«بزرگترین آرزوی من برای خبرنگاران ایرانی آن است که عاشق کارشان باشند و با شوق به خبرنگاری بپردازند، هرچند این کار دشوار است. آینده روزنامهنگاری در ایران وابسته به تربیت «خبرنگار خوب» است و خبرنگار خوب با عشق، شوق و بالندگی فعالیت میکند. روزگاری «خبرنگاران» هم میان مردم و هم میان مسئولان حرمت داشتند. مسئولان میگفتند این فرد خبرنگار است؛ اگر یک روز بازداشت شد، فردا باید آزاد شود. این اهمیت در نگاه خبرنگار، مردم و مسئولان به شکل توأمان وجود داشت و نتیجه آن نیز توسعه اعتماد مخاطبان به رسانه و خبرنگار بود.» این عبارات پرنکته با همراهی انبوهی دغدغه برای فعالیت فرزندانش در رسانههای کشور را استاد محمد بلوری، بنیانگذار پاورقینویسی یا داستاننویسی مطبوعاتی مشهور به پدر حادثهنویسی در مطبوعات ایران به ایکنا گفت.
بسیار فکر کردم در مقدمه گفتوگویمان که به انگیزه روز خبرنگار با او ترتیب دادهایم، برای نوشتن درباره او از چه کلمات و عباراتی استفاده کنم که درست، سنجیده و متناسب با قامت بلندش باشد. از سوی دیگر چه بنویسم که وقتی خواننده آن عبارات بود، آرزوی بزرگی که با ما در میان گذاشت را نقش بر آب نداند و همچنان امیدوار باشد؛ امیدوار به آینده روزنامهنگاری و روزنامهنگاران ایرانی. بیفایده بود، آن فکر و آن کوشش برای رساندن پیام معلمی والامقام که حالا و در آستانه 90 سالگی همچنان میخواند و مینویسد و چشمانش هنگام گفتن از روزنامهنگاری تَر میشود، بیفایده بود. محمد بلوری استادِ استادان روزنامهنگاری ما بوده، هست و خواهد بود. او همان روزنامهنگاری است که وقتی نسل من و ما به این دنیا نیامده بودیم، با تحقیق، سوژهپردازی و روایتهایش خواب را از چشم بازجویان خانه شماره 10 ساواک ربوده بود و حاصل این بیخوابیشان مصادف با 6 ماه ممنوعالقلمیاش شد. باور کنید درباره او و عشق زلالش به روزنامهنگاری، نوشتن کار سادهای نیست. بزرگترهایمان در روزنامهنگاری وقتی از محمد بلوری یاد میکنند چندین و چند صفت ویژه در وصف اخلاقی بودنش قطار میکنند و ما سوار بر آن قطار به قصههایی که او برایمان نوشته است و کوشیده در این نوشتن با شهامت، شرافت و شجاعت خاص یک خبرنگار متعهد از جانب انصاف و اخلاق دور نشود، میشویم.
درست مثل روزی از روزهای تابستان که درخواست ایکنا برای گفتوگو را پذیرفت و میزبان مهربان ما شد با همان چشمانی که مثل نامش بلوریست روشن به آینده و لبخندی که به تمام معنا پدرانه است.
حاصل گفتوگوی ایکنا با پیر قصهگوی مطبوعات ایران را با هم میخوانیم و میبینیم.
ایکنا ـ استاد ارجمند بسیار خرسندیم در ایامی که با نام خبرنگار از آن یاد میشود پای سخن شما که یکی از بلندقامتترین روزنامهنگاران ایرانی هستید، نشستهایم. لطفا در آغاز سخن بفرمایید روزنامهنگاری را از کجا و چه زمانی آغاز کردید؟
من هم بسیار خوشحالم که شما - جوانان اهل رسانه برای شنیدن تجارب یک روزنامهنگار قدیمی به سراغم آمدید. ۶۳ سال از عمر خود را در مطبوعات گذراندهام. سال ۱۳۳۶ از روزنامه کیهان فعالیت رسانهای را شروع کردم و نزدیک به ۲۵ سال در آن روزنامه فعال بودم؛ پس از دوران کارآموزی و خبرنگاری، دبیر سرویس حوادث شدم و بعد به عضویت شورای سردبیری رسیدم. اما از سال ۱۳۵۶، رویهای در کیهان حاکم شد که با سلیقه مدیران جدید مطبوعاتی همخوانی نداشت و از اینرو کیهان را ترک کردم و در هفتهنامههای مختلف مشغول به فعالیت شدم. مدتی بعد به روزنامه ایران پیوستم و تا چند سال پیش در آن روزنامه فعالیت میکردم. امروز هم همچنان مینویسم؛ قصههای نیمهتمامم را کامل میکنم و قلم را زمین نگذاشتهام.
