به گزارش ایکنا از مازندران، روایت بازگشت یک آلاله؛ شهید گمنام دفاع مقدس ، شهید خوشنام ۴۱ ساله دفاع مقدس که پس از سال ها در غربت بودن به ساری آمد. صبح هنوز کامل بیدار نشده بود که رودپشت ساری حال و هوای عجیبی گرفت. انگار باد، خبری را آرام میان خانهها میچرخاند؛ آلالهای پس از سالها غربت برمیگردد… مردم یکییکی از خانهها بیرون میآمدند، پرچمها دستشان، دلهایشان لرزان و چشمهایشان دنبال ماشینی که قرار بود پیکر یک قهرمان را بیاورد؛ قهرمانی که هیچکس نامش را نمیدانست، اما همه انگار سالها او را میشناختند.
وقتی تابوت پیچیده در پرچم سهرنگ از راه رسید، سکوتی کوتاه و سنگین بر جمع نشست؛ از آن سکوتهایی که تنها در لحظههای قدسی اتفاق میافتد. همان لحظه بود که صدای «لا اله الا الله» بالا رفت و اشک از گونهها پایین. پیرمردی که کمرش خمیده بود، زیر لب گفت: «پسرم… بالاخره برگشتی.» هرکس چیزی میگفت، اما همه در یک چیز مشترک بودند: احساس بازگشت یک عزیز گمشده.
پیکر شهید را که به مجتمع ایثار رساندند، جانبازان قطعنخاعی با ویلچرهایشان به صف شده بودند. آنها رزمندگان دیروز و همسنگران نیمهجان این شهید بودند؛ مردانی که هنوز بوی جبهه در نگاهشان پیداست. یکی از جانبازان دستش را به سمت تابوت دراز کرد و آرام گفت: برادر… دیر آمدی، ولی خوش آمدی. صدایش لرز داشت، مثل صدای کسی که سالهاست منتظر یک دوست قدیمی است.
فضای مجتمع پر شده بود از زمزمه صلوات، بوی اسپند، اشک مادران و نگاههای معناداری که همهشان میگفت: این سرزمین هنوز فرزندانش را فراموش نکرده است.
وقتی پیکر مطهر را در محوطه مرکز آسایشگاهی به خاک سپردند، هوا انگار سبکتر شد. خاکی که سالها جای خالی یک قهرمان را حس میکرد، حالا میزبان دلاوری شده بود که نامش گمنام، اما یادش روشن مثل فانوس در دل نسلها است.
آن روز، رودپشت ساری فقط یک شهید را بدرقه نکرد؛ دوباره با آرمانهایش عهد بست، دوباره یاد فاطمی و حسینی در دلها شعله کشید، و دوباره فهمید که اگرچه زمان میگذرد، اما قهرمانان این سرزمین همیشه راه خانه را پیدا میکنند.
انتهای پیام