کد خبر: 4347021
تاریخ انتشار : ۲۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۳
یادداشت

جهان در صلح مسلح

جنگ‌ها پایان نیافته‌اند و جهان همچنان درگیر خشونت و منازعه است. در نظم بین‌الملل، صلح بیش از آنکه یک وضعیت تثبیت‌شده باشد، به تعلیقی ناپایدار شباهت دارد. آنچه آرامش نامیده می‌شود، میان تجربه‌های مکرر جنگ و انتظار وقوع بحران‌های تازه شکل گرفته است. انسان معاصر در چنین وضعی، در مرز ترس و زیست روزمره حرکت می‌کند بی‌آنکه به اطمینان واقعی دست یافته باشد.

جهانی میان آتش و آرامش؛ روایت صلح مسلح

سال‌ها بعد از آن شب‌های بی‌پایان جنگ، جهان هنوز از خواب کامل بیدار نشده بود. صبح آمده بود، اما مثل بیماری که تبی شدید را پشت سر گذاشته است هنوز در هذیان زندگی می‌کرد. نور خورشید روی دیوارهای شهرهای بازسازی‌شده می‌افتاد، اما زیر آن نور سایه‌هایی بود که پاک نمی‌شد؛ سایه‌هایی شبیه صدای انفجار. صداهایی که به گوش نمی‌رسید، اما در ذهن‌ها ادامه داشت.

در خیابان‌های اروپا، در کوچه‌های آسیا، در بندرهای سوخته و دوباره ساخته‌شده، مردم راه می‌رفتند، خرید می‌کردند، عاشق می‌شدند، اما چیزی در نگاهشان جا مانده بود؛ انگار بخشی از روحشان هنوز در سال‌های جنگ گیر کرده باشد. جهان زنده بود، اما زندگی‌ کامل نبود.

وقتی جنگ جهانی دوم تمام شد، کسی واقعا نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا بترسد. پایان جنگ بیشتر شبیه لحظه‌ای بود که تازه می‌فهمی کابوس هنوز می‌تواند ادامه پیدا کند، فقط این‌بار با شکل‌های متفاوت. در همان روزها، افرادی دور میزهایی نشستند که رویشان کاغذهای تمیز پهن شده بود و درباره واژه‌هایی حرف زدند که بوی نجات می‌داد: «حقوق بشر»، «صلح»، «همکاری جهانی».

اما پشت آن میزها، در سکوتی سنگین چیزی دیگر هم حضور داشت. چیزی شبیه سایه یک هیولا که دیده نمی‌شد، اما همه حسش می‌کردند. قدرت‌های بزرگ همان‌هایی که از دل جنگ بیرون آمده بودند، حالا قرار بود نگهبان صلح باشند و همین‌جا بود که تناقض آغاز شد؛ تناقضی که مثل ترک روی شیشه، آرام اما دائمی گسترش پیدا کرد.

سازمان ملل ساخته شد؛ ساختمانی که قرار بود خانه صلح باشد اما در دیوارهایش صدای اختلاف از همان ابتدا پیچیده بود. حق وتو مثل کلیدی که فقط در دست چند نفر است، در را برای بعضی‌ها باز می‌کرد و برای بعضی‌ها می‌بست. صلح، از همان روز اول برابر تقسیم نشده بود و در همین جهان نابرابر، مفهومی آرام‌آرام قد کشید؛ مفهومی سرد، اما واقعی: «صلح مسلح».

صلح مسلح شبیه غروب است، وقتی که هنوز تاریک نشده، اما دیگر روز هم نیست. شبیه خانه‌ای است که در آن چراغ‌ها روشن‌اند، اما کسی جرئت نمی‌کند درها را کامل باز بگذارد. در این صلح، گل‌ها در باغچه هستند، اما کنارشان سیم‌خاردار کشیده‌اند. بچه‌ها در کوچه بازی می‌کنند، اما صدای دوردست آژیرها  قطع نمی‌شود. این صلح، از ترس ساخته شده بود. از خاطره‌هایی که بوی دود می‌دادند. از شهرهایی که در یک شب از نقشه حذف شده و از اسم‌هایی که دیگر هیچ‌وقت تکرار نشدند.

انسان‌ها بعد از جنگ، تصمیم گرفتند اسلحه‌ها را نگه دارند. نه برای جنگیدن برای اینکه اگر دوباره همه چیز فرو ریخت، حداقل غافلگیر نشوند و این همان لحظه‌ای بود که جهان وارد زندگی‌ای شد که در آن آرامش، همیشه یک شرط پنهان داشت: آمادگی برای پایان آرامش.

کم‌کم این منطق به همه‌چیز سرایت کرد. به سیاست، به اقتصاد، به روابط میان کشورها، حتی به زبان مردم. همه چیز کمی محتاط‌تر شد. همه چیز کمی عقب‌تر ایستاد. انگار جهان یاد گرفته بود هیچ‌وقت به‌طور کامل رو به جلو حرکت نکند.