ایکنا _ لطفا از اتفاقی که در روزنامهنگاری پیش از انقلاب و نسل شما سازنده آن بودند، برایمان بگویید. از اینکه در گذشته شاید روایتها و قصههای رسانهای خواندنیتر از امروز نوشته میشد و این موضوع را در حالی شاهد بودیم که تعداد روزنامهها به مراتب محدودتر از امروز بود و باید گفت طی دو دهه گذشته به واسطه ورود اینترنت و فضای مجازی وضعیت رسانهها و روایتهای آن به شکل کلی تغییر کرده است. شما به عنوان یکی از ستونهای روزنامهنگاری کشور بفرمایید روایتسازیهای رسانهای دیروز و امروز چه تفاوتهایی با هم دارند؟
در گذشته، روزنامهنگاران در کشف مطالب و سوژهها با قضات و بازپرسان دادسراها همکاری داشتند. گاهی ما خودمان سوژه را کشف میکردیم و در اختیار بازپرس قرار میدادیم و برخی اوقات او این کار را میکرد و بدین ترتیب چنین همکاری بین روزنامهنگاران و منابع قانونی برای دسترسی به اطلاعات اولیه وجود داشت. روزنامهنگاران در آن روزگار یکجا ساکن نبودند، دنبال حادثه در کل کشور میرفتند. اینگونه نبود که به اخبار و حوادث تهران قانع باشیم. با جیپ روزنامه کیهان به همراه یک عکاس به شهرهای مختلف سفر و ماجراهای مختلفی را کشف میکردیم و برای آن روایتهایی برای انتشار مینوشتیم و با همین شیوه و جریان کار بود که به کشف ماجرا میرسیدیم که برای مخاطبان نیز بسیار جذاب بود. نمونه آن ماجرای «ایران شریفی» خانمی بود که دو فرزند همسر دوم همسرش را در راه مسیر مدرسه ربوده، به شهرستان برده و به قتل رسانده بود. این ماجرا را ما کشف، تحقیق و روایت کردیم.
ایکنا ـ در کنار موضوع هیجان و جذابیت سوژهها در مطبوعات، مفهوم مسئولیت اجتماعی یکی دیگر از موضوعاتی است که گویی در گذشته از سوی روزنامهنگاران با توجه بیشتری مواجه بود و در نهایت به اعتماد مخاطبان نیز میانجامید. شاید این نیز یکی از مسائل روزنامهنگاری امروز است که متأسفانه روزنامهنگاری، پاسخگوی نیازهای مردمان خود نیست و در ادامه اعتماد مخاطبان نیز رو به کاهش قرار گرفته است. به نظر شما چه اتفاقی به این جریان دامن زده است؟
پیشتر مدیران روزنامهها، خودشان عاشق روزنامه بودند. در اطلاعات و کیهان، مسئولان خودشان روزنامهنگار بودند و به خبرنگاران شوق کار میدادند. میدانیم که کار مطبوعات با رادیو و تلویزیون تفاوت دارد؛ هرکدام به بخشی از زندگی مردم میپردازند و رویدادهای تازهای را کشف میکنند، مردم در گذشته به مطبوعات علاقه بیشتری داشتند و شاید این علاقه به دلیل اعتمادی که به روایتهای مطبوعاتی داشتند؛ به وجود آمده بود. اما امروز، تا آنجا که میدانم بسیاری از مدیران رسانهها، اهل مطبوعات نیستند و چیزی به اهالی تحریریه یاد نمیدهند، مگر اینکه خود روزنامهنگاران شوق کار داشته باشند و سوژهیابی کنند. امروز خبرنگاران مقیم تهران برای یافتن سوژه و نوشتن به شهرستانهای کشور سفر نمیکنند و این خود، یکی از ریشههای فاصله مردم با مطبوعات است.
ایکنا ـ در روزگاری که شما این حرفه را آغاز کردید، عشق به روزنامهنگاری در این مسیر چه نقشی را ایفا میکرد؟
واقعاً عشق بود که به روزنامهنگاران انگیزه حرکت میداد. یادم میآید یک بار با یک عکاس، داخل جیپ در تونل هراز گرفتار شدیم. برف دهانه تونل را بسته بود و ما گرسنه و تشنه، یک روز تمام در سرمای تونل ماندیم تا اینکه اهالی یکی از روستاها متوجه شد و به کمک ما آمد؛ تونل را باز کردند تا بتوانیم بیرون بیاییم. این شوق و عشق به کار مطبوعاتی بود که باعث میشد سختی کار را تحمل کنیم و آن را ادامه دهیم.
