سرویس اندیشه ایکنا از نخستین ساعات آغاز جنگ تحمیلی، کوشید مسئله جنگ را فراتر از ساحتهای صرفاً نظامی و امنیتی مورد توجه قرار دهد و آن را در افق علوم انسانی و مطالعات اجتماعی نیز به بحث بگذارد. با همین دغدغه، گفتوگوهایی با پژوهشگران و صاحبنظران حوزه علوم اجتماعی و اندیشه سیاسی انجام گرفت تا ابعاد مفهومی و نظری این پدیده واکاوی شود.
در این گفتوگو، سیدجواد میری، جامعهشناس و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، با طرح مفهوم «دیکتاتوری سیارهای» تلاش میکند نسبت میان نظم جهانی معاصر، تکنولوژی، داده و صنعت جنگ را توضیح دهد و نشان دهد چگونه ساختارهای جدید قدرت در مقیاسی فراتر از دولتها در حال شکلدهی به مناسبات سیاسی و اجتماعی جهان هستند. او همچنین با اشاره به جنگ رمضان بهعنوان نقطهای مهم در تغییر معادلات منطقهای، از ناتوانی بخشهایی از مفاهیم علوم انسانی در ایران برای تحلیل این تحولات سخن میگوید و تأکید میکند که برای فهم پدیدههایی مانند محور مقاومت و نظم نوین جنگ، نیازمند تولید مفاهیم و ادبیات نظری تازه در علوم انسانی هستیم. در ادامه مشروح این گفتوگو را میخوانیم و میبینیم:
ایکنا - شاید بهعنوان پرسش ابتدایی از این نقطه آغاز کنیم که اساساً مفهوم «دیکتاتوری جهانی» چیست و چگونه میتوان این موضوع را تبیین کرد؟
هنگامی که درباره دیکتاتوری صحبت میشود، ممکن است در ذهن افراد چهرههایی مانند صدام، معمر قذافی یا ژنرال جعفر نمیری تداعی شود. اطلاق مفهوم دیکتاتور به این افراد تا حدی این مفهوم را به بیراهه میبرد. ما معمولاً تصور میکنیم دیکتاتورها افرادی بسیار خشمگین هستند که ویژگیهای روانشناختی خاصی دارند و میکوشند اراده خود را بر جامعه تحمیل کنند. این افراد غالباً نظامی هستند یا گاهی پادشاهان و حاکمانی که بهصورت فردی یا در قالب گروهی کوچک اراده مطلق خود را بر جامعه تحمیل میکنند.

نکته جالب این است که رسانههای جهانی نیز معمولاً چنین تصویری را بازتولید و منتشر میکنند. اغلب این نوع دیکتاتورها خارج از حوزه تمدنی اروپا و غرب قرار دارند؛ همان مناطقی که از نگاه آنها «پیرامون» و «حاشیه» تلقی میشود. در مقابل، مرکز این نظم همان متروپولیسهایی مانند لندن، پاریس و نهایتاً واشنگتن است.
اما به نظر میآید که این تصویر از دیکتاتور، تصویری کاریکاتوری است. افرادی مانند صدام یا قذافی را شاید بیشتر بتوان «مستبد» نامید و نه دیکتاتور. وقتی از «دیکتاتوری سیارهای» سخن میگوییم، دیگر صرفاً از یک فرد صحبت نمیکنیم؛ بلکه از سیطره تکنولوژی، نوعی تکنوکراسی و شکلی از حکمرانی سخن میگوییم. در این نوع حاکمیت، مسئله فقط استبداد یک فرد نیست؛ بلکه شیوهای از زندگی است که مبتنی بر نوعی عقلانیت تکنولوژیک است و به اشکال گوناگون در سراسر کره زمین شکل گرفته است.
در این چارچوب، روابط انسانی، شبکههای اجتماعی، مناسبات تولیدی و حتی پدیدهای مانند هوش مصنوعی در این ساختار قرار میگیرند. برای مثال، شرکتهایی نرم افزاری آمریکایی مانند «پالانتیر» تکنولوژیهایی تولید و پلتفرمهایی ایجاد کردهاند که دادههای بسیار گستردهای را در سطح جهانی جمعآوری و یکپارچه میکنند.
