چرا ژانوالژان، شخصیتی خیالی، بیش از یک قرن در حافظه جهانی مانده، اما مهدی باکری، قهرمانی واقعی، هنوز آنگونه که باید روایت نشده است؟ در ۲۵ اسفند، سالروز شهادت مهدی باکری، یادداشت علیرضا شهرستانی، پژوهشگر ادبی و مدرس دانشگاه که در اختیار ایکنای کرمانشاه قرار داده است، به یک پرسش بنیادین میپردازد: نقش روایت در ماندگاری قهرمانان.
تاریخ فرهنگ نشان میدهد که ماندگاری قهرمانان، الزاماً از دلِ بزرگی کنشهایشان بیرون نمیآید، بلکه حاصل روایتی است که آن کنشها را به زبان مشترک انسانها ترجمه میکند. ژانوالژان، زاده ادبیات، با قدرت روایت به چهرهای جهانی بدل شد؛ در حالی که قهرمانانی واقعی با زیستی عمیقتر و انتخابهایی دشوارتر، گاه در سکوت روایتنشدن باقی ماندهاند.
قهرمانان، پیش از آنکه در تاریخ بمانند، در روایت متولد میشوند. این دو پرده، روایتِ دو شانهاند؛ یکی زیر ارابهی انسانیت، و دیگری زیر بارِ سرنوشت یک ملت.
پرده اول: شانهای زیر ارابه
در کوچههای گِلآلودِ شهر «مونتروی» فرانسه، حادثهای رخ میدهد که تاریخِ ادبیات را لرزاند. گاریِ سنگینی واژگون شده و پیرمردی زیر فشارِ خردکننده آن گرفتار است.
صدای ناله پیرمرد، سکوت سردِ خیابان را میشکافد و بندِ دلِ تماشاچیان را پاره میکند: «آخ!... دارم میمیرم! استخوانهایم دارد خرد میشود... کمک!» مردم وحشتزده فقط نگاه میکنند. اما در آن میان، مردی با وقار پیش میآید. او «مسیو مادلن» است؛ «شهردار» محترم و ثروتمندِ شهر.
همه انتظار دارند او دستور دهد، اما او عمل میکند. شهردار، بیاعتنا به لباسهای فاخر و جایگاهش، به دلِ گِل و لای میزند.
او در برابر چشمانِ حیرتزده مردم، شانه قدرتمندش را زیرِ ارابه ستون میکند، فشار را به جان میخرد و با نیرویی که از سرچشمه غیرت میجوشد، پیرمرد را از چنگالِ مرگ بیرون میکشد.
این تصویر، همان تابلوی باشکوهی است که «ویکتور هوگو» در رمان جاودانه بینوایان ترسیم کرد. هوگو با جادوی کلمات و قدرتِ بینظیرِ داستاننویسیاش، چنان روحی در کالبدِ این صحنه دمید که جهان هنوز در برابرِ آن تعظیم میکند. او از یک «شهردار»، قهرمانی ساخت که نامش از خودِ داستان فراتر رفت: «ژانوالژان».
معجزه قلمِ هوگو این بود که نشان داد چگونه یک مرد، برای انسانیت، شانه زیر بارِ سنگینِ سرنوشت میدهد و با این ایثار، جاودانه میشود.
پرده دوم: جانی زیر پرچم
صحنه عوض میشود. اینجا فرانسه نیست. نه سنگفرشهای پاریس، نه تماشاگرانِ پشت پنجرهها.
اینجا خوزستان است؛ دشتهای تفتیده، آتش و دود و باروت. در این میدان، همهچیز به نقطهای رسیده است که دیگر وزنها با عدد سنجیده نمیشوند.
اینجا دیگر گاری و ارابهای در کار نیست؛ اما بار هنوز بر زمین مانده است: بارِ حیثیت و شرفِ یک ملت.
مردی ایستاده است؛ شهردار ارومیه، فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا، مهدی باکری.
