
به گزارش ایکنا؛ بیش از 31 روز از آغاز تجاوز وحشیانه رژیم صهیونیستی و ارتش تروریستی آمریکا به خاک ایران میگذرد، شاعران و نویسندگان پارسیسرا در توصیف مقاومت و ایستادگی مردم ایران، اشعاری سرودهاند که شکوه این سرزمین کهن را بازتاب میدهد.
راضیه تجار، نویسنده در متنی نوشت:
«ایران جان
چون مادری که دستانش را گشوده
در آغوشمان بگیر مادرانه
ما کودکان زخمی را
تا از مهر نگاهت
برآییم بالا بلند
چون خورشیدی که
برقش ظلمت را میشکافد
ما برای تو کودکانی
ناز پروردهایم
و برای دشمن، شیرانی دلیر
نه غزالان گریز پا
یا پای در زنجیر
در دامان تو آموختیم
«خاک بخوریم، خاک به دشمن ندهیم»
هزاران، هزاران، هزار سال
پهنای آغوشت را بوییدیم
اینک چون نیاکان
به وقت خطر
پرنیان جان را
سایبان وجودت میکنیم
میجنگیم، میمیریم
اما...
یک وجب از دامانت را
به دست غیر نمیدهیم»
عزیز سنگین، شاعر تاجیک مقیم دانمارک در شعر تازه خود با عنوان «تو را میستایم ای ایران»، ایستادگی این سرزمین در برابر دشمنان را به تصویر کشیده است:
بلندای جای تو را میستایم
اَیْ ایران، خدای تو را میستایم
سخن گرچه عاجز بُوَد در ثنایت
به جانم ثنای تو را میستایم
شکیباییات کشته جهل عدو را
من عقل رسای تو را میستایم
دو صد بار گفتی به دشمن «میا پیش
سخن گو، ذکای تو را میستایم»
زدی بانگ آژیر بیداری، حاشا
جَرَنگِ صدای تو را میستایم
به جنگ آمد آن لشکر لاشهخواران
من آوای «آقا»یْ تو را میستایم
که گفتا: خدای تو با توست، ایران
چه خوش، رَبّنای تورا میستایم
جهان در شگفت است و دشمن شکسته
«سپاه» و «سرا»ی تو را میستایم
به جان شهیدان گلگونقبایت،
تو را، کربلای تو را میستایم

محمدرضا ترکی، شاعر چنین سروده است:
اگر تو نباشی خدای تو هست
بر این جادهها ردّ پای تو هست
چه آرامشی در صدای تو بود
پس از تو طنین صدای تو هست
به دامان سجّادۀ سادهات
نسیم خوش گریههای تو هست
بر آن جای خالی اگر نیستی
به دلهای غمدیده جای تو هست
یقین غافل از حال ما نیستی
دعاهای حاجتروای تو هست
در این تن سپردن به تقدیر دوست
رضای خدا و رضای تو هست
میثم یوسفی، شاعر، چنین نوشت:
و خواستم که تو را بیکرانه بنویسم
تجلی نفسی جاودانه بنویسم
اجازه میدهیام ای حماسه بشکوه
برای تو دو سه خط عاشقانه بنویسم؟
برای غربت گنجشکهای درمانده
تو را پناه، تو را آب و دانه بنویسم
برای تشنگی غنچههای چشم به راه
تو را همیشهترین رودخانه بنویسم
برای بغض، تو را آسمان صدا بزنم
برای ابر، تو را آشیانه بنویسم
چقدر باید از این داغها بگویم باز
چقدر باید از این زمانه بنویسم
و من چقدر حقیرم به جای چون تو شدن
نشستهام که برایت ترانه بنویسم
قاسم کاکایی، استاد تمام الهیات و معارف اسلامی دانشگاه شیراز، در قصیدهای نوشت:
به بمب و به موشک به تخریب و کین
شده مبتلا خاک ایران زمین
نه ایران بوَد مرز جغرافیا
که فرهنگ و تاریخ و فرّ و کیا
بوَد زنده ایران ما تا ابد
به لطف خداوندِ فردِ صمد
