محیط خرابآباد، به سوى ملکوت اعلاى تو پرواز کنیم. آه خدا، چه پر سوز است در عشق تو بودن. مىترسیم که بنویسیم، بگذار بسوزیم!
امّا اى خداى بزرگ، نه به خاطر آن عطایایى که وعده داده بودى، بلکه به عشق دیدن یار و نظارهی یک لبخندِ حاکى از رضایت حسین تو و رضایت مهدى تو، بسوى بارگاهت پر گشاییم. امیدواریم که انشاءالله بتوانیم نداى حسین زمان، امام عزیز را لبیک بگوییم تا به کمک دیگر عزیزان رزمنده، اسلام را به پیروزى برسانیم و به وظیفه الهى خود که داشتیم و شهدا بر دوش ما گذاشته بودند، عمل نماییم.
خداوندا، مىخواهیم با معاملهاى که با ما خواهى کرد، پدر و مادرمان در دنیا سربلند و در آخرت سعادتمند باشند؛ لذا آنها را به کرم لطف تو مىسپاریم. واقعاً مطالب خیلى زیاد است. وصیت ما این است که به وصایاى شهداى اسلام و فرامین حضرت امام عزیز گوش فراداده و از ته دل و از عمق وجود و وجدان عمل کنید و یقین داشته باشید تنها راه سعادت و خوشنودى و سربلندى اخروى، رضایت امام عزیز و عمل به وصایاى شهداست.
دوستان و آشنایان عزیز که ما را مىشناسند، توجّه کنید که مسائل مربوط به اسلام و مسلمین را عادى نگیرید و براى خود توجیه نکنید. امروز جبهه از اهم واجبات است. خداى ناکرده روزى دانشگاه و حوزه و مدرسه و کارهاى دیگر، حایل و سدّ راه ما نباشد که از توفیقات جبهه غافل باشیم. همه ما زمانى براى اسلام ارزش داریم که بدون غلّ و غش، خادم به اسلام باشیم، جان فدا، مخلص، متواضع و خاشع!
پدر و مادر عزیز و برادران بزرگ و خواهران ارجمند و سایر فامیلها، انشاءالله مىبخشند که به آن صورت بایسته و شایسته، نتوانستیم در خدمت ایشان باشیم. انشاءالله همگى حلالمان بفرمایید. تنها خواهشى که داریم این است که سعى کنید به یُمن سرخى خون ما، فقط و فقط اسلام تبلیغ شود نه نام و فامیل ما. همه عنایت کنید که شهید عزادار مىخواهد، ولى عزادار پیرو! زمانى عزادارى شما صحیح و براى خدا خواهد بود که پیرو راه شهید باشید و این زمانى میسر است که اسلحه خونین شهید را بر دوش کشید.
این وصیت به خصوص برای رفقا و آشنایان و دوستان و همکلاسیها عرض مىشود که سیاه پوشیدن و عزادار شدن نمىخواهیم. شهید، عزادار پیرو مىخواهد. خانواده محترم انشاءالله با مسأله شهادت ما صبورانه و شکیبا عمل کنید، باد که در روز قیامت در پیش اوّلیاء الهى سربلند و سرافراز خواهید بود که هدیهاى را به خدا دادهاید و هیچ نگران نباشید.
اگر باور کنید و کمى مخلصانه رفتار کنید، معلوم میشود که همیشه در پیش شماییم و البته هیچ فاصله اى نخواهیم داشت. ما تحفه هایى هستیم که شما به پیشگاه خداوند فرستاده اید و اگر انشاءالله خداوند بپذیرد، که حتما مى پذیرد؛ قول مىدهیم که روز قیامت در جوار شما باشیم و هرگز از هیچ درِ بهشت داخل نخواهیم شد، مگر اینکه پدر و مادر و سایر عزیزانمان را نیز ببریم. شما فقط دعا کنید که در قیامت سربلندیم پیش خدا. همه را به خداى متعال مى سپاریم.
انتهای پیام