ایکنا ـ از سخنانتان درباره فعالیتان در کیهان پیداست که دوران خوبی را در این روزنامه سپری کردهاید. چطور وارد کیهان شدید؟
در آن زمان، معلمان مدارس و اساتید دانشگاهها اگر دانشآموز یا دانشجویی را مستعد امر نوشتن میدیدند، او را به روزنامهها معرفی میکردند و افراد وارد روزنامه میشدند و دوره میدیدند. من دانشآموز دارالفنون بودم و انشاهای خوبی مینوشتم. معلمی داشتم که به من گفت: «علاقه داری تو را به یک روزنامه معرفی کنم؟» و من گفتم بله. یک روز ظهر، مرا به روزنامه کیهان برد و به سردبیر گفت که این جوان انشاهای خوبی مینویسد. سردبیر نگاهی به من انداخت و گفت: «جوان، پیش از تو شش نفر اینجا آمدند اما نتوانستند دوام بیاورند و وسط کار رفتند. کار اینجا سخت است.» حقوق ابتدایی هم چندان نبود؛ سال ۱۳۳۶ حدوداً ۲۶ تومان میگرفتم، اما این کار را دوست داشتم و سالها در کیهان ماندگار شدم.
کمکم که کارم زیاد شد، یک نیروی جوان در اختیارم گذاشتند و دو نفری کار را پیش بردیم. بعدها پنج خبرنگار دیگر هم به جمع ما اضافه شدند و هر کدام سوژههای گوناگونی را دنبال میکردند. آن زمان، بیشتر محتوای روزنامه را حوادث تشکیل میداد و مردم به خواندن ماجراهای زندگی دیگران اشتیاق داشتند. بعدها دبیری سرویس حوادث را برعهده گرفتم.

ایکنا ـ خودتان به فعالیت در سرویس حوادث علاقه داشتید؟
بله، بسیار علاقه داشتم. از همان ابتدا انشاهای خوبی مینوشتم و به داستاننویسی علاقه داشتم. در قائمشهر، یک روزنامه محلی داشتیم که مطالبم را برای چاپ به آنجا میفرستادم. در آن روزنامه محلی یک مدیر بود و من و دو نفری، کار روزنامه را جلو میبردیم.
ایکنا ـ استاد عزیز! همه ما میدانیم فعالیت در بخش حوادث رسانه با خطراتی همراه است و با روزنامهنگاری پشت میزنشینی امروز فاصله فراوان دارد. شما در جریان این فعالیت چگونه ترسها و خطرها را کنار میزدید و همچنان راسخ در این حوزه گام برمیداشتید؟
همانطور که گفتید در این حوزه خطرات زیادی پیش پایمان بود. یادم میآید یک بار به گفتوگو با یک چاقوکش که دست به جنایت زده و کسی را کشته بود، رفته بودم که حین گفتوگو او ناگهان به من حملهور شد. این نمونهای از مخاطرات کارمان بود، هرچند شوق روزنامهنگاری باعث میشد بسیاری از این سختیها را به جان بخرم. به پزشکی قانونی میرفتم و با اجساد سروکار داشتم. اولین باری که برای تهیه خبر به آنجا رفتم، با دیدن جسد در سالن تشریح غش کردم. مرا به بیرون بردند و به هوش آوردند، اما بهمرور این فضا برایم عادی شد.
هرچند ذاتاً روحیهام ضعیف است، اما کارم بر این ضعف چیره میشد. یک روز سراغ پزشکی قانونی رفتم و پرسیدم: «مردهای ندارید؟ امروز کسی نمرده؟» پزشک با تعجب گفت: «پسر، بهمرور داری با مردهها انس میگیری.» با خودم اندیشیدم، من که حتی طاقت دیدن گلی پَرپَر را ندارم، چگونه اینقدر مشتاق دیدن اموات شدهام؟ دریافتم که شخصیت دیگری در من شکل گرفته است، بنابراین سعی کردم خود را کنترل کنم.
ایکنا ـ خطرناکترین صحنهای که در روزنامهنگاری حوادث با آن مواجه شدید، چه بود؟
چند بار با موقعیتهای بسیار خطرناکی روبهرو شدم. یکی از آنها مربوط به فردی بود به نام «اصغر قاتل» که پیش از انقلاب با چاقو مرتکب قتل شده و خودش نیز زخمی شده بود. برای گفتوگو با او به پزشکی قانونی رفتم. از او پرسیدم چند نفر را به قتل رساندهای؟ که ناگهان برآشفت، برخاست و در حالی که فحاشی میکرد، به دنبال من راه افتاد و میگفت: «تو مرا چاقوکش میدانی؟» که مأموران حاضر در محل، او را مهار کردند.
بعدتر مأموران به من گفتند که این فرد چهار نفر را کشته و باید با احتیاط بیشتری با او برخورد میکردم. گاهی با چنین حملاتی مواجه میشدیم، اما در مقابل، با برخی مجرمان نیز آشنا میشدیم که درمییافتیم ذاتاً قاتل نبودهاند و ناگزیری، آنها را به این کار کشانده است.
به طور مثال فردی با خانمی آشنا شده و قصد ازدواج با او را داشت، اما آن زن منصرف شد و مرد، او را به قتل رساند. برای گفتوگو با این فرد به زندان رفتم و دیدم که بهمرور در زندان شروع به لایحهنویسی برای دیگر زندانیان کرده و شخصیت او دگرگون شده بود؛ آنچنان حرفهای این کار را انجام میداد که مانند وکلای دادگستری برای زندانیان لایحه مینوشت و به شهرت رسیده بود.
