کد خبر: 4356328
تاریخ انتشار : ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۳۷
ایکنا از مهمانی غدیر گزارش می‌دهد

عهدی با ولایت به بلندای ۱۰ کیلومتر

امروز تهران از میدان امام حسین(ع) تا میدان آزادی، به مسیری ده کیلومتری برای تجدید میثاق با ولایت تبدیل شد؛ جایی که شیفتگان علی(ع)، حماسه‌ای بی‌سابقه آفریدند. «مهمانی ده کیلومتری غدیر» نه فقط راهپیمایی، که نمایش بلندای باور مردمی بود که از پیر و جوان، هر قدم را با نام امیرالمؤمنین(ع) گره زدند. عهد با ولایت امروز در تهران بلندترین قرائت خود را تجربه کرد.

عهدی با ولایت به بلندای ۱۰ کیلومتراین روز‌ها و این ماه‌ها بسیار پیش آمده که مترو به خاطر تجمعات شبانه شلوغ باشد، اما حالا از همیشه شلوغ‌تر است. هوا در داخل واگن از نفس‌های هزاران مسافر سنگین شده بود و فشردگی جمعیت، هر حرکتی را ناممکن می‌کرد. انگار تمام شهر در یک جعبه فلزی فشرده شده بود که روی ریل‌ها به سوی یک مقصد واحد در حرکت بود.

در ایستگاه امام حسین (ع)، قطار با یک بازدم عمیق، تقریبا تمام مسافرانش را به بیرون ریخت. جمعیت مانند سیلی خروشان به سکو و سپس به سمت پلهها هجوم بردند. جا برای سوزن انداختن نبود و از ازدحام بیش از حد، چرخدندههای پله برقی از حرکت ایستادند، انگار آنها نیز در برابر این اقیانوس انسانی تسلیم شده بودند. موج جمعیت اما متوقف نشد؛ پیر و جوان، کودک و میانسال، با کالسکه و عصا، همه با یک اشتیاق مشترک در چهره، خود را قدم به قدم به سطح خیابان میرساندند.

همان ابتدای خروجی، در میان هیاهو، اتفاقی شیرین منتظرمان بود. جوانانی با لبخندهایی به پهنای صورت، به هرکس که از پلهها بالا میآمد یک شاخه گل هدیه میدادند. یک هدیه ساده که جادویی عجیب داشت؛ هرکس گل را میگرفت، غبار خستگی و کلافگی راه از چهرهاش زدوده میشد، ناخودآگاه لبخندی میزد و زیر لب عید غدیر را به بغلدستیاش تبریک میگفت. خیابان حال و هوای همیشگیاش را نداشت. انگار وارد یک کارناوال بیپایان شده بودی. غرفههای بیشمار که تا انتهای دید ادامه داشتند، صدای جیغ و خنده بچهها که از وسایل بازی به آسمان میرفت، گروههای سرود و نمایش خیابانی که هر چند قدم یکبار حلقهای از تماشاچیان را دور خود جمع کرده بودند و بوی شیرین شربت زعفران و عطر اسپند که در هوا پیچیده بود. اینجا قرار بود بزرگترین جشن ولایت امیرالمومنین(ع) برپا شود؛ یک مهمانی ۱۰ کیلومتری.

رودخانهای از سخاوت در دل خیابان

ما مردمانی هستیم که زمینخوردههایمان با «یا علی» از جا بلند میشوند. امروز خیابان انقلاب، معنای واقعی این «یا علی» گفتن بود؛ یک قیام برای برپایی جشنی که در آن همه میزبان بودند. وعده برپایی ۲۵۰۰ موکب، تنها یک عدد روی کاغذ نبود؛ یک رودخانه خروشان از سخاوت بود که در طول مسیر ۱۰ کیلومتری، حیات و انرژی را به جمعیت تزریق میکرد. اینجا دیگر مرزی بین خادم و مهمان وجود نداشت؛ هر کس به وسع خود چیزی برای بخشیدن آورده بود، حتی اگر آن چیز، تنها یک لیوان آب خنک یا یک لبخند از سر مهر بود.

در یکی از اولین موکبها، با گروهی از جوانان هیئتی مواجه شدم که با نظم، سینیهای بزرگ کیک یزدی و لیوانهای شربت خنک آلبالو را به دست مردم میدادند. چهرههایشان از گرمای هوا و بخار دیگهای بزرگ شلهزرد که در کنارشان قلقل میکرد، گل انداخته بود، اما برق چشمهایشان حکایت دیگری داشت. جلو رفتم و از یکی از آنها که به نظر میرسید مسئول گروه است، پرسیدم از این همه کار و شلوغی خسته نشدهاند؟

«خستگی؟ (میخندد) این بهترین روز سال ماست. تمام سال منتظر همین یک روز هستیم که نوکری کنیم. این شلوغی، این خدمت کردن، مثل یک باتری ما رو برای کل سال شارژ میکند. اینجا فقط کیک و شربت پخش نمیکنیم، داریم عشق پخش میکنیم. عشقی که ۱۴۰۰ ساله توی دل ماست و امروز توی این خیابان سرریز شده. وقتی یک پدر، لیوان شربت را میگیرد و اول به دست فرزند کوچکش می‌دهد، آن لحظه برای ما دنیایی ارزش دارد. این کمترین کاری است که میتوانیم برای مولایمان انجام دهیم».

حرفهایش ساده بود اما عمق داشت. این حماسه خادمانه فقط به اطعام و نوشیدنی محدود نمیشد. کمی جلوتر، موکبی متفاوت نظرم را جلب کرد؛ موکبی برای آموزشهای اولیه امدادی و کار با تجهیزات آتشنشانی. در غرفهای دیگر، جوانانی با لباس نظامی، اصول اولیه کار با سلاح را به نوجوانان مشتاق آموزش میدادند و در گوشهای، مشاوران خانواده و مذهبی، با حوصله به سؤالات مردم پاسخ میدادند. این جشن، یک حرکت چندلایه و عمیق بود که برای هر قشر و سلیقهای، برنامهای تدارک دیده بود.