این دادهها شامل اطلاعاتی درباره شیوه تفکر افراد، عادات زندگی، الگوهای خرید، نوع تغذیه، سبک زندگی و حتی نحوه تفکیک زباله در برخی کشورها است. این شرکتها صرفاً شرکتهای عادی تجاری نیستند؛ بلکه شرکتهای فراملیتی هستند که دادههای جوامع انسانی در سراسر کره زمین را رصد میکنند.
در چنین شرایطی، اینکه بگوییم در دهههای گذشته کشوری مانند لیبی دیکتاتور بوده، در مقایسه با واقعیتهای امروز چندان معنایی ندارد. امروز ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن نوعی تکنولوژیسم شکل گرفته است؛ یعنی نوعی شیوه مدیریت جهانی که قصد دارد بر تکتک انسانهای روی کره زمین تسلط داشته باشد.
این سیستم بر پایه دادههایی عمل میکند که از چهار محور عمده به دست میآیند: هوش مصنوعی، قدرت نظامی آمریکا بهویژه در پنتاگون، دولتها و ساختارهای حکومتی و همچنین مجموعه شرکتهای فناوری در سیلیکونولی.
تمام این دادهها در یک نقطه جمع میشوند و در اختیار نوعی الیت یا نخبگان خاص قرار میگیرند. برای مثال، افرادی مانند ایلان ماسک یا پیتر تیل از جمله چهرههایی هستند که در چنین شبکهای حضور دارند.
پیتر تیل که متولد ۱۹۶۷ است، در سال ۱۹۹۸ یکی از بنیانگذاران پالانتیر تکنولوژیک بود، در سال ۲۰۰۳ «Founders Fund» را پایهگذاری کرد و از سال ۲۰۰۴ نیز بهعنوان یکی از سرمایهگذاران اولیه فیسبوک فعالیت داشته است. بسیاری از دادههایی که این پلتفرمها جمعآوری میکنند در نهایت در اختیار ارتش آمریکا نیز قرار میگیرد.
اگر آرامآرام این تصویر را در ذهن خود شکل دهیم، درمییابیم که بسیاری از گفتمانهای سیاسی رایج — چه در ایران و چه در منطقه — هنوز بر افراد متمرکز هستند؛ مثلاً گفته میشود ایران یک کشور دیکتاتوری است، یا پوتین و کیم جونگ اون دیکتاتور هستند. اما به نظر این تصورات با واقعیتهای جهان امروز که در آستانه انقلاب ششم تکنولوژیک قرار دارد فاصله زیادی دارد.
ایکنا - همانطور که اشاره کردید، این مسئله علاوه بر وجوه سخت و نظامی، دارای ساحتی است که به زندگی روزمره انسانها نیز وارد شده است. به نظر شما این نوع حکمرانی چه تبعاتی برای آینده بشریت خواهد داشت؟
یکی از مباحثی که در فلسفه سیاست و فلسفه حقوق، تقریباً در این یکصد سال یا در این صد و پنجاه سال — چه در ایران و چه در سطح جهانی — وجود داشته، بحث تمایز میان عرصه خصوصی و عرصه عمومی بوده است.
اینکه مطرح میکردند که انسانها یک عرصه خصوصی دارند و در این عرصه خصوصی شیوه زندگیشان یکگونه است، اما در عرصه عمومی زندگی دیگری دارند که در آن دولتها و حاکمیتها آن را رصد، مدیریت، سازماندهی و ساماندهی میکنند. جوامع مختلف نیز براساس شیوههایی که در عرصه عمومی زندگی اجتماعی مردم را مدیریت میکردند، تقسیمبندی میشدند.
برای مثال میگفتند دولتهای کمونیستی در عرصه عمومی شیوهای سرکوبگر دارند و اجازه نمیدهند سازمانهای مدنی در آنها شکل بگیرد. در مقابل، درباره جوامع لیبرالی گفته میشد که در عرصه عمومی بسیار گشاده هستند، انفتاح دارند و سازمانهای مدنی در آنها فعالاند. درباره پادشاهیهای مطلقه نیز شکل دیگری از این مدیریت مطرح میشد. اما با تحولاتی که امروز در حوزه تکنولوژی و در سیطره آن رخ داده است، اساساً این تمایز میان عرصه خصوصی و عرصه عمومی دیگر معنای گذشته را ندارد؛ یعنی حتی در پنهانیترین بخشهای زندگی خصوصی انسانها نیز نوعی ورود از سوی عرصه عمومی و ساختار قدرت صورت گرفته است.
