کد خبر: 4034193
تاریخ انتشار : ۱۷ بهمن ۱۴۰۰ - ۱۲:۳۰

وقتی جای زندانی و زندان‌بان عوض شد

متن زیر به قلم علی موجودی، روایتی از شهید حسین ناجی درباره جورابچی فرمانده ضداطلاعات پایگاه هوایی دزفول در دوران ستم‌شاهی است.

 شهید حسین ناجیمتن زیر به قلم علی موجودی است که در آن روایتی از شهید حسین ناجی درباره فرمانده ضداطلاعات پایگاه هوایی دزفول در دوران ستم‌شاهی به رشته تحریر درآورده است:

نزدیکی‌های عید نوروز بود و بچه­‌های فامیل و رفقایشان، یک برنامه ­کوهنوردی تدارک دیده بودند؛ بی‌خبر از این­که آن روز به مناسبت چهلم شهادت شهیدمحمدعلی مؤمن از شهدای انقلاب اسلامی دزفول، در اندیمشک مراسم گرفته­‌اند و فضای شهر کاملاً امنیتی است از این رو همه‌شان را دستگیر می­‌کنند و می­‌برند پاسگاه.

پس از تفتیش بدنی و سؤال و جواب­‌های متعدد یکی‌یکی آزادشان می­‌کنند، اما وقتی به حسین می­‌رسند و می‌فهمند که سرباز است، او را بازداشت و تحویل زندان پایگاه می‌دهند.

فرمانده­ی ضداطلاعات پایگاه «سرگرد جوراب­چی» فردی تنومند و خوش استیل بود و همیشه عینک دودی می­‌زد و وقتی راه می­‌رفت، انگار زمین زیرپایش می­‌لرزید. سربازها خیلی از او می­‌ترسیدند و سعی می­‌کردند روزی تنشان به تن این مزدور رژیم نخورد.

حسین را تحویل جوراب­چی داده بودند و جوراب­چی هم او را انداخته بود بازداشتگاه و به سروان رستمی گفته بود، اگر کسی را می‌خواهید بگذارید به جای ناجی، گلستانی را بگذارید. من از دستگیری و بازداشت حسین بی­‌خبر بودم تا روزی که مرا به ­جای او گذاشتند خادم مسجد و تازه فهمیدم که حسین توی چه مخمصه­‌ای گرفتار شده است.

حدود دو هفته‌ای از بازداشت حسین می­‌گذشت. ملاقاتش ممنوع بود و کسی اجازه نداشت او را ببیند. با هر ترفند و تقلایی بود، پیه هر اتفاقی را به تنم مالیدم و دلم را زدم به دریا و رفتم ملاقاتش. چشمش که به من افتاد تعجب کرد و گفت: «تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟! چطوری اومدی اینجا؟ اگه شناساییت کنن، می­‌دونی چه بلایی سرت میارن؟!» گفتم: «نه! به من کاری ندارن! من آدم ساده‌ای هستم و کاری به کارم ندارن!» نیم ساعتی پیشش ماندم و با هم کمی حرف زدیم. گفتم: «چی‌کار کردی که انداختنت این تو؟!» گفت: «هیچی! تو نگران نباش! خبرای خوبی تو راهه! به زودی اتفاقایی می‌افته که همین جوراب­چی رو می‌ندازن زندان!»

خنده‌ام گرفته بود به این حرف و اعتماد به نفس حسین! خودش توی زندان، اسیر دست جوراب­چی بود و اسیر شکنجه­‌های جورواجور آن ملعون، اما به من می­‌گفت نگران نباش، به زودی جوراب­چی را در زندان خواهی دید. درکی از صحبت­‌هایش نداشتم. آن­قدر قاطعانه و محکم حرف می­‌زد که احساس کردم انگار واقعاً دارد تصاویری را می­‌بیند که من نمی­‌بینم؛ اما من درکی نداشتم و گمانم این بود که حرف­‌هایش بیشتر شبیه به دلداری دادن و تزریق امید در دل خودش و البته دل من است.

گفتم: «چی داری می­‌گی بنده­ خدا! دو هفته ­است زیر دست این نامرد داری بدبختی­ می­‌کشی، تو رو انداخته زندان! خودت توی زندان جوراب­چی هستی، اونوقت داری می­‌گی جورا­ب­چی رو می‌ندازن زندان؟!» گفت: «یه کم صبور باش محمدحسین! ان‌شاءالله خبرهای خوبی توی راهه! جای هیچ نگرانی نیست! من الان توی حبس خیلی راحت­ ترم تا زمانی که آزاد بودم. آدم آزاد باشه و نتونه حرفاشو بزنه، سخت­ تره تا توی زندون باشه! الان جسمم اسیر این بازداشتگاهه، اما روحم آزاده!»