او شانه زیر ارابه چرخشکسته انقلاب نمیبرد؛ اینجا ارابهای نیست که بلند شود. او جانش را زیر پرچم میگذارد، تا ملتی از افتادن بازبماند. با عشقِ ابوالفضلی و غیرتِ آذری، بارِ سنگینِ انقلاب را نه بر شانه، که بر جانِ خود گرفت و در تاریخ ایستاد.
در خوزستان، تابلویی از خاک و خون و نور آفرید؛ تابلویی که رنگش خون بود، بومش خاکِ وطن و امضایش بینشانی.
این یادداشت، مقایسه دو انسان نیست؛ تلاشی است برای فهم این شکاف روایی و برای دیدن مهدی باکری نه در قامت اسطورهای دوردست، بلکه در قابهای انسانی و قابل روایت.
قاب اول: شهرداری که پاکبان بود
سحرگاه بود و شهر در خواب. صدای خشخش جارویی، سکوت خیابان را میشکافت.
رهگذری، در گرگومیش هوا، از پشت پارچهای که چهره را پوشانده بود، مهدی باکری را شناخت؛ مبهوت ایستاد و پرسید: «آقا مهدی! شما چرا؟ پاکبان کجاست؟»
شهردار، بی آنکه جارو را رها کند، گفت: زنش بیمار بود. گفتند: جایگزین نداریم.
نمیشد هم او در رنج بماند، هم شهر در آلودگی. وقتی قانون میگوید: کسی نیست، وجدان میگوید: تو هستی. من جایگزین اویم.» آن روز، باکری تنها خیابان را جارو نکرد، فاصله میان میز ریاست و کف خیابان را پاک کرد.
تاریخ، قهرمانانش را نه در سالنها، نه پشت سخنگاهها، بلکه در همین لحظههای بیصدا به خاطر میسپارد؛ آنجا که مردی، پیش از آنکه دستور بدهد، آستین بالا میزند. وقتی شهردار بود، نه سهمی برای خود برداشت و نه امتیازی برای نزدیکانش قائل شد. قدرت، برای او ابزارِ عدالت بود، نه نردبانِ صعود.
قاب دوم: «خدا ازت نگذره شهردار!»
سیل، شهر را از جا کَنده بود. حیاطها پُر از گل بود و خانهها خالی از امید. پیرزنی، میان ویرانیِ زندگیاش نشسته بود و با صدایی شکسته، شهردار را نفرین میکرد: «خدا ازت نگذره شهردار… ما رو به این روز انداختی…» چند قدم آنسوتر، جوانی با لباسِ خیس و چهرهای گِلی، بیآنکه پاسخی بدهد، سطلسطل آب را از حیاط بیرون میریخت. نفرینها بر سرش میبارید و او میان گلولای ایستاد و بهجای تشویق، دشنام شنید. او ماند؛ نه برای اثبات خود، بلکه برای انجام وظیفه.
قاب سوم: حمید ماند؛ تا عدالت نمیرد
برادرش، حمید، از شهدای جامانده عملیات خیبر بود. اصرارها آرام و پیدرپی بالا گرفت؛ «او برادرِ توست… فرماندهای… بگذار لااقل پیکرش برگردد.»
مهدی باکری، مردی که آن روزها بارِ یک لشکر بر شانههایش بود، در برابر این خواسته مکثی کرد؛ مکثی به اندازه جداکردن دل از دل و بعد، همانجا که هیچ دوربینی نبود و هیچ سخنگاهی منتظر جملهای بزرگ، گفت: «همه آنهایی که آنجا ماندهاند، برادرانِ من هستند. اگر توانستید پیکرِ همه بچهها را بیاورید، آنوقت حمید را هم بیاورید.
پیکرِ حمید، هرگز بازنگشت تا عدالت نمیرد. نه زودتر، نه جدا از دیگران؛ برای همیشه ماند در هور تا خونِ هیچکس بهخاطر نسبت، راهِ جلو افتادن پیدا نکند.