البته منظور من صرفاً دولت به معنای قوه مجریه نیست، بلکه منظور ساختار قدرت است. اگر به شیوههایی نگاه کنیم که سازمانهایی مانند MI6، CIA یا شرکتهای مختلف پلتفرمی استفاده میکنند، میبینیم وقتی برای نخستین بار میخواهید از یک پلتفرم مانند واتساپ استفاده کنید، گفته میشود که اطلاعات شما خصوصی است و فقط خودتان به آن دسترسی دارید. اما در واقعیت، تمام دادههای زندگی شما در یک فضای مشترک قرار میگیرد و این دادهها توسط حاکمیتها و شرکتهای مختلف برای اهداف گوناگون مورد استفاده قرار میگیرد.
جالب اینجاست که هرچه جوامع از نظر تکنولوژیک پیچیدهتر میشوند، سیطره حاکمیتها بر زندگی، ذهن، رفتار، گفتار و حتی شیوه تفکر انسانها سهمگینتر میشود. یعنی برخلاف آن تصوری که رسانهها القا میکنند — مثلاً وقتی در شبکههایی مانند CNN یا Fox News گفته میشود جامعه آمریکا جامعهای گشوده و آزاد است — در واقعیت جوامعی که پیشرفتهتر و توسعهیافتهتر تلقی میشوند، در بسیاری از موارد کنترل و نظارت گستردهتری بر شهروندان دارند.

در اینجا مفهومی مطرح میشود که نخستین بار جرمی بنتام، فیلسوف انگلیسی، آن را مطرح کرد: مفهوم «پاناپتیکون Panopticon». این مفهوم که در فارسی گاهی «سراسربین» ترجمه شده، به نوعی معماری زندان اشاره دارد.
در زندانهای قرن هفدهم و هجدهم تلاش شد ساختاری ایجاد شود که زندانبان بتواند همه زندانیان را تحت نظر داشته باشد. سلولها بهگونهای طراحی میشدند که زندانبان در مرکز قرار میگرفت و از آن نقطه میتوانست همه زندانیان را ببیند، اما زندانیان نمیتوانستند زندانبان را ببینند. بعدها میشل فوکو در کتاب «نظم و مجازات» این مفهوم را گسترش داد و توضیح داد که چگونه حاکمیتهای مدرن از چنین الگویی برای نظمبخشی به جامعه استفاده میکنند.
بر اساس این الگو، جامعه باید منضبط باشد و هر کسی که از نظم و انضباط مورد نظر نظام سرمایهداری تخطی کند، مجازات میشود. جالب این است که این نظارت و مجازات با عنوان «مراقبت از جامعه» معرفی میشود. یعنی گفته میشود ما شما را کنترل میکنیم تا از شما مراقبت کنیم. در قرن هجدهم و نوزدهم این وضعیت را در بخشهایی از اروپای غربی میدیدیم، در قرن نوزدهم و بیستم در آمریکا مشاهده میکردیم، اما امروز با وضعیت جدیدی روبهرو هستیم.
به نظر من اینجا بحث به موقعیتی نزدیک میشود که ما در آن قرار گرفتهایم، بهویژه با تجربه جنگ رمضان. ما اکنون با پدیدهای مواجه شدهایم که نشان میدهد این پاناپتیکون یا همان دیکتاتوری سیارهای دیگر محدود به اروپا و آمریکا نیست. در این ساختار، هر کشوری که نخواهد با نظم مورد نظر — برای مثال نظمی که دولت ترامپ مطرح میکند —همراهی کند، با مجازات روبهرو میشود. برای مثال، وقتی گفته میشود اگر ایرانیها تبعیت نکنند و تسلیم بیقید و شرط نشوند، تمدنشان نابود خواهد شد، باید پرسید این سخن چه معنایی دارد.
چگونه ممکن است یک سیاستمدار در یک کشور درباره ملت دیگری چنین سخنی بگوید؟ ممکن است برخی بگویند در طول تاریخ چنین چیزهایی وجود داشته و افرادی مانند چنگیزخان یا دیگران نیز چنین رفتارهایی داشتهاند. اما از قرن هجدهم به بعد در نظام بینالملل مفهومی شکل گرفت به نام «حاکمیت».