ایکنا ـ بدترین پرونده حوادثی که بعد از انقلاب روی آن تحقیق کردید، کدام پرونده بود؟
قتلهای زنجیرهای. آن زمان در بخش حوادث روزنامه ایران مشغول فعالیت بودم، درباره این پرونده تحقیق و سپس شروع به نوشتن کردم.
ابتدا بازخواستها بسیار شدید بود و میگفتند نباید چنین موضوعی را مطرح کنید، اما بهمرور توانستیم آن را جا بیندازیم. در اوایل ماجرا، مرا بازداشت و بازجویی کردند.
ایکنا ـ با چه محدودیتهایی برای انتشار مطالب مربوط به پروندههایی که یک سر آن به قدرت و سیاست منتهی میشد، مواجه بودید؟ آیا مدیران رسانهها از شما برای انتشار این مطالب حمایت میکردند؟
پیشتر مدیران از ما حمایت بسیاری میکردند. گاهی درگیر حوادث میشدیم و بازداشت میشدیم؛ مدیران پیگیر ما بودند و اگر هزینهای لازم بود، پرداخت میکردند تا ما را از زندان آزاد کنند. چون مدیران روزنامهها واقعاً اهل این کار بودند، در مطبوعات سابقه داشتند و ماهیت کار روزنامهنگاری را بهخوبی میشناختند.
اما متأسفانه امروز چنین نیست که خبرنگاران جوان از سوی مدیران احساس حمایت کنند و با خیال راحت به سراغ سوژههای مختلف بروند و بدانند اگر دچار مشکلی شدند، کسی هست که آنها را از آن مخمصه نجات دهد. مدیران کنونی رسانهها، برخلاف گذشته، چندان با ذات روزنامهنگاری آشنا نیستند. خود در گذشته شاهد حمایتهای فراوانی از روزنامهنگاران در کیهان و ایران بودم.
ایکنا ـ آیا شیوهنامهای داشتید که به سراغ برخی سوژهها نروید، یا اینکه سوژهای را پیگیری میکردید و بعد به دلایلی از انتشار آن منصرف میشدید؟
در مطبوعات محدودیتهای بسیاری داشتیم. ما گرفتار طبقهای در جامعه شدیم که دور خود حصاری کشیده بودند و ما را به درون خود راه نمیدادند. اگر در خانوادهشان حادثهای رخ میداد، سعی میکردند آن را پنهان کنند و اجازه ندهند فاش شود. از این دست گرفتاریها زیاد داشتیم؛ گاهی وارد بررسی سوژهای میشدیم و بازداشت میشدیم، یا در محل حادثه کتک میخوردیم.

ایکنا ـ در کنار حوادث سخت، با داستانها و موقعیتهای شیرین نیز مواجه میشدید؟
بله، رقابت بسیار جالبی میان خبرنگاران روزنامههای کیهان و اطلاعات داشتیم. سوژهها را از یکدیگر میربودیم و به دنبال سوژههای هم میرفتیم. رقابت میان خبرنگاران و عکاسان این دو روزنامه واقعاً شنیدنی و دیدنی بود.
مثلاً یک بار حادثه رانندگی در جاده کرج رخ داد؛ ماشینی واژگون شده و دو نفر زخمی شده بودند. ما زودتر به محل رسیدیم و از مجروحان عکس گرفتیم. وقتی عکاس روزنامه اطلاعات رسید، دید سوژه جمع شده، ماشین را بلند کردهاند و مجروحان را به بیمارستان بردهاند. به ما گفت: «اگر بدون عکس به روزنامه برگردم، اخراجم میکنند. باید همان صحنه را بازسازی کنیم.» به ناچار وانت را دوباره واژگون کردند و یک نفر را شبیه مجروحان صحنهآرایی کردند تا عکاس اطلاعات بتواند عکس بگیرد. البته رفاقتها جای خودش را داشت؛ حتی با هم کافه میرفتیم، اما موقع کار و بر سر سوژهها، به هم رحم نمیکردیم.
«کیهانیزاده» در روزنامه اطلاعات فعالیت میکرد و رقیب سرسخت من محسوب میشد. چندین خبر را من پوشش دادم که او از آنها جا ماند. آنقدر این اتفاق تکرار شد که او را از آن سرویس منتقل کردند. پیش از او نیز چهار نفر دیگر را به دلیل جا ماندن از اخبار من، به سرویس دیگری منتقل کرده بودند.
اما امروز دیگر آن رقابتها وجود ندارد. خبرنگاران امروزی چنان رقابتی ندارند، چون جنس روزنامهنگاری را بهدرستی نمیشناسند و عشق چندانی به این حرفه ندارند.