در نهایت، فرقی نمیکند قهرمان در کوچهپسکوچههای پاریسِ قرن نوزدهم بهدنبال رستگاری باشد یا در میان نیزارهای اروند؛ آنچه نام «ژانوالژان» و «مهدی باکری» را از گزند فراموشی مصون میدارد، نه بیانیههای رسمی است و نه ستایشهای خشک تقویمی. راز ماندگاری در بازگشت به «زبان قصه» است؛ همان «روایت صادقِ لحظههای انسانی».
هنر تنها زمانی میتواند یک نام را به حافظه ابدی جهان بسپارد که بهجای تقدستراشی، «انسان» را با تمام تردیدها، ایستادنها و لحظات نابِ صداقتش قاب بگیرد. اگر امروز با بازخوانی سیره شهید باکری، همان لرزشِ غریبِ قلبی را حس میکنیم که در مواجهه با شاهکار ویکتور هوگو، بهدلیل آن است که هر دو از مرز «گزارش» عبور کرده و به ساحت «شهود هنری» رسیدهاند.
تاریخ، تنها آن بخشی از حقیقت را به یاد میسپارد که به زبان هنر ترجمه شده باشد. برای جاودانگی قهرمانان ملی، مسیری جز این نیست: باید به «لحظهها» وفادار ماند؛ چراکه در همین لحظههای کوچک و صادقانه است که شکوهِ یک ملت، برای همیشه تاریخ، تماشایی میشود.
در هفته دفاع مقدس سال ۱۳۹۹ آقاجانمان شهید سیدعلی حسینی خامنهای (رضواناللهعلیه) تأکید فرمودند که باید آثار ادبی فاخر کشور به زبان هنرهای نمایشی و تصویری تبدیل شوند. همانگونه که در غرب رمانهای نویسندگانی چون ویکتور هوگو و چارلز دیکنز توانستند تأثیر عمیقی بر فرهنگ عمومی بگذارند و بعدها در قالب تئاتر و فیلم ماندگار شوند، در کشور ما نیز لازم است قهرمانان واقعی این سرزمین با بیانی هنری و ماندگار روایت شوند. از این رو، همانطور که گاه آثار نویسندگان خارجی در داخل کشور روی صحنه تئاتر میروند، باید همت اصلی بر تولید و تقویت متون فاخر بومی قرار گیرد تا این آثار ابتدا در داخل کشور و سپس در دیگر نقاط جهان در قالب تئاتر اجرا شوند و از آنها فیلم ساخته شود و بدین ترتیب فرهنگ و روایتهای اصیل این سرزمین در عرصه هنر تثبیت و ماندگار گردد.
و امروز، در این روزگار دشوار، هر ایرانی خود یک ژانوالژان عینی و مجسم است؛ انسانی که بار رنجها و آزمونها را بر دوش میکشد، اما از پا نمینشیند. گویی هر کدام شانههای خود را زیر ستون سنگین عزت و ایستادگی ایران نهادهاند تا این خانهی کهن فرو نریزد.
در کوچهها و شهرها، در دل کار و زندگی روزمره، مردمان این سرزمین بیهیاهو همان کاری را میکنند که قهرمانان بزرگ تاریخ کردهاند: ایستادن. نه برای نام و نه برای ستایش، بلکه برای آنکه ایران بماند. هر دست که کار میکند، هر دلی که امید را زنده نگه میدارد و هر انسانی که در برابر سختیها خم نمیشود، ستونی از این بنای استوار است.
ایران امروز بر شانههای مردمی ایستاده است که شاید نامشان در کتابها نیاید، اما حقیقت این است که هر کدام ژانوالژانی هستند که بیصدا بار عزت این سرزمین را نگه داشتهاند؛ مردمانی که میدانند اگر شانهها کنار برود، ستون خواهد لرزید؛ پس ایستادهاند، محکم، آرام و وفادار به خاکی که خانهی مشترک همه ماست.
انتهای پیام