اما زندگی، حتی در این احتیاط دائمی، ادامه پیدا کرد. کودکانی به دنیا آمدند که جنگ را ندیده اما ترس را از چشم مادرانشان یاد گرفته بودند. زن‌هایی که وقتی هواپیما از آسمان رد می‌شد، حتی اگر هواپیمای مسافربری بود، ناخودآگاه دستشان را روی قلبشان می‌گذاشتند. مردهایی که شب‌ها با صدای رادیو می‌خوابیدند برای اطمینان از اینکه جهان هنوز سر جایش است.

بعد جهان وارد دوره‌ای شد که نامش را جنگ سرد گذاشتند. اما این اسم، فریبنده بود. همه چیز می‌سوخت، فقط شعله‌ها دیده نمی‌شدند. دو قدرت بزرگ، مثل دو کوه بزرگ روبه‌روی هم ایستادند. هیچ‌کدام جلو نمی‌آمدند اما عقب هم نمی‌رفتند.

در میان این دو کوه، انسان‌های معمولی زندگی می‌کردند. با زندگی‌های کوچک، با آرزوهای ساده، با ترس‌های بزرگ و در این میان صلح مسلح معنای واقعی خودش را پیدا کرد: صلحی که روی لبه تیغ راه می‌رود. صلحی که نفس می‌کشد، اما با احتیاط. صلحی که نمی‌خوابد، فقط چشمانش را نیمه‌باز نگه می‌دارد.

اما عجیب‌ترین بخش داستان اینجاست: انسان در همین ترس هم زندگی را ادامه داد. عاشق شد. کتاب نوشت. شهر ساخت. انگار در وجود بشر چیزی هست که حتی وقتی همه‌چیز در آستانه فروپاشی است، باز هم می‌گوید: ادامه بده.

سال‌ها گذشت. نسل جدیدی آمد. نسلی که جنگ را فقط در کتاب‌ها دیده بود، اما اثرش را در رفتار نسل قبل حس می‌کرد. این نسل، آرام‌آرام مفهومی دیگر را وارد جهان کرد: حقوق بشر برای همه؛ برای آینده، برای زمین، برای نفس کشیدن جمعی انسان‌ها.

در گوشه‌ای از اروپا، کشورهایی که زمانی دشمنان خونین بودند، حالا پشت یک میز نشسته بودند. نه از روی عشق، بلکه از روی خستگی. از روی خاطره‌هایی که دیگر نمی‌خواستند تکرار شود. شهرهایی که زمانی با بمب جواب هم را می‌دادند، حالا با تجارت و قانون به هم وصل شده بودند. انگار تاریخ، برای یک لحظه کوتاه، تصمیم گرفته بود آرام‌تر نفس بکشد.

اما حتی این آرامش هم کامل نبود. زیر این نظم جدید، هنوز همان ترس قدیمی حرکت می‌کرد. کافی بود یک بحران کوچک شکل بگیرد تا همه چیز دوباره به حالت آماده‌باش برگردد. انگار جهان هیچ‌وقت مطمئن نبود که واقعاً از خطر نجات پیدا کرده است. صلح مسلح، درواقع تبدیل شده بود به حالت طبیعی جهان. به یک سبک زندگی. جهانی که همیشه در حال دفاع است حتی وقتی حمله‌ای در کار نیست و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد: انسان، به ترس عادت می‌کند. آن را تبدیل به نظم می‌کند. حتی از دل آن قانون می‌سازد.

اما در دل همین تاریکی، چیزهایی کوچک هنوز می‌درخشند. در شهری مرزی، کودکی که با بچه‌ای از آن سوی مرز بازی می‌کند، بدون اینکه بداند مرز یعنی چه. در جلسه‌ای سیاسی، لحظه‌ای سکوت که در آن کسی تصمیم می‌گیرد امروز شلیک نکند. این لحظه‌ها کوتاه‌ اما واقعی‌اند و شاید همین لحظه‌هاست که جهان را از فروپاشی کامل نجات می‌دهد.

جهان هنوز در میان راهروی بلندی ایستاده است. راهرویی که انتهایش دیده نمی‌شود. دیوارهایش پر از آینه است و هر آینه چهره خسته انسانی را نشان می‌دهد که نمی‌داند باید به کدام سمت برود. صلح مسلح، نام این راهرو است. راهرویی میان ترس و امید. میان حافظه و فراموشی. میان زنده ماندن و زندگی کردن و انسان در این راهرو قدم می‌زند؛ آرام، محتاط و امیدوار به لحظه‌ای که شاید در دوردست، راه خروجی پیدا شود.

انتهای پیام
خبرنگار:
مریم اصغرپور
دبیر:
الناز دادمهر
captcha