
به گزارش خبرنگار ایکنا از آذربایجانشرقی صبح روز چهارشنبه بیستم اسفند، در حالی که هنوز شهر بوی باروت و حال و هوای جنگ را در خود داشت، با جمعی از بانوان رسانهای تبریز راهی روستای مایان سفلی شدیم؛ روستایی که این روزها نامش با خون شهید جوانش گره خورده است. مایان علیا و مایان سفلی، هر دو در تبوتاب سوگ و شکوه بودند؛ کوچهها و دیوارها آذین شده با عکسهای ابوالفضل، جوان ۱۹ سالهای که علمدار مقاومت شد. هر قاب تصویری، هم اعلامیهای از شهادت بود و هم پرچمی از غیرت مردمانش. گویی عکسها خود راه را نشان میدادند و ما را بینیاز از پرسیدن آدرس، به خانهای میبردند که قلبش تازه داغدار شده بود.
خانه ساده اما گرم خانواده شهید، با آغوشی گشاده پذیرایمان شد. هنوز چند روزی از شهادت فرزندشان نگذشته بود، اما در نگاهشان چیزی فراتر از اندوه دیده میشد؛ ترکیبی از صبر، ایمان و غرور. فاتحهای قرائت کردیم و نشستیم تا روایت پدر را بشنویم؛ پدری که در چهرهاش غم سنگین فقدان موج میزد، اما کلامش استوار و پرصلابت بود، همچون کوهی که در برابر طوفان ایستاده است.
محمدعلی خراج با صدایی آرام اما محکم گفت: تنها دو فرزند پسر دارم؛ یکی ابوالفضل بود که شهید شد و دیگری مهدی که نوجوان است و راه برادرش را ادامه خواهد داد و همان لحظه، نگاهش به عکس فرزند شهیدش افتاد؛ اندوه و اقتدار در هم تنیده بودند؛ اندوهی از دل پدرانه و اقتداری از ایمان به راهی که فرزندش برگزیده بود.

پدر با نگاهی که هم اندوه در آن موج میزد و هم غرور، ادامه داد: ابوالفضل، اردیبهشت امسال عازم خدمت سربازی شد و در همان روزهای نخست، در جنگ دوازدهروزه دوران آموزش را پشت سر گذاشت، اما حتی آن زمان هم آرام و قرار نداشت؛ میگفت باید مقابل دشمنان ایستاد، باید جان را سپر وطن کرد.
کلامش پر از صلابت بود، گویی هر جملهاش سنگی استوار بر بنای ایمان. سپس با مکثی کوتاه، خاطرهای دیگر را به یاد آورد: در جنگ اخیر نیز شجاعانه پای کار بود، چرا که باور داشت باید تا پای جان برای وطن ایستاد.
با صدایی پراز بغض اما پرغرور افزود: سه ماه به پایان خدمتش مانده بود که در سیزدهم اسفند، در پی تجاوز آمریکایی صهیونیستی به بانه، به شهادت رسید؛ خبر شهادتش را دوستش آورد، گوشی همراهش را به دستم داد. وقتی شنیدم، بیدرنگ راهی بانه شدم و درنهایت پیکرش را در بیمارستان یافتم؛ ترکش به مغزش خورده بود...
لحظهای سکوت کرد، گویی بار سنگین آن تصویر دوباره بر دوشش افتاده بود. سپس با صدایی که از عمق ایمان برمیخاست گفت: آن لحظه قلبم شکست، اما در همان حال افتخار کردم که فرزندم در راه وطن و رهبر عزیزمان شهید شده و من و خانوادهام نیز اگر نیاز باشد لباس رزم بر تن خواهیم کرد.
در ادامه پدر از خلقوخوی فرزندش گفت: ابوالفضل اخلاقی بسیار منعطف داشت، دلرحم بود، با همه دوستی میکرد و کمکحال همه بود؛ همیشه در برابر شایعات از کشور و انقلاب دفاع میکرد و میگفت وطن مال ماست، باید از آن دفاع کنیم.
سپس ادامه داد: با اینکه تنها ۱۹ سال داشت، اما بینش بسیاری داشت؛ انقلابی و ولایتمدار بود. بعد، کلامش همچون خطابهای پرشور به سوی دشمنان نشانه رفت: ترامپ جنایتکار بداند که رهبر و انقلابمان را تنها نخواهیم گذاشت و خون شهدایمان، خون رهبر عزیزمان و فرماندهانمان بر زمین نخواهد ماند و دشمن بداند که با به شهادت رساندن بزرگانمان، حتی وجبی از خاکمان را تحویل او نخواهیم داد؛ آمریکا و اسرائیل هیچ غلطی نمیتوانند بکنند؛ ما پشت رهبر و انقلابمان ایستادهایم. ما جان و مال میدهیم، اما وجبی از خاکمان را به دشمنان نمیدهیم.
و سمیه حسن علیپور مادر در گوشهای دیگر از خانه، با نگاهی که هم اشک در آن میدرخشید و هم صلابت، از فرزندش گفت: ابوالفضل از همان دوران کودکی به انقلاب علاقه داشت و در همه راهپیماییها شرکت میکرد؛ پسرم اخلاق بسیار خوبی داشت، امامحسینی بود و همیشه در هیئتها حضور داشت. دلرحم بود، با همه مهربانی میکرد و کمکحال همه بود. تا زمان شهادتش برای انقلاب قدم برداشت و بعد از این هم ما راهش را ادامه خواهیم داد.