پایتخت کودکان ایران

هرچه در مسیر جلوتر میرفتم، صدای خنده و شادی کودکان بلندتر و رساتر میشد. بیراه نبود که میگفتند این مسیر به بزرگترین شهربازی تبدیل شده است. از قصرهای بادی غولپیکر و سرسرههای هیجانانگیز که بچهها برای بالا رفتن از آنها صف کشیده بودند گرفته تا استخرهای توپ رنگارنگ و ایستگاههای نقاشی روی صورت که در آن، هر کودکی میتوانست برای دقایقی به شکل شخصیت کارتونی مورد علاقهاش درآید. همه چیز برای ساختن یک خاطره شیرین و ماندگار از عید ولایت برای نسل جدید فراهم بود.

در کنار یکی از این ایستگاههای بازی، پدری را دیدم که با وسواس، بند کفش پسرک چهار-پنج سالهاش را میبست، در حالی که پسرک بیتابانه برای پیوستن به صف بالبال میزد. سر صحبت را با پدر باز کردم و او توضیح داد:

«میخواهم درک کند که دین ما، دین نشاط، امید و زندگی است؛ دینی که بزرگترین عید آن در قالب یک اجتماع و جشن بزرگ خانوادگی جلوه مییابد. اگر کودکان با محبت و معرفت اهلبیت(ع) پرورش یابند، در مسیر زندگی دچار سردرگمی نخواهند شد. این اجتماع، بهترین کلاس درس اعتقادی است؛ کلاسی به وسعت ۱۰ کیلومتر که معلم آن، امیرالمؤمنین علی(ع) است».

نگاهم به اطراف چرخید. خانوادهها در کنار هم، فارغ از دغدغههای روزمره و جنگ و مذاکره زیباترین لحظات را سپری میکردند. این پیادهروی عظیم، تبلور تربیت دینی در بستر پرنشاط جامعه و خانوادههای ایرانی بود.

فکر نمیکردم تهران انقدر دل زنده باشد

ساعتی از شروع جشن گذشته بود و از فرط پیادهروی، دیگر کف پایم را حس نمیکردم، اما چشمهایم از تماشای این همه شور و زندگی سیر نمیشد. روی لبه جدولی نشستم تا نفسی تازه کنم. پیرمردی با محاسنی سفید و چهرهای شکسته کنارم نشست و با گویشی شیرین یزدی گفت: «خداقوت جوان. مسیر طولانی است». گفتم زیاد راه رفتهام. لبخندی زد و گفت: «قدمها را مینویسند؛ هر قدمش یک مُهره است برای آن دنیا. خستگیهایش هم شیرین است».

سر حرف که باز شد، فهمیدم از یزد برای شرکت در این جشن به تهران آمدهاند. با تعجب پرسیدم: «این همه راه را فقط برای همین مراسم آمدهاید؟»

او میگوید: «این اجتماع برای ما صرفاً یک جشن نیست؛ بلکه تجدید بیعت و عهدی دوباره با ولایت است. همانگونه که هر سال در پیادهروی اربعین راهی کربلا میشویم، معتقدیم برای بزرگداشت عید غدیر نیز باید تمام توان خود را به میدان بیاوریم. این حضور، خود نوعی زیارت و ابراز ارادت به ساحت امیرالمؤمنین(ع) است. صادقانه بگویم، هرگز تصور نمیکردم تهران تا این اندازه سرشار از شور، نشاط و عشق به اهلبیت(ع) باشد. به باور من، چنین اجتماعاتی زمینهساز آمادگی فرهنگی و اجتماعی برای ظهور است و پیام روشنی نیز برای دشمنان اسلام دارد؛ اینکه این ملت همچنان بر عهد خود با ولایت استوار ایستاده است. امروز نیز در سایه برکت ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) گرد هم آمدهایم تا از خداوند متعال تعجیل در فرج و توفیق دیدار جمال وارث غدیر را مسئلت کنیم».

حرفهایش، پژواک نجوای درونی هزاران نفر در آن مسیر بود. این گامهای استوار، عهدنامهای زنده با حضرت ولیعصر (عج) بود.

غروبی که تهران به یک مسجد تبدیل شد

با نزدیک شدن به لحظات ملکوتی اذان مغرب، هیاهوی شاد جشن، آرامآرام جای خود را به سکوتی معنوی داد. موذنها از بیش از ۱۰ استیج اصلی که در طول مسیر جانمایی شده بود، ندای «الله اکبر» سر دادند. اتفاقی شگفتانگیز در حال وقوع بود. آن اقیانوس خروشان و متحرک، کم کم آرام گرفت. مردم، هرجا که بودند، رو به قبله ایستادند. خیابان آزادی، از میدان امام حسین(ع) تا خودِ برج آزادی، به مسجد تبدیل شد. تصویری از وحدت و ایمان که شاید چشممان کمتر آن را دیده باشد. جشن با شکوه نماز جماعت به پایان رسید، اما این پایان ماجرا نبود. این آغازی بود بر عهدی که در قلب تکتک حاضران تازه شده بود. آن روز، تهران نشان داد که عشق به علی (ع) پس از قرنها، نه در کتابها و تاریخ، که در رگهای این شهر و در قدمهای مردمانش زنده و جاری است. این ملت، همان ملتی است که برای بلند شدن، برای ساختن و برای ایستادن، همیشه یک «یاعلی»  بر لب دارد.

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
دبیر:
فاطمه بختیاری
captcha