به نظر میرسد امروز مدیران رسانهای، خبرنگاران را راهنمایی نمیکنند و فضای تحریریهها نیز چنان نیست که این رقابتها در آن نمود پیدا کند. در گذشته اگر از خبر یا حادثهای جا میماندیم، کل تحریریه ما را سرزنش میکرد که از روزنامه دیگر عقب افتادهاید و اصطلاحاً «خبر خوردید».
در آن روزگار، وجدان کاری در مطبوعات حرف اول را میزد. برای اینکه از رقبا جا نمانیم، بارها به شهرستانهای مختلف سفر میکردیم و هیچگاه از خبرها غافل نمیشدیم. همین اخبار بود که به روزنامه تحول میبخشید؛ گردش کار مطبوعات بیشتر حول حوادث میچرخید، سوژهها افزایش مییافت و تعداد خوانندگان روزنامهها نیز بیشتر میشد. مدیران روزنامهها نیز تلاش میکردند بخش حوادث را متحول کنند و خبرنگاران زرنگ، عاشق و آشنا به فضای حوادث را در این بخش به کار گیرند.
البته سوژههای دیگری هم داشتیم؛ مثلاً خبرنگار حوزه سیاسی به مجلس میرفت و سخنرانیهای نمایندگان را پوشش میداد، اما حوادث بود که ما را مدام به نقاط مختلف میکشاند.
اما امروز، حتی اگر بهترین خبر را بنویسی و جنجال بهپا کنی، مدیرت متوجه نمیشود، تشویقت نمیکند و پاداشی هم در کار نیست. یا اگر بهترین عکس را بگیری، در تحریریه هیچ جنجالی به راه نمیافتد و نه خبرنگاران و نه عکاسان، آن عکاس را تشویق نمیکنند.
ایکنا ـ نحوه تشویق و تنبیه در روزنامهها چگونه بود؟
هر دو انجام میشد، همین خانهای که اکنون در آن زندگی میکنم و شما به آن آمدهاید، جایزه روزنامه کیهان بود. تازه ازدواج کرده بودم که مدیر روزنامه شنید در خانه مادر همسرم زندگی میکنم. یک روز مرا صدا کرد و گفت برو یک خانه آبرومندانه پیدا کن و قیمتش را به من بگو. به همسرم گفتم برویم دنبال خانه. او گفت شاید مدیرت شوخی کرده، اما من گفتم چند بار تکرار کرده و هر بار پرسیده خانه پیدا کردی؟ این خانه را که دو طبقه و متعلق به یک تاجر بود، پیدا کردم و به مدیر گفتم. روز بعد گفت برویم معامله کنیم و من صاحب خانه شدم. البته چنین برخوردهایی فقط برای کسانی بود که واقعاً کارشان خوب بود.
یک بار هم از طرف ساواک ممنوعالقلم شدم و به خاطر مطلب من، روزنامه کیهان دو روز توقیف شد. مدیرمسئول مرا خواست و همه مدیران روزنامه جمع شدند و گفتند: «پسر، باعث شدی روزنامه توقیف شود!» اما در همان جلسه به من پاداش دادند. مدتی بعد گفتند برو سفر خارجی؛ من با همسرم به لندن رفتم و شش ماه آنجا بودیم تا اینکه از کیهان تماس گرفتند و گفتند ممنوعالقلمیات رفع شده، برگرد. برگشتیم و دوباره کار را شروع کردیم.
آن زمان ساواک خیلی اذیت میکرد، بهویژه در شروع نهضت، نظارت شدیدی بر مطالب روزنامهها داشت و این برای خبرنگاران بسیار سخت بود.
اگر ساواک روزنامهنگاری را دستگیر میکرد، مدیران روزنامه پیگیرش میشدند، از خانوادهاش مراقبت و به آنها رسیدگی میکردند، چون میدانستند این روزنامه بوده که باعث دستگیری و زندانی شدن او شده است. همین حمایتها بود که عشق به کار را چند برابر میکرد.
یک بار که سرباز بودم، مصباحزاده، مدیر روزنامه، دید صندلی من خالی است و پرسید بلوری کجاست؟ گفتند رفته سربازی. مدیر روزنامه پیگیر شد تا مرا کفیل پدرم کنند. یک ماه بعد، خودش از در پادگان مرا تحویل گرفت و به روزنامه آورد. این رفتارها، باعث میشد ما حتی حاضر باشیم تن به مرگ بدهیم تا روزنامه زمین نخورد و کار پیش برود. وقتی از روزنامههای دیگر هم پیشنهاد حقوق بالاتر میدادند، به خاطر حمایتهای مدیرانم حاضر نبودم کیهان را ترک کنم.