این مفهوم به این معناست که هر کشور در مرزهای خود حق حاکمیت دارد و خود درباره اداره کشورش تصمیم میگیرد. این اصل در ساختار نظام بینالملل، بهویژه پس از جنگ جهانی دوم و شکلگیری سازمان ملل متحد، بهعنوان یک قاعده پذیرفته شده بود. اما اکنون میبینیم که کشوری میتواند بگوید حق حاکمیت خود را کنار بگذارید و اراده ما را بپذیرید. در چنین شرایطی مفهوم مرز نیز دچار تغییر میشود.
در اینجا به دو مفهوم دیگر اشاره میکنم: مرز (border) و جبهه (front). به نظر میرسد کشورهایی مانند آمریکا و اسرائیل در عمل مرز مشخصی ندارند، بلکه همواره جبهه دارند. برای مثال آمریکا میگوید در دریای جنوبی چین، در دریای سیاه یا در خلیج فارس منافع ملی دارد. در حالی که از نظر جغرافیایی هزاران کیلومتر با این مناطق فاصله دارد. این نوع نگاه به مفهومی در علوم اجتماعی مربوط میشود که به آن «استعمار شهرکنشینی» یا Settler Colonialism گفته میشود.
در ادبیات علوم اجتماعی، وقتی از استعمار شهرکنشینی (Settler Colonialism) سخن گفته میشود، منظور نوعی از استعمار است که صرفاً به اشغال نظامی یا حضور موقت نیروهای نظامی محدود نمیشود، بلکه با انتقال جمعیت، ایجاد ساختارهای دائمی و تغییر الگوهای اجتماعی و اقتصادی همراه است. در این نوع استعمار، قدرتهای استعماری تلاش میکنند شیوه زندگی، الگوی حکمرانی و نظام اقتصادی خود را در سرزمینهای دیگر مستقر کنند. در گذشته، این امر معمولاً با اعزام نیروهای انسانی و انتقال جمعیت از کشور استعمارگر به سرزمینهای دیگر انجام میشد.
اما در وضعیت کنونی جهان، شکلهای جدیدتری از این نوع سلطه در حال شکلگیری است. برای مثال، آمریکا بهعنوان یک قدرت جهانی، لزوماً نیاز ندارد که در همه نقاط جهان حضور نظامی مستقیم و گسترده داشته باشد. بلکه از طریق شبکههای اقتصادی، تکنولوژیک، امنیتی و اطلاعاتی میتواند نفوذ خود را گسترش دهد. در مقابل، اسرائیل به دلیل موقعیت خاص ژئوپلیتیکی و شرایط منطقهای خود، همچنان از برخی شیوههای کلاسیکتر استعمار شهرکنشینی استفاده میکند؛ یعنی ایجاد شهرکها، انتقال جمعیت و تثبیت حضور در سرزمینهای مورد مناقشه.
در چارچوب آنچه «دیکتاتوری سیارهای» مینامم، تصور بر این است که تمام منابع جهان — از منابع طبیعی گرفته تا منابع انسانی و حتی مغزها و ظرفیتهای فکری — باید در خدمت این نظم جهانی قرار گیرند. به بیان دیگر، جهان بهعنوان یک زمین بازی بزرگ در نظر گرفته میشود که در آن یک نظم سرمایهداری امپریالیستی تلاش میکند همه چیز را در چارچوب منافع خود سازماندهی کند. حال ترامپ به نوعی مظهر این نوع حکمرانی است.
ایکنا - به نظر میآید فهم مفهوم «دیکتاتوری سیارهای» میتواند به درک ما از ادبیات سیاسی شخصی مثل ترامپ کمک کند؟
جنگ رمضان نقطه عطفی بود که اگر دقیق بررسی شود و به تجربه و خرد جمعی ایرانیان و محور مقاومت تبدیل شود، ما را در مواجهه با چند مسئله قرار میدهد. اولاً ادبیات سیاسی ما و آرایش و بازآرایی و نیروهای سیاسی در داخل ایران باید پیش از جنگ رمضان و بعد از جنگ رمضان تغییر کند. یعنی آن تصوراتی را که از حکمرانی و آرایش سیاسی داشتیم، مثلاً چپ و راست باید تغییر کند. به عنوان مثال، چپ قائل به مصالحه بود و راست میگفت، با آمریکا نباید مصالحه کنیم و باید به چین و روسیه نزدیک شویم.