حرف­‌هایش مثل همیشه برایم سنگین بود. دست خودم نبود! واقعاً برایم چنین حرف‌هایی قابل هضم نبود. به هرحال از این­که توانسته بودم حسین را ببینم خوشحال بودم.

خودش اهل حرف زدن نبود. محمد روغن‌چراغی بعدها، برایم از روزهای بازداشتشان این­‌گونه تعریف می‌کرد: «چند روزی ما رو انداختن توی زندونی که فقط جای ایستادن داشت. نه می­‌شد خوابید و نه می­‌شد نشست. مجبورمون کردن که بایستیم و اجازه نمی‌دادن که بشینیم. حتی برای نماز خوندن هم اجازه نشستن نداشتیم و نمازمون رو بدون رکوع و سجده می­‌خوندیم! تو همون حالت اونقد رو انگشتای پامون سوزن و شعله کبریت می­‌گرفتن که نتونیم بخوابیم. می­‌خواستن که در مورد کارایی که تو پایگاه می‌کنیم حرف بزنیم، اما نه من زبون باز کردم و نه حسین! داغ یک کلمه رو به دلشون گذاشتیم و هیچ مدرکی هم علیه ­مون نداشتن! نهایتاً مجبور شدن آزادمون کنن!»

بعد از این­که از زندان آزادش کردند، یک روز آمد مسجد و بعد از نماز با هم رفتیم توی آشپرخانه­ مسجد نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن. هنوز دو کلامی اختلاط نکرده بودیم که دیدم جوراب­چی بالای سرمان است. از جا پریدیم و سرپا ایستادیم. با دیدن حسین، یک‌دفعه از کوره در رفت و پرید سمت حسین و یکی محکم خواباند توی گوشش و هر چه از دهنش درآمد به او گفت. اما انگار با فحش و ناسزا گفتن به حسین و خانواده­‌اش دلش آرام نگرفت و حسین را گرفت زیر مشت و لگد و حالا نزن، کی بزن و فریاد می­‌زد: «نگفتم توی مسجد پیدات نشه! نگفتم دیگه نبینم پاتو بذاری مسجد!»

هیکل درشت و دست بِزَن و سنگینی داشت. در مقابل، حسین نحیف بود و لاغر اندام و کاری از دستش برنمی ­آمد. در نهایت پسِ یقه­ حسین را گرفت و از آشپزخانه انداخت بیرون و زبانش لحظه‌ای از توهین به حسین و پدر و مادر و اجدادش بند نمی­‌آمد. بعد از پیروزی انقلاب در دزفول و دستگیری بسیاری از عوامل ساواک و رژیم پهلوی توسط جوانان انقلابی، جوراب­چی؛ فرمانده­ی ضداطلاعات پایگاه هم دستگیر شد و به زندان یونسکو منتقل شد. حسین هم دقیقاً نگهبان زندانی شده بود که جوراب­چی در آن محبوس بود.

روزی حسین را در یونسکو دیدم، رویش را به سمت من برگرداند و گفت: «محمدحسین! بیا ببین کی توی این زندونه!» نگاهی انداختم و دیدم جوراب­چی است. گفت: «یادته اون روز توی پایگاه که من توی زندون بودم، چی بهت گفتم؟!» یک لحظه برق از سرم پرید و تصاویر آن روز مثل فیلم از جلو چشمانم رد شد. راست می‌گفت. آن روز حسین به من گفت: «نگران نباش، به زودی جوراب­چی رو توی زندون می­بینی! یه خبرایی تو راهه!»

آن روز معنای حرف حسین را نفهمدیم و درک نکردم. هر کس به­ جای من هم بود، این قصه برایش قابل باور نبود. تازه فهمیدم آن روز حسین، با قدرتی که خداوند به وی عطا کرده بود، افق­‌هایی را دیده بود که ما قادر به دیدن و درک آن نبودیم. هنوز دو ماه نشده بود که با قدرت خداوند، جای زندانی و زندان­بان با هم عوض شده بود و چقدر هم این تغییر به حق بود.

منبع: الف دزفول

انتهای پیام
captcha