ایکنا ـ خط قرمزهایی که در کیهان داشتید چه بود؟
به ما میگفتند با شاه کاری نداشته باشید، اما از نخستوزیر تا پایینترین مقام را میتوانید نقد کنید. ما هم از هویدا تا سایر مسئولان را نقد میکردیم و گاهی نیز به دردسر میافتادیم. پیش از انقلاب به زندان اوین رفتم. ساواک خانههای متعددی در نقاط مختلف شهر داشت و بازداشتیها را به آنجا میبرد و بازجویی میکرد. دو یا سه بار برایم پیش آمد که مرا به خانههای مختلف بردند و بازجویی کردند که چرا فلان سوژه را دنبال کردهای؟ به من تلفن میزدند و میگفتند بیا خانه شماره ۱۰. یکی از خانههای معروف ساواک که بازجوهایش مخصوص امور مطبوعاتی بودند، خانه شماره 10 بود. بعد از بازجویی، چشمهایمان را میبستند، سوار جیپ میکردند و به اوین میبردند. حتی اگر مطلب من مستقیماً مربوط به شاه نبود، باز هم بازداشت و بازجویی صورت میگرفت.
یک جیپ دم در خانه شماره ۱۰ میآمد، چشمهایمان را میبستند و میبردند. از سر و صدای خیابانها میفهمیدیم به سمت اوین میرویم؛ ردِ صداها را دنبال میکردیم تا بفهمیم کدام خیابان هستیم. چند روزی بازجویی و تشر میشنیدیم و بعد رهایمان میکردند.
ایکنا ـ از چه زمانی روزنامهنگاری سنتی در ایران تغییر مسیر داد؟
بعد از انقلاب، مدیران جدیدی که شناختی از روزنامه نداشتند و در حوزههای دیگری متخصص بودند، به رسانهها آمدند و این روند دگرگون شد. در سالهای ۶۰ تا ۷۰، روزنامهها همچنان رونق پیشین را داشتند و روزنامهنگاران قدیمی نیز در آنها فعال بودند و فضا همچنان حرفهای بود، اما بهتدریج این فضا تغییر کرد. روزنامهنگاران باسابقه نیز یکی پس از دیگری روزنامهها را ترک کردند، چون کار در مطبوعات دیگر تأمینکننده هزینههای زندگیشان نبود. در حالی که پیش از آن، خبرنگاران زندگی خوبی داشتند و نیازی به شغل دوم نداشتند.
ایکنا ـ در روزگار گذشته، مسئله تطمیع خبرنگارها مطرح بود؟
بله؛ اینگونه مسائل همیشه بوده و هست، افراد ناسالمی در این حرفه بودند که با روزنامهنگاری آشنا نبودند و عدهای هم مثل ما تن به کار میدادند اما زندگی ما با حقوق روزنامه اداره میشد و نیازی به طمع نبود.
ایکنا ـ به نظرتان امروز باید چه کرد تا روزنامهها به همان روزهای جذاب و خواندنی خود بازگردند؟
باید شوق کار را دوباره زنده کرد. یادم میآید روزهای اول کارم، به من گفتند برو پزشکی قانونی و ببین امروز چند نفر کشته شدهاند. روزنامه در خیابان فردوسی بود و من روزی سه تا چهار بار پیاده تا پزشکی قانونی میرفتم. تابستان که بود، پاهایم تاول میزد و نمیتوانستم کفش بپوشم؛ دمپایی میپوشیدم و میرفتم. آن زمان نوجوان بودم و اطلاعات اجساد را به خبرنگار باتجربهتر میرساندم و اینگونه کار را پیش میبردیم. شب که به خانه میرفتم، از شدت دردِ پا، خوابم نمیبرد.
گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
این شعر را زمزمه میکردم و راه میرفتم. شش ماه از کارم گذشته بود که سردبیر از خبرنگار ارشد پرسید این جوان تازهوارد چطور کار میکند؟ گفت خوب کار میکند. سردبیر پرسید حقوقش را چه کردی؟ خبرنگار گفت در مورد حقوق با او صحبتی نکردهام. همانجا بود که سردبیر درباره حقوق صحبت کرد و اولین حقوقم پرداخت شد.
ایکنا ـ در گذشته انتشار اخبار سلسلهوار حوادث، عناوینی انتخاب میشد، مثل پرونده «خفاش شب». این اسامی چگونه ساخته یا انتخاب میشدند؟
وقتی حادثهای رخ میداد و دنبالهدار میشد، باید سوژه را ادامه میدادیم. به همین دلیل برای آن اسمی انتخاب میکردیم، چون نمیتوانستیم هر روز به خواننده بگوییم «همان ماجرای دیروز»؛ باید با یک اسم مشخص، آن را معرفی میکردیم تا مخاطب بینیاز از توضیح اضافی و نیم ستون خواندن روزنامه، پیشینه خبر را بهخاطر بیاورد. عنوان «خفاش شب» را خودم انتخاب کردم. وقتی مینوشتم «خفاش شب دیشب چه کرد»، خواننده میدانست که منظور کدام ماجرا و چه کسی است. اسمهای بسیاری بر رویدادهای مختلف گذاشتهام، چون معتقدم نامگذاری بر حوادث، به ماندگاری و پیگیری خبر کمک میکند و پیشینه آن را برای مخاطب روشن میسازد و روزنامهنگاری را برای روزنامهنگار و مخاطبانش جذاب میکند.
