کد خبر: 4037630
تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۴۰۰ - ۰۶:۱۹

شهیدی با آرزوی تکبیر گفتن بر بام بلندترین ساختمان بصره

سیدعزیزعلی حسینی از شهدای دلفان بود که آرزو داشت بر بام بلندترین ساختمان بصره برود و ندای «الله‌اكبر» سر دهد.

شهیدی که آرزویش تکبیر گفتن بر بام بلندترین ساختمان بصره بودبه گزارش ایکنا از لرستان، شهید سیدعزیزعلی حسینی فرزند سید اكبر حسینی در سال ۱۳۵۰ در روستای ایمان‌آ‌باد دلفان در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود و هنوز یک سال از تولدش نگذشته بود كه به‌علت اختلافات اهالی روستا به همراه خانواده‌اش به شهر كرمانشاه مهاجرت کرد اما هنوز یک سال از اقامت آنها در آن شهرستان نگذشته بود كه دوباره به شهر خودشان نورآباد مراجعت كردند.

این شهید بزرگوار بعد از اینكه به سن شش سالگی رسید تعلیمات ابتدایی را در یكی از دبستان‌های نورآ‌باد پشت سر گذاشت در این موقع بود که وی در مراسم مذهبی و راهپیمایی‌ها و به‌‌ویژه قرائت قرآ‌ن، دعای ندبه، دعای توسل و دعای كمیل شركت فعال داشت و در گروه مقاومت پایگاه شهید یوسفوند نیز ثبت‌نام کرد كه یكی از اعضای فعال آ‌ن پایگاه به‌شمار می‌‌آمد.

وی همیشه در آ‌رزوی جنگ با صدام بود و هر چقدر به بسیج شهر نورآباد می‌رفت كه ثبت‌نام كند به‌علت کم سن و سال بودن از ثبت‌نام وی امتناع می‌كردند.

بعد از گذشت دو سال یعنی با پشت سر گذاشتن سال دوم راهنمایی در یک اعزام به جبهه ثبت‌نام کرد كه بعد از گذشت سه ماه اقامت در منطقه به‌سوی خانواده خود برگشت.

این شهید بزرگوار به‌علت علاقه‌ای كه به بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره) داشت و همچنین روحیه از خودگذشتگی كه داشت طبق فرمایشات امام مبنی بر ثبت‌نام و اعزام به جبهه برای دومین‌بار برای اعزام به جبهه ثبت‌نام كرد كه در تاریخ پنجم دی‎ماه سال ۶۵  به جبهه رفت و در عملیات كربلای ۵ گردان كمیل گروهان كربلا شرکت کرد و در تاریخ ۲۷ دی‎ماه سال ۶۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

نامه‌ای از شهید حسینی

«با سلام و درود بر رهبر كبیر انقلاب اسلامی ایران و با سلام بر تمامی خانواده‌های شهدا و اسرا كه چشم چراغ این ملت‌اند و با درود و سلام بر تمام شهدای اسلام از صدر تاكنون، نامه‌ خویش را آ‌غاز می‌نمایم.

خدمت عموی عزیز و بزرگوارم جناب آ‌قای سیدعلی حسینی و پدر عزیز و بزرگوارم جناب آقای سیداكبر حسینی و مادربزرگ عزیزم عنبرطلا و مادر عزیزم زینب عزیزی و دایی عزیزم و خاله عزیزم بتول عزیزی و حوری‌طلا عزیزی سلام می‌رسانم و ضمناً پدر عزیزم بلكه نورچشم عزیزم سیداكبر حسینی و مادرم را نیز سلام می‌رسانم و امیدوارم در خوبی و خوشی به سر ببرید و از تمامی بلایا و خطرات در امان باشید و از درگاه خداوند متعال سلامتی شما را خواهان و خواستارم و امیدوارم كه چون وقتی آمدم شما را ناراحت كردم از شما خواهش می‌كنم مرا ببخشید و ضمناً ما در جنوب و در شفیع‌خانی هستیم و پیش تمامی اقوام من‌جمله حاج خدامراد هستم و هیچ ناراحتی ندارم جز دوری شما و ضمناً با عبد‌الحسین بختیاری سه عدد خودكار بفرستید.»

خاطراتی از شهید حسینی به‌نقل از هم‎رزمان شهید

این سید بزرگوار شخصیتی فعال بود و عضو پایگاه شهید یوسفوند، اخلاقی حسنه داشت برای انقلاب و امام(ره) جان می‌داد، از خانواده‌ سادات حسینی بود، در تمام راهپیمایی‌های انقلاب حضور داشت و سرانجام جان عزیز خویش را برای انقلاب و امام فدا كرد.

بنده حسین علی كریمیان هستم در عملیات كربلای ۵ شلمچه همراه و هم‌سنگر شهید حسینی بودم. از جمله خاطراتی كه بنده از آن شهید رشید و دلاور به یاد دارم این بود كه در آخرین روزهایی كه با هم بودیم روحیه‌اش خیلی تغییر كرده بود.