این فضا باید کاملاً متحول شود؛ درک ما از جهان — حال اینکه چه میخواستیم و یا نمیخواستیم، حوالت تاریخی، سرنوشت و یا شاید بعضی از محاسبههای نادرست، ما با جنگ رمضان به یک فضای جهانی و سیارهای پرتاب شدیم.
ممکن است عِده و عُده یا آمادگی این نوع از شیوه مواجهه در جهان را واقعاً در ساختارها و در بافتارهای ذهنی خودمان هنوز نداشته باشیم. هنوز ممکن است در یک حالت بهت باشیم؛ هم مردم عادی و هم ممکن است سیاستمداران.
بله همین طور است. جنگ رمضان نقطه عطفی است از چند جهت اهمیت دارد. نخست اینکه این جنگ نشان داد ما باید در بسیاری از مفاهیم و ادبیات سیاسی خود بازنگری کنیم. برای سالهای طولانی در ایران این تصور وجود داشت که شاید بتوان از طریق نوعی مصالحه یا نزدیکی با آمریکا یا حتی از طریق تکیه بر قدرتهایی مانند چین و روسیه، وضعیت را مدیریت کرد. اما آنچه در تحولات اخیر مشاهده کردیم نشان میدهد که مسئله بسیار پیچیدهتر از این تصورات ساده است.
در واقع ما با ساختاری روبهرو هستیم که در سطحی سیارهای عمل میکند و صرفاً به روابط دوجانبه میان کشورها محدود نمیشود. جامعه و حتی ساختارهای حاکمیتی در ایران هنوز بهطور کامل آمادگی درک این نوع مواجهه با یک قدرت سیارهای را پیدا نکردهاند. بسیاری از دالانها و پیچیدگیهای این فضا برای ما هنوز ناشناخته است.
البته در برخی حوزهها پیشرفتهای مهمی حاصل شده است. برای مثال در حوزه نظامی شاهد پیشرفتهایی بودهایم؛ از جمله در زمینه فناوری موشکی، پهپادی و سایر فناوریهای دفاعی. این نشان میدهد که بهرهگیری از علم و تکنولوژی میتواند معادلات قدرت را تغییر دهد اما مسئله این است که این نوع تحول هنوز به همان میزان در حوزههای دیگر —مانند اقتصاد، آموزش، فرهنگ و سیاستگذاری فرهنگی — گسترش پیدا نکرده است. ما نیاز به نوعی نگاه جهانی داریم، در حالی که ریشههایمان همچنان در خاک ایران باقی بماند و بتوانیم در عین حفظ هویت و ریشههای تاریخی و فرهنگی خود، در سطح جهانی نیز بیندیشیم.
جنگ رمضان، با وجود تمام خسارتها و تلفات انسانی که به همراه داشت، از این جهت نیز اهمیت دارد که امکانات و ظرفیتهای جدیدی را پیش روی جامعه ایران و محور مقاومت قرار داده است. برای مثال، در برخی از درگیریها مشاهده کردیم که گروههایی مانند حزبالله توانستهاند با استفاده از فناوریهایی مانند پهپادها و کوادکوپترها در برابر ارتش اسرائیل مقاومت کنند و حتی در برخی موارد برتریهایی ایجاد کنند. این امر نوعی خودباوری و اعتماد به نفس را در میان نیروهای مقاومت ایجاد کرده است.
ما با دشمنی مواجه هستیم که دیکتاتوری آن صرفاً محدود به یک کشور یا یک منطقه نیست. برای مثال، صدام حسین نهایتاً میتوانست بر ۱۵، ۳۰ یا ۴۰ میلیون نفر در پیرامون خود تأثیر منفی بگذارد اما دیکتاتوری آمریکا تنها بر ۲۰۰ یا ۳۰۰ میلیون شهروند خودش اثر نمیگذارد، بلکه بر ۸ یا ۹ میلیارد انسان در سراسر کره زمین تأثیر میگذارد.
از همینرو، وقتی برخی افراد، از جمله بعضی جامعهشناسان، میگویند حکومت ایران حکومتی دیکتاتور یا «شریر» است، باید پرسید حتی اگر این مفروض را بپذیریم، نهایتاً این حکومت میتواند بر ۹۰ یا ۱۰۰ میلیون نفر تأثیر منفی بگذارد؛ در حالی که حاکمیت آمریکا شرارت خود را در مقیاس جهانی منتشر میکند.