به اسلام و قرآن و مِهرِ علی
گرانسنگ فرهنگِ بس منجلی
به عرفان و حکمت به شعر و غزل
که گشته به عالم چو ضرب المثل
به کوروش به خیام و بوذرجمهر
به مردان میدان و مردان مهر
به حافظ به سعدی و هم بوعلی
به آرش به آن پوریای ولی
به فردوسی و جاودان مولوی
به خاقانی و خسرو دهلوی
به صدرا و خوارزمی و رودکی
که نبوَد به مُلک دگر چون یکی
بدانید ای اهل عالم کنون
ز ایرانِ ما نکته بی چند و چون
که زنده است ایران به این روح خویش
به هر حمله گشته قویتر ز پیش
نه بیدیست ایران که لرزد ز باد
حماسه از او مانده است بس به یاد
به توفیق و الطاف یزدان پاک
همی ریشه دارد در اعماق خاک
چو بی ریشه دشمن کند قصد او
ذلیلانه بر خاک افتد به رو
دو بیریشه دشمن بسی نابکار
کثیف و خبیث و به شهوت دچار
همه لشکرِ بد دلِ اهرمن
هجومی نمودند بر این وطن
به هر گوشه پاک این خاک و آب
جنایت نمودند بس بیحساب
بزد داغ میناب و آن کودکان
به دل آتشی سخت در این زمان
ولی ناگهان جمله از مرد و زن
شده شیرِ جنگی ز بهر وطن
نبودی میانْشان به غیر وفاق
به رغم همه حیله، مکر و نفاق
ز هر کوی و برزن خروشی به پاست
یقین دان که از فضل و جود خداست:
«همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد»
همه یک دل و یک جهت یک صدا
ندارند بر لب به جز این دعا:
«خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار»

محمدمهدی سیار، شاعر نیز نوشت:
سرخ است افق، خون تو پاشیده بر افلاک؟
یا پرچم صبح است همین پیرهن چاک
دیدیم شبیخون زده بر شام پریشان
والصبح که جاری شده بر آن لب عطشان
ما را غم تو کشت و حیات ابدی داد
وآن مشت گره کرده که شد جرئت فریاد
لا گفتی و إلّا شدی ای قامت توحید!
ای خون تو جوشندهتر از چشمه خورشید!
یادیست پر از زمزمه و خاطره یادت
محبوب شهیدانی و معشوق شهادت!
ای چشمه بیتاب حیات ای عطش سرخ!
دل بردهای از آب حیات ای عطش سرخ!
عشاق تو دلتنگترین لشکر عالم
آواز «لثارات» برآرند دمادم
کِی تن به ستم میدهد و دست به اَعدا
نسلی که تو را دید و شنید از تو رجزها:
بیعت نکند مثل من و دست یزیدی
رفتی و چنین گفت شهیدی به شهیدی
ای خون تو جوشندهتر از چشمه خورشید
یورِش ببر اینک به شب خسته تردید
ما پا به رکابیم پدر تا برسد یار
ای رجعت تو نابترین لحظه دیدار
لیلا علیزاده، شاعر نیز سرود:
رسیده است دعایش به آسمان اجابت
چه چاره است به جز این، سفر به خیر و سلامت
تمام عمر شریفش جهاد بود و در آخر
رساند زندگیاش را به ایستگاه شهادت
چه ساده بود گلیمش، چه ساده بود عبایش
چقدر در همه عمرش، غریب بود به غایت
نداشت واهمه از هیچکس به غیر خدایش
همیشه داشت به جد شهید خویش شباهت
گرفته بود به زیر عبای خویش وطن را
که بود پرچم این خاک دست او به امانت
پناه مردم خود بود و بیپناه ولی رفت
چگونه رفتنش این را چه خوب کرد روایت
قرار بود که با او نماز عید بخوانیم
قرار بعد بماند برای صبح قیامت
اگرچه فاصلهها بود بین عاشق و معشوق
رسید آخر قصه به آرزوی زیارت