خوشحال‌تر از همیشه بود، علی‌رغم سن كمی كه داشت او سعی می‌كرد كه به من و همراهانش روحیه بدهد، از خاطراتی كه از او به یاد دارم در شب آ‌خر هنگامی‌كه در سنگر نماز می‌خواند من با  لحن شوخی به او گفتم كه مگر خسته نمی‌شوی این‌قدر نماز می‌خوانی نكند می‌خواهی شهید شوی او هم در جواب من گفت من آ‌رزو دارم كه شهید شوم اما لیاقت ‌آنرا ندارم تا اینكه آ‌ن شد كه دلش می‌خواست و در كنار اروندرود به دست بعثیان عراقی به مقام والای شهادت رسید.

همچنین او می‌گفت كه خیلی دوست دارم و آ‌رزو می‌كنم كه بر بام بلندترین ساختمان بصره بروم و ندای الله‌اكبر سر دهم.

اینجانب ابوذر قبادی هر چند متأسفانه در عملیات كربلای ۵ و در شب شهادت آن شهید عزیز در یک سنگر نبودیم اما با این وجود به‌خاطر عواملی از جمله هم سن و سال بودن و هم دانش‌آ‌موز بودن هم‌گرایی و هم‌صحبتی با هم داشتیم و قبل از عملیات به‌علت كمی سن هر دو سعی می‌كردیم تا ممكن است با هم باشیم و از بهترین خاطراتی كه از شهید رفیق دارم این است كه در منطقه دار‌خوین اهواز زمانی‌كه لشگرها آ‌ماده اعزام به منطقه عملیاتی می‌شدند اكثر بچه‌ها طبق روال عادی هر عملیات جهت یادگاری خود و خانواده‌هایشان شروع به عكس گرفتن كردند و هنگامی‌كه ما آ‌ماده شدیم تا با درختان سبز و جوان خرما عكس بگیریم ناگهان در پشت سر خود احساس كردم یكی از بچه‌ها در پشت سر من حضور دارد و زمانی‌كه به عقب برگشتم با قیافه خاصی كه واقعاً قابل توصیف نیست ایستاده بود از جمله اینكه روی سرش را تراشیده بود و با لباسی ساده و خاكی بسیجی با حالت معناداری مانند زائران و حجاج خانه خدا كه موی سرشان را می‌تراشند و لباس ساده‌ای به‌معنای پشت كردن به مادیات و امور دنیوی می‌پوشند و با پروردگار خود به راز و نیاز می‌پردازند ایستاده بود با اینكه سال‌ها از آن زمان گذشته است اما هنگامی‌كه  صحبت از خانواده محترم ‌آن شهید و یا خاطرات به یاد ماندنی او می‌شود خود به خود به یاد آن حالت و قیافه وصف‌نشدنی می‌افتم و واقعاً حالا درک می‌كنم با وجود این‌كه نوجوان بود و جسمی كوچک داشت اما معرفتی بزرگ و شناختی درست از هدف و مقصد داشت.

خاطراتی از شهید حسینی به نقل از مادر شهید

از خاطراتی كه از شهید به یاد دارم این است كه شهید از روحیه‌ای قوی برخوردار بود، در مجالس مذهبی شركت داشت و در مجلس قرائت قرآن شركت داشت و نیز به قرائت قرآن چه در خانه ما  و چه در خانه دیگران  می‌پرداخت.

از كودكی با خدا انس داشت و با سن كمی كه داشت در گروه مقاومت بسیج مشغول فعالیت بود علاوه‌بر اینها به پدر و مادر خود نیز احترام زیاد می‌گذاشت و پدرش را كه دارای مغازه بود یاری می‌كرد و همیشه دم از معصومین می‌زد.

بیشتر كتاب‌هایی كه می‌خرید كتاب‌هایی بود كه از قول معصومین و امامان بود به این‌گونه كتاب‌ها علاقه داشت تا می‌توانست به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول می‌شد با اینكه سن كمی داشت و بیشتر از هم‌سن و سال‌های خود با خدا انس داشت و وجودش سرشار از معنویت بود و همه ما از روحیه قوی و شجاع او بسیار متعجب بودیم و تنها آ‌رزویش شهادت بود.

از خاطراتی كه به یاد دارم این است كه پس‌از اینكه جنگ شروع شده بود شهید ما به بنده پیشنهاد كرد كه می‌خواهم به جبهه بروم من به او گفتم فرزندم چگونه با این سن كم می‌خواهی بروی در خانه بمان بعد از مدتی پدرت نیز به همراهت می‌آید تا با هم بروید، فرزندم سریع گفت: به خدا قسم نمی‌توانم آ‌رام بمانم جبهه نیازمند نیرو است و اكنون من نیز برای جنگیدن با دشمنان كوچک نیستم. خلاصه با هر عذر و بهانه‌ای كه می‌آ‌وردم نتوانستم مانع رفتن او به جبهه بشوم.

بلافاصله شهید از طرف بسیج شروع به نام‌نویسی برای رفتن به جبهه كرد و پس از آن كه ما را راضی كرد كه اعزام جبهه شود برای رفتن به جبهه شوق و اشتیاقی وصف‌ناپذیر داشت شهید ما پس از چندماه جنگیدن برای دیدن ما به محل اقامتش برگشت كه پس از دیدار دوستان و آ‌شنایان و تعریف و اشتیاقی كه به جبهه داشت آ‌شنایان را به رفتن به جبهه تشویق می‎کرد.

انتهای پیام
captcha