کد خبر: 1300505
تاریخ انتشار : ۱۷ مهر ۱۳۹۲ - ۰۸:۲۷
گريزی به خاطرات جنگ/

كاربردهای انسانی اسلحه

زمان جنگ بود؛ گفتند كه «نانواهای محله پخت نمی‌كنند، صف‌های نون طولانی شده»؛ با يك جوان كه مسئوليتی داشت رفتيم سراغ نانوايی‌ها؛ آنجا بود كه كاربرد انسانی اسلحه را آموختم!



همان روزهای اول جنگ، انبار بزرگ مهمات ارتش در اطراف اهواز منفجر شد. واقعاً وحشتناك بود. از اول صبح تا آخر شب انفجارها ادامه داشت. تمام آسمان را دود غليظی گرفته بود و از آسمان خاكستر می‌باريد؛ طوری كه ميلی‌متر خاكستر روی زمين و اتومبيل‌ها نشسته بود. به سختی می‌شد نفس كشيد. خمپاره‌ها و گلوله‌های ضدهوايی بالای سرمان منفجر می‌شدند. اكثر مردم در گوشه‌ خانه‌هايشان از ترس كز كرده بودند.


كار هر روزم شده بود رفتن به مسجد و شركت در دوره‌های نظامی و آماده شدن برای نبرد با دشمن. گاهی هم شب‌ها برای نگهبانی می‌ماندم، ولی مادرم خيلی مخالف شب ماندن من در مسجد بود.


يك روز داخل مسجد نشسته بوديم كه يكی آمد و گفت: «نانواهای محله پخت نمی‌كنند، صف‌های نون طولانی شده». جوانی كه معلوم بود مسئوليتی دارد، برافروخته شد و بلافاصله نشست روی موتور. به يكی از نگهبان‌هايی كه نزديكش بود و يك اسلحه «ام يك» دستش بود، دستور داد كه پشت سرش بنشيند. بعد گفت: «كی به محله آشناست؟»


من بلافاصله جلو دويدم و گفتم كه من همه نانواهايی‌های محله را می‌شناسم. آنقدر مادرم مرا برای گرفتن نان فرستاده بود كه آمار همه نانوايی‌ها و ساعات پخت‌شان را داشتم.


من هم نشستم ترك موتور و سه نفری حركت كرديم. به اولين نانوايی كه رسيديم، با عصبانيت سر نانوا فرياد زد: «بايد پخت كنی!» و فكر كنم او را به محاكمه و اين جور چيزها تهديد كرد كه من خيلی از آن چيزی نفهميدم. بعد رفتيم نانوايی بعدی و اين بار قنداق اسلحه را محكم روی پيشخوان نانوايی كوبيد و باز هم همان تهديدها را كرد.


بعد از آن به مسجد برگشتيم. به همين سادگی مشكل مردم محل از بابت تهيه نان حل شد. تازه داشتم كاربردهای انسانی اسلحه را ياد می‌گرفتم!


*برگرفته از كتاب 11

captcha