اتفاقاً برای فهم دقیق این مسئله باید آن را در چارچوب نظم جهانی یا «world system» تحلیل کرد. به نظر من، حاکمیت در ایران هنوز به معنای دقیق کلمه «حاکمیتِ مستقر» نشده است؛ یعنی هنوز به یک نظم تثبیتشده تبدیل نشده است.
نظام سرمایهداری جهانی نوعی نظم سیارهای ایجاد کرده که هر آنچه با آن مطابقت نداشته باشد، حذف یا نابود میشود. تنها چند کشور توانستهاند تا حدی از این وضعیت خارج شوند؛ از جمله چین، کره شمالی و روسیه. البته روسیه در ساحت اقتصادی نتوانسته نظم سیارهای سرمایهداری را برهم بزند. کره شمالی نیز در عرصه فرهنگ، اقتصاد، آموزشوپرورش و دیگر ساحتهای اجتماعی موفق به برهمزدن این نظم نشده و تنها در سطحی توانسته بازدارندگی ایجاد کند تا آمریکا نتواند حاکمیت آن را از میان ببرد. چین اما مسیر متفاوتی را پیموده است. ممکن است این نظم بدیل، براساس نگاه حکمی، شیعی یا فلسفی ما، نظم مطلوبی هم نباشد؛ من اکنون قصد ارزشگذاری ندارم اما چین توانسته نوعی سوسیالیسم یا کمونیسم چینی را با سرمایهداری تلفیق کند و شیوهای از حاکمیت و مناسبات تولیدی را، هم در داخل خود و هم در سطح جهانی، بهصورت شبکهای گسترش دهد. این نظم هنوز کاملاً جهانی نشده، اما در حال شکلگیری است.
در مقابل، آمریکا نظمی را مبتنی بر میراث اروپای قرن هجدهم و نوزدهم در سطح جهان ایجاد کرده و آن را «نظم جهانی» مینامد. این نظم بهگونهای عمل میکند که هیچ کشوری نمیتواند بیرون از آن قرار گیرد.
به نظر من، انقلاب ۱۳۵۷ ایران به مثابه یک جنبش آنتیسیستمیک، علیه این نظم جهانی شکل گرفت اما ما هنوز در چارچوب مفهومی قرار داریم که شریعتی از آن با عنوان نسبت میان «جنبش» و «نهاد» یاد میکند. در ادبیات ما گاه از آن با تعبیر «نهضت» نیز یاد میشود.
جمهوری اسلامی پس از سال ۱۳۵۷، در برابر نظم سیارهای سرمایهداری، هنوز بیشتر یک «جنبش» بوده است؛ زیرا نتوانسته نظمی را شکل دهد که بیرون از مرزهایش، مثلاً در غرب آسیا یا جهان اسلام، صورت و فرم تثبیتشدهای پیدا کند.
تا زمانی که ما در وضعیت «جنبش» هستیم، اطلاق مفاهیمی مانند «دیکتاتوری» یا «حکمرانی استبدادی» به نظر من نوعی آناکرونیسم یا زمانپریشی است؛ زیرا هنوز نمیتوانیم جایگاه ایران پس از انقلاب ۵۷ را در این نظم سیارهای سرمایهداری بهدرستی درک کنیم. ما تصور میکنیم با یک نظم تثبیتشده مواجهیم، در حالی که هنوز در وضعیت جنبش قرار داریم.
شاید به همین دلیل است که آمریکا وارد میدان شده و میکوشد به هر شکل ممکن این جنبش را، که تا حدودی توانسته در سطح جهان گسترش یابد، نابود کند. آمریکا پیشتر نیز در دورههایی همین مواجهه را با شوروی و سپس با چین داشته است.
به نظر میآيد، چین یکی از موفقترین جنبشهایی بود که توانست ابتدا در درون خود به نظم برسد و سپس آن نظم را در سطح جهانی بازتاب دهد و پروژه کند. ما هنوز، به گمان من، در آستانه این وضعیت قرار داریم و اگر بتوانیم از این آستانه عبور کنیم، شاید بتوانیم به نوعی نظم بدیل تبدیل شویم. اما هنوز به نظر میرسد در آن وضعیت قرار نگرفتهایم.