ایکنا ـ از کارِ روزنامه خسته نمیشدید؟
خسته میشدم، اما ناامید نه؛ شوق کار در من زنده بود. به کارم عشق میورزیدم.
ایکنا ـ شما در دانشگاه روانشناسی خواندهاید؛ آموختههای این رشته در مصاحبهها و گزارشهایتان به کمکتان آمد؟
بله، بسیار کمک میکرد. پیش از خبرنگاری استعداد قصهنویسی داشتم و داستان و مقاله مینوشتم. برای کار در حوزه حوادث، علاوه بر استعداد نوشتن، کسب تجربه نیز ضروری است. خواندن داستانها را از «امیرارسلان نامدار» شروع کردم و پیگیر قصههای مختلف شدم؛ عاشق خواندن و خیالپردازی بودم و به مرور به نوشتن روی آوردم. هنوز هم در خانه قدیمیمان در قائمشهر، بسیاری از آن داستانها را نگه داشتهام.
در سالهای سوم و چهارم دبیرستان، نویسنده دو روزنامه شدم. مدیر روزنامه قائمشهر، مالک یک باغ بود و امتیاز روزنامه را در اختیار داشت. صبحها به روزنامه میرفتم، جارو میکشیدم، تمیز میکردم و همزمان دبیر و نویسنده روزنامه بودم. یک روزنامه چهارصفحهای را با همین روش اداره میکردم. مدیر روزنامه هم خیالش راحت بود که امتیازش را حفظ کرده و من هم روزنامه را میچرخاندم.

ایکنا ـ به نظر شما در حال حاضر خبرنگاران باید چگونه به جایگاه شایسته حرفهای خود دست یابند؟
روزگاری «خبرنگاران» هم میان مردم و هم میان مسئولان حرمت داشتند. مسئولان میگفتند این فرد خبرنگار است؛ اگر یک روز بازداشت شود، فردا باید آزاد شود. روزنامه در آن زمان اهمیت زیادی داشت و خبرنگار روزنامه کیهان بودن، یک جایگاه بود؛ اما امروز خبرنگاران اسیر مدیران شدهاند و ناچارند روش کار مدیر را بپذیرند و مطلبی بنویسند که نه به کسی بر بخورد و نه خواسته کسی را نادیده بگیرد. اینچنین محدودیتهایی، اسارتهای فکری برای خبرنگار ایجاد میکند، در حالی که در گذشته چنین نبود. مدیران روزنامهها از نظر فکری آزاد بودند و وابسته به حزب یا سازمان خاصی نبودند؛ عاشق روزنامهنگاری بودند و خبرنگاران را نیز با همین عشق پرورش میدادند. برای کار خبرنگاران ارزش قائل بودند و از آنها حمایت میکردند.
ایکنا ـ آخرین مطلبی که در روزنامه از شما منتشر شد در مورد چه موضوعی بود؟
دقیق خاطرم نیست. گمان کنم «خفاش شب».
ایکنا ـ بزرگترین آرزوی شما برای خبرنگاران ایرانی چیست؟
بزرگترین آرزوی من برای خبرنگاران ایرانی آن است که عاشق کارشان باشند و با شوق به خبرنگاری بپردازند، هرچند با وجود مدیران امروزی، این کار دشوار است. بهنظر من، مدیران غیررسانهای که بر رسانهها حکومت میکنند، عامل اصلی عقبماندگی خبرنگاران در مطبوعات هستند. محمدمهدی فرقانی و فریدون صدیقی از خبرنگاران من بودند و بارها پیش آمده که خبرهایشان را دور ریختهام. آنها جوانان بااستعدادی بودند، اما من سختگیر بودم و این کار را به خاطر خودشان انجام میدادم. اگر هر مطلبی که خبرنگار مینویسد بدون بازبینی چاپ شود، نه تنها به رشد او کمک نمیکند، بلکه باعث پسرفتش میشود. دبیر یا سردبیر نقش مهمی در هدایت قلم خبرنگار و جلوگیری از انحراف آن دارد.
ایکنا ـ بهترین شاگردان شما که از کار حرفهای آنان لذت میبردید، چه کسانی هستند؟
شاگردان فراوانی داشتم. حتی از سرویسهای دیگر روزنامه هم افراد را برای آموزش پیش من میفرستادند تا اگر استعداد نوشتن داشتند، به سرویسهای تخصصیتری مثل اقتصادی بروند. فریدون صدیقی و فرقانی از جمله شاگردان برجسته من بودند. شمسالواعظین نیز مدتی به کیهان آمد و شاگردی مرا کرد. علیاکبر قاضیزاده هم از دیگر شاگردانم بود. این چهار نفر در میان دیگران برجستهتر بودند و همگی به سرویس حوادث آمدند.
