
به گزارش ایکنا از یزد، طاهره ابوالحسنی، رئیس گروه دانشجویان شاهد و ایثارگر دانشگاه میبد در یادداشتی با عنوان «لرزه بر ارکانِ ظلم» که در اختیار ایکنای یزد قرار داده، آورده است:
«اینجا در این گستره اهورایی ابرمردی از تبار محمد(ص) در زیر آوار مانده است. آنجا، در آن گوشه قتلگاه، محاسنی به خون خضاب شده است. اینجا در این سرزمین نیک نام صدها دختر معصوم با خون خود قصیده شهادت را مشق نمودهاند. آنجا طفلانِ پابرهنه چون آهوان رمیده بر خارهای مغیلان با تاولهای ظلم دوان گشتهاند.
در این تکرارِ نمادینِ ایام، عاشورایی دیگر رخ نموده است. آنجاست که فریادِ عدالت، لرزه بر ارکانِ ظلم افکند: «مِثلِي لَا يُبَايِعُ مِثْلَ يَزِيدَ!– آیا چون من، با چون تویی بیعت کند؟ آن ندا که از حلقومِ حق، در پهنهی تاریخ طنینانداز شد: «هَلْ مِنْ نَاصِرٍ یَنْصُرُنِی؟» و در پاسخ، حماسهٔ مختار، آن منتقمِ کرّار، از خاکسترِ بیعدالتی برخاست و اینک، در آسمانِ ایران، آیهٔ «بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟» با صوتِ حجازیِ هزاران شهید، همنوا گشته و ندای «خیبر، خیبر یا صهیون!» در دشتِ کران تا کرانِ مقاومت میپیچد و طنینِ «القدس لنا، نحن الغالبون!»، نویدِ پیروزیِ حق سر میدهد.
در فراسویِ این صحنههایِ نبردِ حق و باطل، فریادی از جنسِ جاودانگی برمیخیزد: «بکشید ما را، ملتِ ما بیدارتر میشود.» اینجا، تمامِ حق،در برابرِ تمامِ باطل، ایستاده است. زنهار ای مومنان! فرعون زمان، باز ادعایِ خدایی سر داد و آوایِ دلفریبِ گوسالهی سامری، گوشِ جانِ رهگذران را ربود.
وای بر شما ای مسلمانان! آیا این کعبه است یا زادگاهِ سلمانِ فارسی که ابرهه، با سپاهِ ظلم، قصدِ ویرانیاش را دارد؟ وای بر شما ای نژادِ آریایی! آریو برزن، قهرمانِ تنها، در برابرِ لشکرِ ستم مقاومت کرد؛ اما این خیانتِ دوستان بود که دشنه بر پشتِ وطن نشاند. وای بر شما ای شیوخِ خفته بر گنجینههایِ نفت! جغدِ شومِ ویرانی، بر فرازِ قصرِ زرینِ شما لانه کرده و دیدگانِ بیدارِ ملت، بارِ دیگر هوشیار گشتهاند.
ای دولتهایِ مدعیِ تمدنِ اروپا! بنگرید که کورههایِ آدمسوزیِ شما، هنوز از دَمِ سردِ تاریخِ خونبارِ خویش، نفس میکشد. هشدار! این ابابیلِ پولادین است یا سجیلِ آتشین که آشیانه ظلمت را نشانه گرفته و لشکرِ کفر را «کَعْصِفٍ مَأْكُولٍ» میسازد؟ یا خانههایِ عنکبوت، که در برابرِ ارادهٔ الهی به لرزه افتاده است؟ هشدار! که بویِ نفت، مشامِ اژدهایِ پرورده در جزیرهیِ «اپستین» را به خود میخواند.
در میانِ این کشاکشهای نمادین، فریادی برمیخیزد. سترگ مردی از تبارِ روشنایی در برابر تاریکی میایستد. آن فریادِ مظلومیت، سکوتِ قرون را میشکند. ندایی که بشریت را به یادِ پیمانِ اَزَلی انداخت؛ پیمانی که در آن حق بر باطل پیروز است: «وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ.»
اکنون که جامِ سالِ نو لبریز از شرابِ امید است، این ندا، چون زنگِ ناقوسِ زمان، ما را به یادِ وعدهٔ الهی و ظهورِ منجیِ منتظر میاندازد؛ آنکه چون خورشیدِ عالمتاب، تاریکیها را میزداید و انتقامِ اولیایِ خدا را با عدلِ خویش میگیرد: «أَيْنَ الطَّالِبُ بِذُحُولِ الْأَنْبِياءِ وَأَبْناءِ الْأَنْبِياءِ؟ أَيْنَ الطَّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلاءَ؟»
این حقیر، به نمایندگی از ستونهای نامرئی دانشگاه؛ آنان که بیهیچ ادعا، بیشترین بار امانت را به دوش میکشند، لایههای زیرینِ چرخِ آسیاب دانش، همان کارکنانِ ارجمند و تلاشگرِ، بر خود فرض دیدم که قلم برگیرم و در میانِ آمد و شد و انبوهِ پیامهای ارسالی، مطلبی نگاشته و زیرهای به کرمان بفرستم؛ همان گونه که خاقانی بزرگ فرمود: «خاقانیا! شعر فرستادنت دانی ماند به چه؟ چون ملک اصفهان زیره به کرمان برد؟ یا که چو پای ملخ نزد سلیمان برد؟»
سالها پیش، دختری با پیراهنِ گلگلی و دامنِ پرچین، در نخستین روزِ بهار، در کوچهپسکوچههایِ دلانگیزِ شهر، سرمست از عطرِ زندگی، دواندوان به سویِ خانهیِ مادربزرگ شتافت. خود را در آغوشِ مهربانِ او انداخت و آن ترانهٔ شیرین را زمزمه کرد: «عیدت مبارک.» مادربزرگ، با نگاهی که غمی دیرینه در آن خانه داشت، لب به سخن گشود: «دختر جان! به مصیبتدیده، تبریک نمیگویند.» (چرا که اندوهِ فقدانِ عزیزی، هنوز بر دلش سنگینی میکرد.)
اکنون آن کودکِ دیروز، سالخوردهٔ امروز، با قلبی آکنده از خاطرات، بر آن است تا پس از دعایِ قبولیِ طاعات و عبادات، بر خلافِ رسمِ متداول، به جمعِ فرهیختگان، سالِ نو را تهنیت گوید؛ اما یادِ آن خاطره زخمی، واژهٔ «تبریک» را از دفترِ واژگانِ ذهنش قیچی کرده است. پس ناچار، به تفألی به دیوانِ حافظ بسنده می کند که گفته اند: «حالِ نکو در قفایِ فالِ نکو است»،
و این دو بیت، به عنوانِ هدیهای به جامعه دانشگاهی، در این کلامِ پایانی، تقدیم میگردد:
«سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام»
انتهای پیام