در روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
دخترک آمده تا پیکر بیجان مادرش را تحویل بگیرد؛ مادری پیر و سالخورده که تمام دلخوشی و پناه زندگیاش بود. پیرزن عادت داشت وقت دلتنگی، راه بازار تجریش و صحن امامزاده صالح(ع) را پیش بگیرد؛ گاهی در خلوت تنهایی خودش و گاهی شانه به شانه دخترش.
آن روز شوم، چندین بار با زهرایش تماس گرفته بود. صدای لرزانش هنوز در گوش دختر میپیچد: «مادر جان، امروز خیلی دلم گرفته… از این وضعیت، از اینهمه جنگ و کشته شدن آدمهای بیگناه دلم خون است. بیا امروز با هم برویم امامزاده، زیارتی کنیم، بلکه خدا کمی صبر و آرامش به دلهایمان بدهد.» اما زهرا درگیر روزمرگی و کار بود، نتوانست مرخصی بگیرد و مادر مهربانش را تنها راهی آستان امامزاده کرد. او چه میدانست که همین همراهی نکردن، قرار است به استخوانی لای زخم و بزرگترین حسرت تمام عمرش تبدیل شود؟
قوم و خویش زیادی ندارند. زهرا همراه با برادر بزرگترش آمده و حالا گوشهای از حیاط سرد حسینیه معراج شهدا کز کرده است. شانههایش بیوقفه میلرزد. اشک پهنای صورتش را پوشانده و مدام با دستهای یخزدهاش تقلا میکند تا به خودش مسلط شود، اما نمیتواند. تا به حال گنجشک خیس و بیپناهی را در دل بوران و باران دیدهاید؟ زهرا درست شبیه همان گنجشک خیس، مچاله شده و در خودش میلرزد.
میان هقهق گریه، با صدایی دورگه و بریدهبریده زمزمه میکند: «مادرم آزارش حتی به یک مورچه هم نرسیده بود… کاش من هم با او رفته بودم. حالا من ماندهام و یک برادر بزرگتر و یک برادر کوچکتر. برادر کوچکم هنوز نمیداند چه خاکی بر سرمان شده، هنوز به او نگفتهایم… به خدا مادر من فقط رفته بود دعایی بخواند، رفته بود برای این دنیا صبر بخواهد. آخر چرا باید در مسیر برگشت از زیارت، اینطور غرق به خون و شهید شود؟ الان چه کسی جواب این قلب سوخته مرا میدهد؟ پدرم که سالها پیش رفت و یتیم شدیم، حالا هم که مادر پیر و بیگناهم را از من گرفتند… از این به بعد، شبها که دیر به خانه میرسم، چه کسی قرار است پشت در منتظرم بنشیند و نگرانم شود؟»
جملهاش تمام نشده، بغض امانش را میبُرَد، توان پاهایش میرود و در آغوش برادر از هوش میرود. او را که میبرند، من در گوشهای از این ماتمکده میایستم و در هیاهوی تلخ معراج شهدا، مبهوت و خیره به این فکر میکنم که زهرا از فردا، با این حجم عظیم از بیکسی و خانهای که دیگر بوی مادر نمیدهد، قرار است چه کند.
انتهای پیام