ایکنا ـ به جریان روزنامهنگاری ایران امیدوار هستید؟
آینده روزنامهنگاری در ایران وابسته به تربیت «خبرنگار خوب» است. خبرنگاران باید خودشان ذوق و شوق کار داشته باشند و نویسندهها باید ذهنیت روزنامهنگاری را در خود پرورش دهند. کسی که میخواهد در بخش حوادث کار کند، باید ذهن قصهنویسی داشته باشد، در حالی که مدیران امروزی توان تشخیص این استعداد را ندارند. بنابراین خود روزنامهنگاران باید دست به کار شوند.
باید انجمنی تشکیل شود؛ گروهی چند نفره که افرادی با ذهن داستاننویسی را شناسایی و پرورش دهند تا بتوانند در رسانهها فعالیت کنند. جوانهایی که تازه وارد روزنامهنگاری شدهاند، باید به چنین انجمنی بیایند و زیرنظر پیشکسوتان آموزش ببینند. این فضا، حتی بیش از کلاس درس یا کارآموزی در روزنامه، میتواند روزنامهنگارانی توانمند تربیت کند.
البته معتقدم اگر کسی در تحریریه روزنامهنگاری را یاد نگیرد، در دانشگاه هم یاد نخواهد گرفت. به جز تعداد معدودی، بیشتر استادان ارتباطات حتی فضای تحریریه را ندیدهاند و در روزنامه فعالیت نکردهاند، در حالی که آنهایی که تجربه کار در روزنامه را داشتهاند، شاگردان بهتری تحویل جامعه دادهاند.
ایکنا ـ استاد گرامی چند کلمه بیان میکنم و از شما درخواست دارم در یک جمله آن را برایمان وصف کنید.
روزنامه: آیینه جامعهنما؛ جامعه را نشان میدهد، باید نشان دهد و منعکس کند.
روزنامه کیهان: مهد پرورش چهرههای نجیب مطبوعات.
روزنامه اطلاعات: در گذشته، اطلاعات را میشناختیم. از نظر تربیت نیرو، به اندازه کیهان موفق نبود، هرچند چند چهره شاخص در آن فعالیت میکردند. فضای تحریریهاش به دلیل نوع مدیریت، چندان مهد پرورش چهرههای برجسته نبود. البته امروز را نمیدانم. در آن دوره، کیهان بود که چهرههای شاخص روزنامهنگاری را تربیت میکرد.
روزنامه ایران: چهرههای شاخصی در گذشته آن را گرداندند و پایه خوبی برایش ایجاد کردند. امروز را نمیدانم، اما در آن زمان، محل مناسبی برای تربیت نسل جوان بود و چهرههای برجستهای نیز پرورش داد.
وطن: همیشه سینه گرم مادرم را حس میکنم که سرم را روی سینهاش گذاشتهام؛ به همان اندازه دلنشین. وطن مرا به یاد گرمای وجود مادرم میاندازد؛ پناهگاهی مادرانه.
عشق: خیلی خطرناک است؛ خیلی ...
روزنامهنگاری در ایران: بیآنکه پیشرفتی کند، پس رفته است؛ مگر اینکه نسل جدید بتواند به نفسهای گرفته مطبوعات، گرمایی دوباره ببخشد. امروز روزنامه نداریم، روزنامهنگار نداریم؛ البته داریم، اما از وجودشان استفاده نشده است. در گذشته، مطبوعات ما چهرههای شاخصی را به جامعه تحویل دادند و این برای ما افتخار است، اما امروز چنین چهرههایی را نداریم.
زندگی: لوح سادهای است که چیزی روی آن بنویسی و نقش و نگاری بر آن بکشی.
مرگ: «چه از تو به یادگار میماند؟»
بهترین کار محمد بلوری در روزنامهنگاری: مدتها مینشینم و یک سوژه را تمام میکنم. «آخیش»؛ مثل رهایی یک زن بعد از زایمان(ببخشید) راحت میشوم. جز این، چیزی برای آدم باقی نمیماند.
ایکنا ـ و سخن آخر.
ذوق و شوق شما جوانان برای من عجیب بود؛ در گذشته این شوق و استعداد جوانان رسانهای را ندیده بودم. آن زمان استعدادها کمتر بود، اما عدهای پرورش یافتند، چون محیط روزنامه بستر مناسبی برای رشد فراهم میکرد. ولی امروز چنین فضایی وجود ندارد. شما باید خودتان محفلی تشکیل دهید؛ هفتگی یا ماهانه دور هم جمع شوید، اندیشههایتان را تبادل کنید و از سوژههای رسانهای که تهیه کردهاید، بگویید. باید به فکر خودتان باشید؛ جمعهایی راه بیندازید، پیشکسوتان رسانه را دعوت کنید و به نوجوانان نیز فرصت دهید تا با فضای روزنامهنگاری و روزنامه آشنا شوند.
انتهای پیام