ویکتور هوگو، نویسنده بزرگ فرانسوی، در میان روایتهای پرهیاهوی جنگ، امپراتوری و تبعید، ناگهان در برابر تصویری از شرق مکث میکند؛ تصویری کوتاه اما عمیق از پیامبر اسلام و لحظاتی که برای مخاطب مسلمان، معنایی فراتر از یک شعر دارد.
به گزارش ایکنا به نقل از رسانه فطرس مدیا؛ تاریخ فرانسه در قرن نوزدهم، تاریخی پرآشوب است؛ از سایه ناپلئون تا کودتا، امپراتوری، تبعید و مبارزه با قدرت. اما در میان همین هیاهو، کودکی در سال ۱۸۰۲ به دنیا آمد که قرار نبود جهان را با ارتش فتح کند؛ او با کلمات، با رنج انسان، با فقر، عدالت و ایمان، مسیر دیگری را در تاریخ گشود. نام او ویکتور-ماری هوگو بود؛ نویسندهای که بعدها به یکی از مهمترین صداهای ادبیات فرانسه و جهان تبدیل شد.
هوگو از همان کودکی میان دو جهان متضاد رشد کرد؛ پدری ناپلئونی، برخاسته از ارتش و امپراتوری، و مادری کاتولیک و سلطنتطلب. شاید همین دوگانگی، پرسشی همیشگی را در ذهن او زنده کرد: حقیقت کجاست؟ در قدرتی که با شمشیر پیش میرود، یا در ایمانی که انسان را از تکبر دور میکند؟
سالها بعد، هوگو از جهان رسمی قدرت فاصله گرفت. او فقر را دید، صدای محکومان را شنید و در برابر بیعدالتی ایستاد. برای او ادبیات فقط زیبایی کلمات نبود؛ نوعی شهادت بود به نفع انسانهایی که تاریخِ پادشاهان و فاتحان، اغلب آنها را فراموش میکند. «هرنانی» او را به میدان نبرد رمانتیسم فرانسه برد، «گوژپشت نتردام» پاریس قرون وسطا را به صحنه عشق و تباهی بدل کرد، «آخرین روز یک محکوم» فریادی علیه مرگ قانونی شد و «بینوایان» فرودستان را به مرکز ادبیات جهان آورد.
اما مسیر هوگو فقط مسیر شهرت ادبی نبود. کودتای دوم دسامبر ۱۸۵۱ و قدرت گرفتن لوئی ناپلئون، برای او خیانت به آزادی بود؛ بازگشت همان رؤیای خطرناکی که انسان را در برابر قدرت کوچک میخواست. هوگو اعتراض کرد، نوشت و در برابر امپراتوری ایستاد. نتیجه، تبعید بود؛ نخست بروکسل، سپس جرزی و در نهایت گرنزی؛ جزیرهای مهآلود که خانهاش در آن، به تبعیدگاه و کارگاه بزرگ روح او تبدیل شد.
اینجاست که یک تقابل تاریخی شکل میگیرد: ناپلئون به شرق رفت تا جهان را فتح کند؛ هوگو از وطن دور شد تا جهان را بفهمد. یکی با ارتش از اروپا خارج شد، دیگری با زخم و قلم. تبعید، برخلاف خواست امپراتوران، هوگو را خاموش نکرد؛ او را عمیقتر کرد و نگاهش را از تاریخ فاتحان، به سرگذشت روح انسان کشاند.
در همین دوران، هوگو یکی از مهمترین آثار خود را بنیان گذاشت: «افسانه قرون». اثری عظیم و حماسی که میخواست مسیر بشر را از تاریکیهای تاریخ تا افقهای روشن معنا روایت کند. اما در میان این سفر بزرگ، نگاه شاعر فرانسوی ناگهان به نقطهای در شرق میرسد؛ به منظومهای با عنوان «سال نهم هجرت».
اینجا نقطه آغاز مستند تازه فطرسمدیاست؛ جایی که ادبیات فرانسه به تاریخ اسلام میرسد. هوگو در این شعر، نه از فتح نظامی میگوید و نه از شکوه ظاهری امپراتوریها. او تصویری آرام، انسانی و در عین حال باشکوه از پیامبر اسلام را روایت میکند؛ تصویری از فروتنی، عبادت، عدالت و مواجهه با مرگ.
اما در میان این تصویر، نامی نیز برجسته میشود؛ نامی که برای مخاطب مسلمان و بهویژه شیعه، معنایی فراتر از یک همراهی تاریخی دارد: علی علیهالسلام. هوگو لحظهای را تصویر میکند که پیامبر در آخرین بامداد، به مسجد میآید؛ در حالیکه به علی تکیه کرده و مؤمنان در پی او حرکت میکنند. همین صحنه، در نگاه مستند، تنها یک تصویر شاعرانه نیست؛ پلی است میان رسالت و عدالت، میان ایمان و جامعه، میان پیامبری که میرود و حقیقتی که باید در تاریخ ادامه پیدا کند.
از همینجا پرسش اصلی شکل میگیرد: چرا ویکتور هوگو، نویسندهای که عمرش را در مبارزه با قدرتهای پوشالی گذراند، در میان روایت عظیم تاریخ بشر، بر چنین صحنهای مکث کرد؟ چه چیزی در این تصویر شرقی برای شاعر تبعیدی فرانسه معنا داشت؟ و چرا کلام او، برای مخاطب امروز مسلمان و شیعه، همچنان اهمیت دارد؟
مستند تازه فطرسمدیا به سراغ همین پرسش میرود؛ روایت برخورد دو جهان: جهان امپراتوری و جهان معنا. روایتی که با سایه ناپلئون آغاز میشود، اما در نهایت به چند سطر از مدینه میرسد؛ جایی که قدرت، لباس تکبر از تن بیرون میآورد و حقیقت، با تکیه بر شانه عدالت، قدم برمیدارد.
حالا باید منتظر ماند و دید فطرسمدیا چگونه این راز کمترگفتهشده را روایت میکند؛ راز شاعری فرانسوی که در میان «افسانه قرون»، به «سال نهم هجرت» رسید.