ایکنا - از همان نخست لحظههای ابتدایی جنگ، نگاه مردم به ویژه در رسانه و مطبوعات به دنبال صاحبان اندیشه و سخن بود تا در خصوص وضعیت کنونی سخن بگویند. در چنین شرایطی، نقش اندیشمندان علوم انسانی چیست؟ چرا به نظر میرسد برخی از آنها سکوت کردهاند؟
بله، برخی افراد بهشدت معترض بودند و گلایه میکردند که چرا اصحاب علوم انسانی سکوت کردهاند؛ مثلاً میپرسیدند چرا جامعهشناسان چیزی نمیگویند، چرا اهل نظر سخنی مطرح نمیکنند و چرا کسانی که در حوزه علوم انسانی اهل قلم هستند، در جریان «جنگ رمضان» و در طول آن، به نوعی سکوت اختیار کردهاند.
برخی تلاش کردند این سکوت را بهصورت روانشناختی تفسیر کنند؛ مثلاً آن را ناشی از ترس، دلهره یا حفظ جان بدانند. برخی دیگر نیز کوشیدند آن را سیاسی تفسیر کنند و بگویند این افراد گرایشهای چپ یا اصلاحطلبانه دارند و ملاحظات سیاسیشان اجازه اظهار نظر نمیدهد.
شاید بخشی از این استدلالها تا حدودی قابل تأمل باشد؛ شاید در حد پنج یا شش درصد. اما به نظر من، بخش عمده مسئله به شاکله و ساختار مفهومی علوم اجتماعی و بهطور کلی علوم انسانی در ایران بازمیگردد.
منظور چیست؟ یعنی در ابزار مفهومی کسانی که در حوزه علوم انسانی ـ اعم از فلسفه، جامعهشناسی و علوم سیاسی ـ فعالیت میکنند، همواره نوعی دوگانه وجود داشته است؛ دوگانهای مانند «توسعه» و «عدم توسعه». در این چارچوب، بحثها عمدتاً به این سمت میرفت که حاکمیت چه باید بکند تا توسعه ایجاد شود. برای مثال گفته میشد اگر اجازه شکلگیری سازمانها و نهادهای مدنی داده نشود، اگر اقتصاد بازار شکل نگیرد، یا اگر مناسبات دیپلماتیک مساعد و مسالمتآمیزی با جهان برقرار نباشد، توسعه تحقق پیدا نخواهد کرد.
در نتیجه، ذهنیت غالب این بود که باید در بازار آزاد جهانی حضور داشت و مناسباتی مسالمتآمیز با جهان برقرار کرد. اما اکنون کشوری وارد جنگ با ما شده و در حال جنگیدن با ماست؛ در چنین وضعیتی چه باید کرد؟ در حالی که تمام بحثها حول این محور شکل گرفته بود که «کعبه آمال»، نه فقط برای ما بلکه حتی برای بسیاری از اروپاییها نیز، آمریکاست. حال آنکه همان کشور وارد جنگ با ما شده است.
به نظر میآید، یکی از دلایل عدم ورود جدی به این مسئله آن بود که اساساً در ابزار مفهومی ما درباره «جنگ» چیزی وجود نداشت؛ یعنی نمیدانستیم چگونه وضعیت «جنگ رمضان» را صورتبندی کنیم. به همین دلیل دوباره همان سخنان تکراری مطرح میشد: اگر از سفارت آمریکا بالا نرفته بودید، اگر شعار «مرگ بر آمریکا» نمیدادید، اگر اینقدر با آمریکا دشمنی نمیکردید، اگر برجام حفظ میشد، یا اگر روی موشکهایتان شعار «مرگ بر اسرائیل» نوشته نمیشد، چنین وضعیتی پیش نمیآمد.
اما پرسش این است: آیا محمدرضا شاه پهلوی «مرگ بر آمریکا» گفته بود؟ یا پیش از او رضا شاه «مرگ بر انگلیس» گفته بود؟ حتی پیشتر از آن، آیا پادشاه مشروطهای مانند احمدشاه چنین شعارهایی داده بود؟ پس چرا آنها کنار گذاشته شدند؟ یا برای مثال کشوری مانند هائیتی را در نظر بگیرید؛ کشوری که در آن رئیسجمهور را در کاخ ریاستجمهوری کشتند و ربودند و اکنون به آشوبی فراگیر دچار شده است، بیآنکه چندان مورد توجه قرار گیرد. همچنین بسیاری از کشورهای آفریقایی که امروز درگیر جنگهای داخلیاند و حتی در صدر اخبار جهانی نیز قرار نمیگیرند. آیا این کشورها تاکنون شعار «مرگ بر آمریکا» داده بودند؟
به نظر میرسد دیگر نمیتوان وضعیت را با این ادبیات صورتبندی کرد. به گمان من، در اینجا باید عمیقتر به مسئله نگریست.