او سپس با چشمانی پر از اشک، خاطره آخرین گفتوگوی تلفنی را به یاد آورد: روز قبل از شهادتش با من تماس گرفت؛ گفتم چه خبر؟ خندید و اندکی سکوت کرد، بعد گفت: شما مراقب خودتان باشید، اتفاقی برای من نمیافتد… حتی میگفت لایق شهادت نیستم، اما شهادت نصیبش شد و هر چند شنیدن خبر شهادتش برایمان سخت بود، اما دعا میکنم خداوند او را در هر دو دنیا سربلند کند که ما را سربلند کرد.
مادر در پایان خطاب به دشمنان ایران گفت: جان میدهیم، خون میدهیم، فرزند میدهیم اما وجبی از خاکمان را به دشمن نمیدهیم و تا مای جان کنار وطن و رهبرمان هستیم.
او در ادامه گفت: به خاطر شهدایمان و شهادت رهبرمان ناراحت بودیم، اما با شنیدن انتخاب رهبر جدید، داغ دلمان سرد شد و تسکین یافتیم و عهد و پیمان میبندیم که پشتیبان رهبرمان خواهیم بود و دشمن بداند که این ملت هرگز از راه شهیدانش بازنخواهد گشت.
آری، روایتی از زندگی و شهادت یک جوان دهه ۸۰ را خواندیم؛ جوانی که پا جای پای بزرگان نهاد و در تاریخ ایران زمین در زمره باشرافتترینها و با غیرتها قرار گرفت، آری به حق باید گفت که شهادت تنها نصیب مردان دلیر و صادق خدا میشود؛ آنان که جانشان را در راه حقیقت و ایمان نثار میکنند و بیشک خداوند شهدا را گلچین میکند و این بار از روستای مایان، جوانی دلیر و پاکسرشت را برگزید تا سندی باشد بر مقاومت و ایثار ملت ایران و بر جنایت رژیم صهیونیستی و آمریکا.

و مردم روستا که با غیرت و همیت مثالزدنی، سنگ تمام گذاشتند؛ حضورشان، اشکهایشان و شعارهایشان، همه گواهی است بر این که این خاک با خون شهیدانش زنده است و این غیرت، ضامن پایداری مرزها و وطن خواهد بود.
ابوالفضل عزیز، بهعنوان نماد بزرگواری و بزرگمردی، در این روستا و در حافظه ملت ایران خوش خواهد درخشید؛ چراغی که راه آینده را روشن میکند و یادآور این حقیقت است که ایران، سرزمین دلیران، هرگز تسلیم نخواهد شد.