
۴۰ روز از آن روز سیاه و جنایت ددمنشانه آمریکای جهانخوار و همدست منحوسش میگذرد؛ روز ۹ اسفند، روز پرپر شدن آرزوها و تکهتکه شدن تن کودکانمان که اکنون در قاب تقویم کشورمان جا خوش کرده است. روزی که آسمان آبیاش سیاه پوشید و داغی بزرگ بر دلها نشاند؛ روزی که یک ایران برای جگرگوشههایش گریست؛ همان پسران و دخترانی که میخواستند کنار هم ایرانشان را بسازند، اما اکنون کنار هم خفتهاند؛ خاموشاند و جان کوچکشان را نه در آغوش مادر، که در آغوش خاک سپردهاند.
۴۰ روز است که دیگر صدای خنده و هیاهویشان در خانه و مدرسه نمیپیچد؛ نه از آرزوهایشان میگویند، نه مدادهای رنگی را به انگشتان کوچکشان میسپارند تا صفحه سفید دفترشان را رنگارنگ کنند.
۴۰ روز است که آغوش مادران مینابی خالی است و لالاییهای شبانه بر سنگ مزارها نجوا میشود و دریایی از غم فراق بر دلهای پدران این فرشتههای کوچک موج میزند؛ غمی که نه میتوان از آن گذشت و نه باور داشت. آری، مادران و پدران میناب همچنان چشمبهراه و گوشبهزنگ در خانه ماندهاند، شاید که یک بار دیگر گرمای وجود فرزندانشان را احساس کنند و بر سینه بفشارند و با آنان سخن بگویند.
۴۰ روز است که یک ایران هنوز مبهوت چهرههای معصومی است که با چشمهایشان سخن میگویند؛ سخن از ظلم ناپاکان روزگار که هر کجا پای مینهند، جز روسیاهی نصیبشان نمیشود؛ سخن از ادعای پوچ حقوق بشری که فقط نامش را در عرصه بینالملل به رخ میکشد و عاری از هرگونه بازدارندگی در قبال خویهای جاهطلبانه است؛ سخن از جنایاتی که پیشینهای بس طولانی دارد و این مردم از آن بینصیب نماندند.
راستی گناهشان چه بود که بر آنها نشانه رفتند و سهمی اندک از این زندگی نصیبشان شد؛ گویی این دنیا رویایی بیش برایشان نبود و تنها آمده بودند تا دگربار پرچم ظالمان بر صفحه تاریخ نمایان شود.
آری، خبر هنوز داغ است، اما بیشتر برای دختران «شجره طیبه» میناب است، نه برای پسرانی که چراغ راهشان خاموش شد. هر روز که گذرَت بر روی ریل اخبار رسانههاست، تنها میخوانی و میبینی که برای آنها میسرایند و مینویسند. پس سهم پسرانش چیست؟ پسرانی که وقتی تعدادشان را میشماری، به بیش از ۷۰ نفر میرسد؛ کسانی که غبار غم و اندوه را بر دل مادران و پدرانشان نشاندهاند و حالا چون خاطره میآیند و میروند. خندههایشان، گریههایشان، شیرینزبانیهایشان، آرزوهایشان دیگر خاموش شد. دیگر علی و محمد و امیر و ... نیستند که بگویند «مامان» و کلام زیبای «جانم» را بشنوند.
همانطور که صدای دختران «شجره طیبه» هستیم و نام زیبایشان بر زبانها و قلمها جاری است، نام پسرانشان را نیز فریاد میزنیم؛ آنهایی که چهره معصومشان حالا تصویری بر دیوار خانههاست؛ چهرههایی از جنس تمنا برای در امان ماندن و قربانی نشدن کودکان به هنگام جنگ، آن هم در مدرسه؛ مکانی که طبق قوانین بینالملل باید از هر آسیبی مصون باشد و دانشآموزانش در امان. اما در نهمین روز از اسفند، که شکوفههای سفید و صورتی درختان برای ورود به بهار خودنمایی میکردند و آغاز فصلی جدید از زندگی را انتظار میکشیدند، این اتفاق نیفتاد؛ قانون نقض شد و دانشآموز مینابی با حملات موشکی دشمن در خون خود غلتیدند. جنایتی که صدایش در گوش جهانیان پیچید و محکوم شد، اما چه سود که لالههای ما دیگر در میانمان نیستند.
ای فرشتگان کوچک سرزمینم، بدانید نامتان برای همیشه در دلهایمان جاودان خواهد ماند. خواهیم گفت از آنچه بر شما پسران و دختران مدرسه «شجره طیبه» میناب گذشت و فراموش نخواهیم کرد چهرههای معصومتان را، لباس خونینتان را و هر آنچه از شما نازنینان به یادگار مانده است.
انتهای پیام