به نظر من علت این سکوت را نباید صرفاً در ترس یا ملاحظات سیاسی جستوجو کرد. مسئله اصلی به ساختار مفهومی علوم انسانی در ایران بازمیگردد. بخش زیادی از مفاهیم و چارچوبهایی که در علوم انسانی در ایران مورد استفاده قرار میگیرند، ترجمه یا اقتباس از نظریههایی هستند که در غرب شکل گرفتهاند. این مفاهیم در بسیاری از موارد برای تحلیل شرایط خاص ما کفایت نمیکنند.
برای مثال در ادبیات رایج علوم اجتماعی، معمولاً مفاهیمی مانند توسعه، بازار آزاد، صلح، یا جهانیشدن مطرح میشوند. اما کمتر به این نکته توجه میشود که نظم جهانی مدرن تا چه اندازه با جنگ و صنعت جنگ گره خورده است.
اگر به تاریخ شکلگیری ثروت در جهان غرب نگاه کنیم — برای مثال در آثاری مانند «ثروت ملل» آدام اسمیت — میبینیم که این ثروت صرفاً حاصل توسعه اقتصادی در داخل اروپا نبوده است، بلکه تا حد زیادی نتیجه بهرهکشی از منابع و نیروی کار در آفریقا، آسیا و قاره آمریکا بوده است. برای حدود چهارصد سال، بخش قابل توجهی از اقتصاد جهانی بر پایه بردهداری، استخراج منابع از مستعمرات و تجارت جهانی شکل گرفته است.
با این حال، در بسیاری از متون علوم انسانی که در ایران تدریس میشوند، این پیوند میان جنگ، استعمار و توسعه کمتر مورد توجه قرار گرفته است. در نتیجه، وقتی با پدیدههایی مانند جنگ رمضان روبهرو میشویم، ابزار مفهومی لازم برای تحلیل آن را در اختیار نداریم. به همین دلیل است که گاهی تحلیلهایی مطرح میشود—مانند بحث فروپاشی اجتماعی ایران—که با واقعیتهای موجود همخوانی چندانی ندارد.
از نظر من، اقتصاددانان، جامعهشناسان و سایر متخصصان علوم انسانی در ایران باید درک خود از جهان، منطقه و جایگاه ایران را بازنگری کنند. برای مثال، موقعیتهایی مانند تنگه هرمز یا بابالمندب صرفاً نقاط جغرافیایی نیستند؛ بلکه میتوانند در چارچوب تحولات اقتصادی و ژئوپلیتیکی جهانی نقشهای مهمی ایفا کنند. همچنین اگر از «محور مقاومت» سخن میگوییم، این محور نباید صرفاً در سطح نظامی تعریف شود. این محور باید ابعاد اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و حتی تمدنی نیز داشته باشد.
ایکنا - و سخن پایانی.
شهید مصطفی چمران کتابی درباره لبنان نوشته است. جالب اینجاست که ایشان با وجود اینکه در حوزهای کاملاً علمی—یعنی فیزیک پلاسما — تحصیل کرده بود، توانست تحلیلی بسیار عمیق و چندبعدی از جامعه لبنان ارائه دهد.
به نظر میآید جامعه ما نیز نیازمند چنین نگاههایی است؛ نگاههایی که بتوانند همزمان ابعاد مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و تاریخی را در نظر بگیرند. اگر قرار است واقعاً محوری به نام محور مقاومت شکل بگیرد، این امر نیازمند ارتقای کیفی در سطح اندیشه، تولید مفاهیم جدید و تدوین ادبیات نظری تازه است. تنها در چنین صورتی است که میتوان در برابر آنچه من «دیکتاتوری سیارهای» مینامم، در حوزههای مختلف — از اقتصاد گرفته تا فرهنگ و سیاست — ایستادگی و مقاومت کرد.