
به قلم فاطمه شیرازی؛ حافظ کل قرآن کریم
بعضی خاطرهها با گذشت سالها نهتنها کمرنگ نمیشوند، بلکه هر روز روشنتر و عزیزتر در ذهن انسان میمانند. برای من، یکی از آن خاطرهها به سال ۱۳۸۱ برمیگردد؛ روزی که به درخواست خودم و خانوادهام، توفیق پیدا کردم در جلسهای تقریباً خصوصی به دیدار حضرت آقا مشرف شوم. آن روزها دختری کمسنوسال بودم که به لطف خدا حافظ کل قرآن کریم شده بودم.
اگر بخواهم تنها یک تصویر از آن دیدار را برای همیشه در ذهنم نگه دارم، آن تصویر چیزی جز مهربانی و عطوفت پدرانه حضرت آقا نیست. مهری که در تمام رفتار و نگاه ایشان موج میزد و هنوز بعد از این همه سال، گرمایش را احساس میکنم.
در همان دیدار، حضرت آقا در ابتدایِ یک جلد قرآن کریم با دستخط مبارک خودشان برای من نوشتند. آن قرآن، از همان زمان تا امروز، ارزشمندترین یادگار زندگی من بوده است؛ یادگاریای که هر بار آن را باز میکنم، خاطره آن دیدار دوباره برایم زنده میشود.
شیرینترین بخش آن روز، اتفاقی بود که در پایان جلسه افتاد.
جلسه تمام شده بود. حضرت آقا ایستاده بودند و جمعی از آقایان اطراف ایشان را گرفته بود و با ایشان صحبت میکردند. من که در عالم کودکانه خودم تصمیم گرفته بودم چفیه حضرت آقا را به یادگار بگیرم، چند ردیف دورتر ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم چگونه میتوانم از میان آن جمعیت عبور کنم و خواستهام را بگویم. منتظر بودم شاید جمع کمی خلوت شود.
در همین فکرها بودم که ناگهان شنیدم خود حضرت آقا فرمودند: «ببینید آن دخترخانم چه کاری دارد، بفرمایید.»
هنوز هم وقتی آن لحظه را به یاد میآورم، برایم شگفتانگیز است. در میان آن همه جمعیت، ایشان حضور یک دختر بچه را دیده بودند؛ اجازه ندادند معطل بماند و خودشان احوالش را پرسیدند.
وقتی به محضرشان رسیدم، گفتم: «آقا، من چفیهتان را میخواهم.»
ایشان هم با همان لبخند و همان مهربانی، چفیهشان را از دوش برداشتند و به من هدیه دادند.
شاید آن روز، من فقط یک چفیه هدیه گرفتم؛ اما حقیقت این است که درس بزرگتری آموختم. فهمیدم بزرگی، فقط در مسئولیتهای سنگین نیست؛ در این است که حتی میان آن همه جمعیت، حضور یک کودک را ببینی، او را فراموش نکنی و با محبت پاسخ دلش را بدهی.
همیشه با خودم گفتهام که این روحیه، همان چیزی بود که ایشان را شایسته زعامت امت اسلام کرده بود؛ توجه به انسانها، مهربانی، دقت و پدری کردن برای همه.
امروز که از فقدان ایشان سخن میگوییم، داغی بسیار بزرگ بر دل همه ما نشسته است. برای من، آن قرآن با دستخط مبارک و آن چفیه، فقط دو یادگار نیستند؛ بخشی از شیرینترین خاطرات زندگی مناست؛ یادگارهایی که هر بار به آنها نگاه میکنم، مهربانی حضرت آقا دوباره در ذهنم جان میگیرد؛ و حالا، بعد از همه آن خاطرهها و همه آن سالها، با همان قرآنِ مزین به دستخط حضرت آقا و همان چفیهای که با دستهای مهربانشان به من هدیه دادند، به مصلی خواهم رفت؛ تا در وداع با رهبر شهیدم، یادگارهای آن دیدار صمیمانه را دوباره در آغوش بگیرم و با دلی آکنده از دلتنگی، آخرین سلامم را نثار کسی کنم که مهربانی پدرانهاش، برای همیشه در قلبم ماندگار شد.
از خداوند متعال میخواهم تحمل این داغ بزرگ را برای همه ما آسان کند و به ما توفیق دهد در ادامه مسیر مبارزه حق علیه باطل، با استقامت و پایداری حرکت کنیم؛ همان استقامتی که خداوند وعده داده است سرچشمه برکات و مواهب الهی خواهد بود.
